با دکتر نصرالله حکمت‌

ایمان، درمانی ناشناخته‌

انسان، زندگی خود را براساس دانسته‌های خود بنا می‌کند؛ یعنی هر انسان براساس آنچه آموخته و اطلاعات دارد زندگی می‌کند و برای زندگی خود برنامه‌ریزی می‌کند. این واقعیت در زندگی مدرن مصداقی تام و تمام می‌یابد به نحوی که انسان به شکل موجودی تک‌ساحتی درآمده و صرفا براساس آنچه دانسته‌های تجربی به او داده زندگی خود را سامان می‌دهد؛ اما حذف نادانسته‌ها از زندگی بشر مشکلات او را حل نکرده، بلکه برخی مسائل بغرنج و لاینحل برای او به وجود آورده که گاهی روح و روان او را دچار بیماری می‌کند، ایمان به مثابه واقعیتی در زندگی بشر که به او امکان می‌دهد با قلمرو نادانسته‌ها و مجهولات متوجه شود و ارتباط برقرار کند، دوا و درمان این بیماری است. این موضوع اصلی است که در بحث با دکتر نصرالله حکمت، عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی و استاد و محقق فلسفه و عرفان اسلامی مطرح شد. دکتر حکمت در کتاب اخیرش به نام «ایمان درمانی» به این موضوع پرداخته است.
کد خبر: ۱۶۱۶۵۶

در مورد ساده‌نویسی بگویید. به نظر می‌آید در کتاب اخیرتان مبحث پیچیده ایمان را سعی داشتید به زبان ساده بیان کنید. 

برای کسانی که در حوزه تخصصی تمرین، مطالعه، تحقیق و پژوهش دارند فنی و تخصصی نوشتن خیلی ساده‌تر از ساده‌نوشتن است.

ساده‌نویسی بسیار دشوارتر از مشکل‌نویسی است. منظور از مشکل‌نویسی یعنی این‌که فرد مطابق با اصطلاحات دانشی که در آن کار کرده بخواهد بنویسد خیلی راحت است، خیلی ساده است؛ یعنی زبان زبان فنی است یا فلسفی است. با آن زبان عادت کرده و خیلی راحت می‌تواند آن را بنویسد و می‌تواند با آن زبان حرف‌هایش را بزند. اما همان مطالب را به زبان ساده درآوردن برای کسانی که خارج از آن حوزه هستند یا در حوزه تخصصی دیگری هستند یا عموم مردم که در یک رشته تخصصی خاصی نباشند برای‌ آنها نوشتن، در عین حال که دشوار است بسیار ضروری و لازم به نظر می‌رسد.

در مورد این کاری که من شروع کردم قصد و غرضم این بود که بتوانم حاصل آنچه را در عرصه فلسفه و عرفان در طول این سال‌ها آموختم و یاد گرفتم و بحث و گفتگو کردم بتوانم در اختیار کسانی که خارج از حوزه فلسفه و عرفان قرار دارند اعم از کسانی که در حوزه‌های دیگر علوم فعالیت می‌کنند یا عموم مردم که به مطالعه علاقه‌مندند قرار بدهند. به همین ترتیب این کار را شروع کردم. در واقع شاید یک طرح باشد که این گام نخست آن بود. طرح‌ها و آثار دیگری هم در نظر دارم که ان‌شاءالله به مرحله اجرا در می‌آورم. خود مورد این کتاب چیزی بیش از 20 سال ذهن مرا مشغول کرد. من همواره با این موضوع زندگی کردم، به آن اندیشیدم و دلم می‌خواسته که این را به نحوی در اختیار دیگران هم قرار بدهم.

بنده معتقدم ایمان یا به تعبیر دقیق‌تر ایمان به غیب، راه‌حل بسیاری از مشکلات بشری است، بخصوص برای بشر این روزگار یعنی کسی که در این روزگار زندگی می‌کند و در این هوا نفس می‌کشد، ایمان به غیب می‌تواند کلید حل بسیاری از مشکلات او باشد.

اگر بخواهم ایمان را در عبارات خیلی روشن و ساده توضیح بدهم و بیان کنم ایمان به غیب یعنی این‌که انسان به جایی برسد که بداند ورای دانسته‌ها و مجموعه اطلاعات و دانش او چیزهایی هست که او نمی‌داند. در اصطلاح فنی به این می‌گویند جهل بسیط.

یعنی انسان بداند که نمی‌داند؛ ولی این جهل بسیط اگر بخواهد در زندگی ما حضور پیدا کند یعنی این‌که انسان متوجه شود عالم نامتناهی است و عالم بی‌نهایت است و دانسته‌های او در این مجموعه بی‌نهایت و نامتناهی بسیار کوچک و حقیر است. نکته بعدی این است که به طور طبیعی و تا حد ضروری این که ما زندگی خود را براساس دانسته‌های خودمان بنا می‌کنیم یعنی هر انسانی براساس آنچه آموخته و اطلاعات دارد زندگی و برنامه‌ریزی می‌کند. این دانسته‌ها را یا از محیط گرفته یا بر اثر تعلیم و تربیت یا به هر صورت تحت عوامل مختلف به دست آورده و با آنها زندگی می‌کند. همه حرف من این است که انسان به نحوی ناگزیر است که براساس دانسته‌هایش زندگی کند؛ اما بسیاری از مشکلات و نابسامانی‌ها و ناهمواری‌هایی که در زندگی انسان پدید می‌آید، مربوط به همین دانسته‌هاست.

اگر انسان بتواند راهی پیدا کند که در عین حال که با این دانسته‌ها زندگی می‌کند ارتباط و اتصالی با دنیای نادانسته‌ها و مجهولات خود برقرار کند می‌‌تواند بر بسیاری از مشکلات و ناهمواری‌های زندگیش غلبه کند.

شما اول این کتاب بحثی را مطرح کردید با عنوان شاکله. مقصودتان از شاکله چیست؟

شاکله یک اصطلاح قرآنی است؛ کلمه‌ای است که من آن را از قرآن گرفتم. در سوره اسراء آمده «کل یعمل علی الشاکله: تمام انسان‌ها براساس شاکله خود عمل می‌کنند.»

به نظرم این آیه مبارکه روی کلمه شاکله خیلی حرف دارد. جای بحث و بررسی دارد که معمولا در تفاسیر ما خیلی درباره آن بحث و گفتگو نشده است.

ابتدا من این کلمه را توضیح بدهم که اصلا چیست، از کجا آمده و چه نقشی در زندگی ما دارد. شاید هم دقیقا نتوانم بگویم که شاکله ترجمه‌اش چیست. یا در یک کلمه نتوانم بگویم که معادلش چیست، حتی اگر بخواهیم در قوای ادراکی انسان اعم از ادراکات ظاهری و باطنی (قوای پنج‌گانه ظاهری و قوای ادراکی درونی) بررسی کنیم شاید نتوانیم شاکله را در این جریان معادل یکی از قوا قرار دهیم. اگر اجمالا و به طور سربسته بخواهیم ارتباط شاکله را با یکی از قوای انسان معلوم کنیم می‌توانیم بگوییم شاکله در حوزه خیال انسان قرار دارد. در قوه متخیله واقع است.

کلمه شاکله از ریشه شکل درست شده است. به نظر می‌رسد  2 معنی مقابل هم دارد یعنی یک بخش از وجود انسان از یک‌سو شکل‌پذیر است و از سوی دیگر شکل‌آفرین. شکل‌پذیر است یعنی این انعطاف را دارد که در برابر آنچه از بیرون وجود انسان وارد می‌شود آنها را بپذیرد و قبول بکند.

این عوامل که از بیرون وارد می‌شود از عوامل ژنتیکی شروع می‌شود که به جنبه‌های درونی انسان مربوط است به اصطلاح جنبه طبیعی و فیزیکی دارد تا محیط و وراثت و تربیت، مدرسه، کتاب، آموزش، رسانه و اطلاعاتی که از بیرون بر انسان وارد می‌شود. قوه شاکله علی‌الدوام تحت تاثیر این عواملی است که از بیرون بر انسان تاثیر می‌گذارد؛ یعنی اینها را می‌گیرد و شکل عوض می‌کند. یعنی انسان علی‌الدوام در حال تغییر شکل است. این، آن جنبه شکل‌پذیری شاکله در انسان است. از سوی دیگر شاکله مبدا و سرچشمه عمل است. به عمل انسان شکل می‌دهد.

هر انسانی مطابق آن مجموعه شاکله خودش به هر صورتی که شکل پذیرفته و تحت تاثیر عوامل قرار گرفته آن شکل و قیافه و صورت و فرم را به عمل فرد منتقل می‌کند. بنابراین اگر ما می‌بینیم مثلا یک انسان مطابق شکل خاصی عمل می‌کند ما می‌توانیم نتیجه بگیریم که این شکل ریشه در ذهن او و در شاکله او و در مجموعه دانسته‌های او دارد. حالا من برای شاکله تعابیر مختلف به کار می‌برم. مانند ذهن، مجموعه دانسته‌ها، این خزانه‌ای که اطلاعات و دانش فرد در آن جمع شده و فراهم آمده را شاکله می‌گوییم که از آن‌جا عمل فرد سرچشمه می‌گیرد. خوب‌ حالا در بحث ایمان درمانی ما از این شاکله چه نتیجه‌ای می‌گیریم. نتیجه‌ای که بنده می‌خواهم بگیرم این است که به طور طبیعی انسان بر اساس شاکله خودش عمل می‌کند یعنی مطابق دانسته‌هایش برنامه‌ریزی و عمل می‌کند.

یکی از ضروریات انسان همان شاکله است. در عین حال این شاکله می‌تواند خطرناک باشد. حالا این دو نکته را توضیح می‌دهم.

وجه تمیز انسان از حیوانات اگر نخواهیم بحث فلسفی کنیم بگوییم عقل و نطق و ... که ممکن است کمی گنگ باشد و خیلی ندانیم یعنی چه، این است که حیوان رفتارش غریزی است، در‌حالی که انسان رفتارش منطبق بر شاکله‌اش است و بر اساس غریزه خودش عمل نمی‌کند. یا‌ دقیق‌تر بگوییم باید براساس شاکله خود عمل کند، چون ما انسان‌هایی هم داریم که براساس غریزه عمل می‌کنند و رفتارشان به حیوانات نزدیک است.

ولی انسانی که بخواهد واقعا انسان باشد و آن تمایز را با رفتار حیوانات داشته باشد باید دارای شخصیت رفتاری باشد. شخصیت رفتاری را شاکله می‌گویند. تفاوت غریزه در حیوان و شاکله در انسان این‌است که رفتار غریزی از یک ثبات یکسانی برخوردار است، یعنی تمام حیوانات در مواجهه با یک مساله طور خاصی عمل می‌کنند.

گربه وقتی با گوشت مواجه می‌شود طور خاصی عمل می‌کند که همیشه همین‌‌طور بوده و چون دارای ثبات و استمرار بوده شما آن را پیش‌بینی می‌کنید. این ثبات را در تمام حیوانات می‌بینیم. بلبل‌ها همان‌طور می‌خوابند که بلبل‌های 1000 سال پیش همان‌طور آشیانه می‌سازند که 1000 سال پیش و ما به خاطر ثباتی که در رفتار حیوانات واقع است تغییر و تحول آن‌چنانی مشاهده نمی‌کنیم. آز آن‌جا که رفتارحیوانات ثبات دارد و قابل پیش بینی است تغییر رفتار حیوانات خیلی مشکل است. در واقع حیوانات ادب‌آموز نیستند.

حیوان قابل تربیت نیست. غیر از یک چیزهای خاص که در حیوان می‌بینیم، مثل دلفین‌ها از بهره‌هوشی بالاتری برخوردارند و آن هم ضعیف و سطحی است تغییرات اساسی و بنیادی در‌ آنها به‌وجود نمی‌آید یا حیواناتی را که در سیرک آموزش می‌دهند. این نمونه‌ها بسیار محدود و انگشت شمارند. نتیجه دیگر این است که رفتار حیوانات قابل سرزنش و ملامت نیست. شما هیچ وقت  حیوانات را سرزنش و تنبیه نمی‌کنید. اگر کاری انجام بدهد که به دیگران آسیب برساند نمی‌توان او را ملامت کرد. برای همین شما تعبیر کار بد در مورد حیوانات به کار نمی‌برید. بد و خوب در رفتار غریزی اصلا معنی ندارد، چون آن رفتار غیر ارادی است. یک نوع رفتار طبیعی است. تعبیر بد و خوب یک تعبیر ارزشی است که فقط به انسان اطلاق می‌شود. پس ببینید اینها در مجموع ویژگی‌های رفتار غریزی است که ما این ویژگی‌ها را در رفتار انسان‌ها نمی‌بینیم در رفتار انسان‌ها ثبات نیست. انسان‌ها علی‌الدوام در حال تغییر هستند.

انسان در تمام جوانب و عرصه‌های زندگی در حال تغییر است. انسان امروز با انسان گذشته متفاوت است. در شیوه لباس پوشیدن، غذا خوردن، معماری، کسب و کار، هنر و... از طرف دیگر انسان‌ها قابل تربیت هستند. ادب پذیرند، چون می‌توانند رفتارشان را تغییر دهند. رفتارشان غریزی و طبیعی نیست. اگر انسان کار خطایی انجام بدهد قابل سرزنش است.

بحث‌های حقوقی جرم و جزا بحث‌هایی است که مبتنی بر همین اساس است. این بخش از بحث که توضیح دادم یک امر اختیاری و ارادی است، اما آن طرف بحث که شاکله در عین حال که برای حیات انسان و شخصیت انسان یک امر ضروری و حتمی است و نمی‌‌توان از آن فرار کرد، می‌تواند بسیار خطرناک باشد. برای این‌که اگر انسان آن انعطاف شاکله را حفظ نکند، آن وجه شکل پذیری شاکله را نتواند شاداب و سرسبز نگه دارد فقط یک انسداد رفتاری ایجاد می‌شود انسانی که انعطاف شاکله‌اش را از دست داد در بن‌بست زندگی می‌کند و گرفتار قفل در زندگی می‌شود.

یعنی تمام جوانب و ابعاد شخصیت ورفتار و زندگیش دریک بن‌بست قرار می‌گیرد و دچار بحران می‌شود و این بحران می‌‌تواند آرام آرام به روح او و وجود او به فکر و اندیشه او سرایت کند و او را حتی دچار گرفتاری‌های روحی و روانی فراوانی بکند.

همان چیزی که امروز ما می بینیم به وفور و به اشکال مختلف در جوامع مختلف وجود دارد. حرف این است که انعطاف شاکله یعنی چه؟
چگونه می‌شود آن را حفظ کرد و چه چیزی باعث می‌شود شاکله انعطاف خود را از دست بدهد. کل بحث فصل اول کتاب ایمان درمانی توضیح همین نکته است.

در فصل دوم بحثی را مطرح کردید با عنوان اعصاب یا اخلاق، لطفا درباره آن توضیحی بفرمایید؟

من مطلبی را در آن مطرح کردم که سال‌ها ذهنم را مشغول کرده بود. امروز واژه‌ای در ادبیات عامه ما وجود دارد که آن واژه اعصاب است.
متاسفانه این واژه علی‌الدوام در میان مردم، رسانه‌ها، رادیو، مطبوعات و حتی خواص به کار می‌رود. من زمانی فکر می‌کردم این واژه به چه معنی است و از چه زمانی وارد ادبیات ما شد.

با یک مطالعه و بررسی دیدم این واژه عمر چندان زیادی در فرهنگ لغات ما ندارد. در واقع عمر واژه از عمر من هم کمتر است. دیدم این کلمه جای کلمه دیگری در فرهنگ لغات ما را گرفته که آن کلمه، «اخلاق» است. اگر به سه، چهار دهه قبل برگردیم؛ می‌بینیم که گذشتگان ما دقیقا معادل اعصاب، اخلاق را به کار می‌بردند یا شنیده می‌شد مثلا می‌گفتند فلانی خلق محمدی ندارد.

یعنی وقتی ما کلمه اخلاق را به کار می‌بریم، یک مبنا و ریشه در فرهنگ و ادبیات و دین ما دارد. متاسفانه این واژه اخلاق از مجموعه ادبیات رفتاری ما رخت بربسته و واژه اعصاب جایش را گرفته است.


ما چگونه می‌توانیم انعطاف شاکله را حفظ کنیم. و چه چیزی باعث می‌شود شاکله انعطاف خود را از دست بدهد؟

به اعتقاد من ایمان تنها راه است این‌که می‌‌گویم تنها راه برای این‌که ممکن است شما بگویید راه‌های دیگر هم وجود دارد. البته که وجود دارد، ولی این راه که واقعا تضمینی است و می‌توان همواره نشاط و سلامت و سرسبزی شاکله و بالطبع روح و روان انسانی را حفظ کند، مساله ایمان به غیب است. ایمان به غیب یعنی من همواره بر این باور باشم که ورای دانسته‌های من چیزی وجود دارد که من نمی‌دانم چیزی که من نمی‌دانم آن چیزی است که با زندگی من ارتباط دارد.

محیا اصغری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها