تا آخر دنیا

کد خبر: ۱۶۱۸۸۵

 حالا بدجنس هم شدم. دستم بشکنه.

حسین شمع را روشن کرد: اینم از تعریف کردن زن‌ها.

فرشته کبریت را از شوهرش گرفت: حالا وقتش نیست.

سپس دست فریبا را گرفت و از اتاق بیرون برد: باید لباس‌هاتو عوض کنی. این‌طوری که نمی‌شه.

فریبا همراه فرشته به اتاقش رفت: خیلی خسته‌ام. زیادی راه رفتم.

 بیا یه لباس خوش آب و رنگ بپوش. خیلی رنگت پریده.

فریبا روی تخت افتاد. فرشته در کمد لباس فریبا را باز کرد و لباس‌ها را یکی یکی ورق زد. در باز شد و هنگامه تو آمد.

‌ دو تا خواهرها خلوت کردین. تو چرا خوابیدی؟

 خسته‌اس.

 خوبه که هیچ کاری نکردی. دست شوهرت درد نکنه که همه کارها رو تنهایی انجام داد.

فریبا روی تخت غلت زد: کمک داشته. خودش که دست به کاری نمی‌زنه.

 همونش هم شعور می‌خواد. این فریدون اصلا نمی‌دونه روز تولد من کی هست.

فریبا به سویش برگشت: حالا دیگه برادر ما بی‌شعور شد. اون بیچاره که اصلا اینجا نیست. سالی به دوازده‌ ماه رو کشتیه.

 تلفن که دم دستش هست.

فرشته حرف را عوض کرد: خوب چی می‌پوشی؟

هنگامه سر کمد لباس رفت: آدم گیج می‌شه.

همه شون خوشگلن.

دست برد پیراهن زرشکی با حاشیه‌های منجوق دوزی شده را برداشت و جلوی آینه ایستاد: خیلی شیکه.

 زیادی بازه. من دوست ندارم.

 خوب چرا اینقدر پول می‌دی می‌خری.

 من نمی‌خرم. بیشتر اینارو سامی می‌خره.

 می‌گم که خدا شانس بده.

 شانس چیه. نمی‌خواد تو مهمونی از بقیه زن‌های فامیلش کم بیارم.

فرشته پیراهن را از هنگامه گرفت و توی کمد گذاشت.

 تو که ماشاءالله هیچی کم نداری. اونم می‌دونست سراغ کی بیاد. یادته خانوم جون همیشه به مادر می‌گفت می‌ترسم آخرش این نوه‌های خوشگل منو حروم کنی.

هنگامه از روی میز لاک قرمز را برداشت و ناخن‌هایش را لاک زد: تو ممکنه فرشته جون. بدت نیاد، ولی فریبا حروم که نشد هیچی. حلال حلال شد.

از پشت در صدای سامی بلند شد: تموم نشد؟ حوصله مون سر رفت.

فرشته گفت: الان تموم می‌شه. ببخشید. همین الان.

هنگامه در شیشه لاک را بست و ناخن‌هایش را فوت کرد: پاشو صورتتو آرایش کنم.

 نمی‌خوام. همین‌طوری خوبه.

 د  پاشو این چه ریختیه.

فرشته گفت: بذار لباسشو بپوشه. بلند شو ببین کدوم رو می‌خوای. فریبا پیراهن آبی یکسره‌ای را برداشت.

 این که قدیمیه.

هنگامه پیراهن را جلوی صورتش گرفت: از مد افتاده.

فریبا جوراب‌هایش را درآورد: یادته فرشته. با هم رفتیم خریدیم. تو یه بلوز دامن قرمز خریدی. من قرمزه رو دوست داشتم ولی مامان گفت آبی بیشتر بهت می‌یاد.

 واسه عروسی دایی خریدیم؟

 نه بابا. مهمونی هدایتی‌ها بود. پسرشون از خارج اومده بود. یادته تو رو تیکه گرفتن واسه پسرشون؟

هنگامه لباس را به فریبا داد: چرا زن اون نشدی بیچاره؟

 اصلا خبر نداشتم. تا اون بخواد پا پیش بذاره‌

 همه چی به نفع حسین تموم شد. قسمته دیگه ولش کن.

 قسمت چیه. همه چی دست خود آدمه. من خودم خواستم با فریدون ازدواج کنم. از خونه پدری و بکن و نکن‌‌هاش خسته شده بودم. دنبال عشق و عاشقی هم نبودم.

فرشته روی تخت نشست: عشق چیه؟ بیا اینم عشق من.

حسین از اتاق پذیرایی صدا زد: هیچ‌کس یه چایی دست ما نمی‌ده.

فرشته گفت: اه، باز چایی.

هنگامه بلند شد: من می‌رم. شما هم زود باشین.

هنگامه که بیرون رفت فریبا در اتاق را قفل کرد: چقدر حرف می‌زنه. سرم اندازه یه کوهه. حوصله ندارم.

 تو یه طوریت شده که بی‌حوصله‌ای. نکنه حامله‌ای.

 نه بابا خسته‌ام.

 چکار می‌کنی که خسته‌ای؟

 هیچی. می‌خورم، می‌خوابم، توی خونه راه می‌رم. تلویزیون نگاه می‌کنم. عصرها هم خودمو درست می‌کنم تا شاهزاده بیاد.

 تو خیلی ناشکری فریبا.

فریبا پیراهن را روی تخت پرت کرد: از بس این حرفو شنیدم خسته شدم. لااقل تو دیگه نگو.

 خیلی خوب بابا تموم شد. بلندشو لباس بپوش. زشته منتظرن. فرشته کمک کرد تا فریبا لباسش را در آورد: داری لوسم می‌کنی. باید به سامی بگم یه جامه دار برام استخدام کنه.

فرشته به کبودی روی شانه فریبا دست کشید: این چیه؟ یکی هم اینجاست توی پهلوت.

فریبا فورا لباس پوشید: چیزی نیست. از بس عجله دارم می‌خورم به در و دیوار.

فرشته روی تخت نشست و زد زیر گریه: حالا که پدر و مادرمون مردن دیگه هیچ بزرگتری نداریم. یه وقت‌ها دلم می‌گیره. اگه یکی از ما از شوهرش قهر کنه باید کجا بره؟ خونه فریدون هم که نمی‌شه رفت.

 غصه چه چیزهایی رو می‌خوری. آدم یا قهر نمی‌کنه یا اگه قهر کرد می‌ذاره می‌ره. برای همیشه.

 ولی من از تنهایی می‌ترسم. به هر بدبختی تن می‌دم غیر از تنهایی.

فرشته بلند شد و فریبا را بغل کرد: من هیچ‌وقت

تو رو نفهمیدم.

آن‌قدر دنبال عشق و عاشقی کوفتی خودم بودم که حتی نفهمیدم تو هم بزرگ شدی، تو هم می‌تونی عاشق بشی.

فریبا دستش را روی دهان او گذاشت: هیس، بهتره اصلا حرفشو نزنی.

فریبا جلوی آینه ایستاد و موهایش را شانه زد و ماتیک کمرنگی به لبش مالید: حالا دیگه بریم.

با هم به اتاق پذیرایی رفتند. حسین کنار پنجره ایستاده بود و سیگار می‌کشید. هنگامه با سامی گرم صحبت بود. با آمدن آنها هنگامه سوت کشید.

سامی بلند شد و به طرف فریبا رفت، بازویش را گرفت و فشار داد: همین؟

 آره مگه بده؟

صدای فرشته لرزید: کیک سرد شد. بفرمایید.

همه نشستند روی مبل‌ها. سامی پایش را روی پا انداخت: مادرم مدام از فرانسه لباس‌های گرون قیمت براش می‌فرسته، باید وادارش کنم که بپوشه.

 غریبه که اینجا نیست. می‌خوام راحت باشم.

 راحت، بله راحت. بالاخره هر کی به اصلش برمی‌گرده.

فریبا بلند شد و به آشپزخانه رفت: کسی به ما چای نمی‌ده؟

سامی دنبالش رفت: می‌خوای چی رو ثابت کنی . که بگی یعنی زن بدبختی هستی؟

 اصل من چیه؟ اصل من چیه‌ها؟ یه خانواده متوسط کم درآمد. یه پدر و مادری که تا مشهد به زور می‌رفتن. اگه اصل و نسب به غروره که من هیچی نداشتم و ندارم.

 من تو رو به اینجا رسوندم که هر چی رو اراده کنی داشته باشی. خواسته‌ای غیر از این داری؟

فریبا آمد حرف بزند ولی بغض کرد و حرفش را خورد. چای ریخت و به اتاق برگشت: بیا فرشته چای بخوریم. ما دیر به مهمونی رسیدیم کسی تحویلمون نمی‌گیره.

فرشته نگران بود. چیزی گنگ مثل احساسی ناخوشایند توی هوا موج می‌زد که او می‌گرفت ولی هنگامه و حسین نمی‌گرفتند.

سامی به اتاق آمد. جعبه کوچک کادو پیچ شده‌ای در دست داشت که گذاشت روی میز کنار کیک.

 اینم هدیه ناقابل من برای عروسک خانوم.

همه دست زدند.

هنگامه جعبه را تکان داد: جواهره. وای عجب سلیقه‌ای.

سامی روی دسته مبل فریبا نشست و پنجه‌اش را توی موهای فریبا فرو کرد: سلیقه من که حرف نداره. از توی مرداب چه گلی پیدا کردم.

فرشته فریبا را می‌پایید. فریبا آمد که بلند شود موهایش کشیده شد. دیگر حسین هم احساس ناخوشایند توی هوا را گرفته بود.

 دیگه اجازه هست فرشته خانوم؟

حسین شمع‌ها را یکی یکی روشن کرد: همه از سلیقه‌ گفتین. بذارین من هم بگم. سلیقه من از همه شما‌ها بهتره. زیباترین، صبورترین ومظلوم‌ترین دختر دنیا رو پیدا کردم و ولش نکردم. مثل سیریش چسبیدم. و بلند خندید. سامی هم خندید. بهتره بگی چسب دو قلو.

اشک توی چشمهای فرشته جمع شد. هنگامه گفت: همه رو ول کن همون مظلوم‌ترین رو بچسب.

حسین گفت: اصلا این خانواده همه‌شون مظلومن. یکی هم همین فریدون بیچاره که از شدت مظلومیت آواره دریاها شده.

 ولی فریبای دلربای من اونقدرها که خیال می‌کنین مظلوم نیست. می‌تونین از بشقاب‌های چینی بپرسین.

همه خندیدند جز فریبا و فرشته که نگران آن حس مبهم توی هوا بودند.

 شمع‌ها روشن شدند. عروس خانوم تشریف می‌یارین یا بگم آتش نشانی بیاد.

فریبا بلند شد و روی مبل جلوی کیک نشست. آمد که شمع‌ها را فوت کند، هنگامه بلند شد.

 نمی‌شه، اول یه آرزو بکن.

 ول کن هنگامه .

 زن من آرزویی نداره که برآورده نشده باشه.

به‌هر حال باید یه آرزو بکنه. نه از اون آرزوهای دوره جوونی. چی بود فرشته؟

و منتظر جواب فرشته نماند: درس بخونی، همه دنیا رو بگردی، آها با لباس مهمانی بری زیر بارون،

موتور سواری کنی.

سامی گفت: دیگه چی، رو کن.

فرشته گفت: آرزو داشت مامانو بفرسته زیارت.

فریبا چشمهایش را بست و چیزی نامفهوم زیر لب گفت:

 قبول نیست. با صدای بلند.

 این که دیگه آرزو نمی‌شه، درخواسته.

- یالله طفره نرو.

سامی به جای فریبا گفت: یه پسر تپل و مپل، سالم و خوشگل .

مهیندخت حسنی‌زاده
ادامه دارد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها