درباره 10 فیلم سینمایی جشنواره فیلم فجر

فیلم‌هایی که با آنها دویده‌ام‌

فیلم دیدن در سالن مطبوعات و رسانه‌های جمعی آداب خاص خودش را دارد. قدم اولش این است که باید نیت کنی 10 روز تمام از همه برنامه‌های روتین و معمولی زندگی‌ات بگذری و عطای زندگی یکنواختت را به لقایش ببخشی. دوم این که برای دیدن 4 الی 5 فیلم در روز، آمادگی و توانایی داشته باشی. بقیه قدم‌هایش بماند برای بعد. ولی باور کنید که پیدا کردن این دو مهارت هم چندان کار ساده‌ای نیست. مخصوصا که مثل امسال همه فیلم‌های ایرانی در یک زمان فشرده کنار هم جمع شده باشند و مهم‌تر از آن همه آنها شاهکارهایی باشند که تحملشان کار حضرت فیل باشد و حتما کم و بیش وصفش را در روزهای جشنواره اینجا و آنجا خوانده‌اید. این یادداشتها درباره 10 تا از فیلم‌هایی است که من توانسته ام آنهارا ببینم.
کد خبر: ۱۶۱۵۴۳


انتهای زمین: حجت کروزوئه‌

خیلی طبیعی است که وقتی یک عکاس و مستندساز، فیلم سینمایی هم می‌سازد سعی می‌کند به نوعی همان دلمشغولی‌هایش را در مستندسازی، در فیلم بلند داستانی سینمایی‌اش هم دوباره با شکل دیگری مطرح کند. این قصه بیشتر کسانی است که از مستند می‌روند سمت سینما. ربطی به کار اول و کار چندم یا جوان و پیر بودن فیلمسازش هم ندارد. نمونه‌اش محمدرضا اصلانی است که با «آتش سبز» صدای خیلی‌ها را درآورد یا ابراهیم فروزش که البته خیلی متعادل‌تر از او در «هامون و دریا» شاید ناخوآگاه سعی کرده تقابل دو منطقه کویری ایران را هم به تصویر بکشد.

ابوالفضل صفاری فارغ‌التحصیل عکاسی است و مستندساز. سوژه «انتهای زمین‌» را هم در همین جستجوهایش برای ساخت فیلم مستند پیدا کرده. 6 سال پیش رفته چابهار که درباره مردم بلوچ یک مجموعه مستند بسازد. بعد رفته کوه‌های مریخی سرخ رنگ آنجا برای خودش قدم بزند. حسابی هم در حال و هوای خودش بوده که یکهو یک مرد سیه‌چرده لخت و پتی جلوش سبز می‌شود و شروع می‌کند به داد زدن و فحش دادن. بعد هم فرار می‌کند. صفاری‌ اولش خیال می‌کند دچار توهم شده. ولی بعد بی‌اختیار دنبالش می‌رود، اما گمش می‌کند. فردای آن روز باز هم کلی می‌گردد تا مرد را در غار خودساخته‌اش پیدا می‌کند. آن‌فرد دوباره‌ شروع می‌کند به فحش دادن و سنگ پراندن. ولی بعد که می‌بیند این بابا پایه‌تر از این حرف‌هاست، شروع می‌کند به چای خوردن و حتی یک استکان هم برای او می‌ریزد. این اول آشنایی 6 ساله آقای فیلمساز با حجت است که از شمال به جنوبی‌ترین منطقه ایران در کنار دریای عمان سفر کرده و 17 سال است دور از زندگی شهری و آدمیزاد، آنجا سر می‌کند. برای همین است که صفاری اسمش را گذاشته رابینسون کروزوئه ایرانی.

حجت از شهر و آدم‌ها فرار کرده که برای خودش تنها زندگی کند، اما باز هم این آدم‌ها هستند که به سراغ او می‌آیند و آرامش دنیای خودساخته و منحصر به فرد او را به هم می‌ریزند. سوژه «انتهای زمین» سوژه خیلی جذابی است، اما حقیقتش این است که هر کاری بکنی، باز هم فیلم از حال و هوای مستندش درنیامده و اصلا قرار هم نبوده که دربیاید. همه چیز در کنار هم قرار گرفته و چیده شده تا زندگی این آدم نمایش داده بشود.
این کار در عین جذابیت یک مشکل بزرگ دارد و آن این که باز هم در نهایت داستانی ندارند تا به عنوان هسته درام، تماشاگر را به همذات‌پنداری با خودشان وادارند و در نهایت هم او را راضی از سالن بیرون بفرستند. البته بخش دیگری از این ماجرا هم برمی‌گردد به این که ما عادت نداریم روی پرده عریض سینما، مستند ببینیم و برایش پول هم بدهیم.

با همه این حرف‌ها «انتهای زمین» با همان وجه مستندگونه‌اش شما را ناراضی بیرون نمی‌فرستد و لااقل از این فیلم‌های آبگوشتی روی پرده بیش‌تر و درست‌تر می‌خنداند. بازیگوشی‌ها و خلاقیت‌های بایرام فضلی در مقام فیلمبردار کار هم در لوکیشن زیبای دریای چابهار خیلی خوب جواب داده و تصاویر بکر و به یاد ماندنی‌ای خلق کرده است.

هم‌خانه: شب‌ها که تو میای خونه...

وقتی فیلم یک منتقد و روزنامه‌نگار سینمایی را می‌بینی، اولین چیزی که به ذهنت می‌رسد این است که اگر الان او هنوز در مقام منتقد، فیلم خودش را می‌دید چه عکس‌العملی نشان می‌داد؟ به کجاهایش ایراد می‌گرفت و آیا حاضر بود از خطاهای ریز و درشت و بعضا فاحش کارش چشمپوشی کند؟ دیدن‌ «هم‌خانه» مهرداد فرید هم که از سال 70 کار مطبوعاتی کرده و حالا فیلمساز شده، نمی‌تواند با این سوال‌ همراه نباشد. فیلمی که فضایی به کلی متفاوت با فیلم اولش «آرامش در حضور مردگان» دارد و قرار است حال و هوایی کمدی داشته باشد.

مهسا دانشجوی شهرستانی ترم آخر در یکی از درس‌هایش نمره نمی‌آورد و مجبور می‌شود یک ترم دیگر هم در تهران بماند، اما همه هم دوره‌ای‌هاش فارغ‌التحصیل شده‌اند و او مجبور است جای دیگری برای خودش دست و پا کند. دست آخر هم جایی را پیدا می‌کند. ولی شرط صاحب‌خانه متاهل بودن اوست. مهسا این ماجرا را با شاگرد کافی‌شاپی که پاتوق او و دوستش است در میان می‌گذارد و با هم قرار می‌گذارند او به صورت صوری شوهرش باشد تا بتواند این مشکل را حل کند. غافل از این‌ که مشکل اصلی تازه شروع می‌شود و مهسا نمی‌داند چطور باید حضور هم‌خانه غریبه‌اش را تحمل کند و با آن کنار بیاید.

قبول کنید که فیلم موقعیت درخشانی را خلق می‌کند. موقعیت دولبه‌ای که همه جوره می‌شود باهاش برخورد کرد. می‌شود ازش یک کار اجتماعی خیلی خوب درآورد و یا یک کمدی پر افت و خیز و مخاطب‌پسند ساخت. فرید اصلا قید گزاره اول را زده و نخواسته یک فیلم اجتماعی احتمالا تلخ بسازد. ولی در عوض گزاره دوم را هم آن‌جور که باید و شاید به ثمر نرسانده و موقعیت‌های مختلفی را که می‌توانست زنجیروار سیر حوادث داستان را پیش ببرد، از بین برده است. او بعد از فیلم اولش که البته هنوز هم به نمایش درنیامده تصمیم داشته فیلم پرمخاطب‌تری بسازد. اما خیلی خوب پیداست که هنوز سر این ماجرا با خودش کلنجار می‌رفته و تکلیفش با خودش هم معلوم نبوده. این است که عملا یک موقعیت خیلی خوب را برای یک فیلم کمدی یا اجتماعی  فرقی نمی‌کند  از بین برده است. شرایط و موقعیت‌های فیلم مدام تکرار می‌شوند و اجرای خیلی از آنها هم نمایشی و رو است. مهم‌تر از آن، پایان کار است که خیلی سردستی تمام می‌شود و معلوم نیست بالاخره چه اتفاقی می‌افتد و مثلا چرا پدر مهسا عکس‌العمل خاصی نشان نمی‌‌دهد.

شما را به خدا یکی به این فیلمسازان عزیز ما بگوید مفهوم پایان مدرن و پایان باز با مفهوم پایان شل و ول و رها شده به امان خدا خیلی فرق دارد.

باد در علفزار می‌پیچد: پایان تریلوژی

اگر قرار بر گیر دادن باشد، می‌شود به اسم فیلم هم گیر داد. چون در فیلم نه بادی هست و نه علفزاری. هر چی هست برف است و برف است و برف که اجازه نداده اگر علفزاری هم هست، دیده بشود. پس قاعدتا باد هم نمی‌تواند تویش بپیچد. با این مقدمه، کاملا واضح و مبرهن است که این عبارت صرفا به خاطر زیبایی، شاعرانگی و موسیقی درونی‌اش بر این فیلم انتخاب شده.

«باد در علفزار می‌پیچد» سومین فیلم از سه‌گانه خسرو معصومی است که در فضای برفی شمال و در میان قاچاقچیان چوب اتفاق می‌افتد. با این حال می‌شود همه این چیزها را هم از فیلم گرفت و با تعجب تمام دید که به ساختمان اصلی‌اش هیچ آسیبی وارد نمی‌شود. چون قصه همان قصه همیشگی ازدواج ناخواسته و رجحان عشق به اجبار و پذیرفتن خطرات آن است. فیلم درست از جایی شروع می‌شود که فیلم قبلی معصومی تمام شده بود. یک شوخی بی‌مزه می‌تواند این باشد که بودن یک‌سری تصاویر باقی‌مانده از فیلم قبلی، انگیزه ساخت آن بوده است. اما به هر حال هر چی بوده حالا دیگر تمام شده و ما هم مجبور نیستیم هر 3 فیلم را یکجا و یک بار ببینیم.

«باد در علفزار می‌پیچد» دستور زبان سینمایی خوبی دارد، تصاویر کارت پستالی و چشم‌نواز خوبی دارد، اوج و فرود دراماتیک قصه‌اش را هم خوب جلو برده. ولی مشکل این است که به نظر می‌رسد چنین قصه‌ای در میان مناسب جامعه امروز، چندان محلی از اعراب نداشته باشد. فیلم برای الناز شاکردوست فرصت خوبی شده تا از فیلمهای قبلی که با آنها شناخته شده فاصله بگیرد و نوع دیگری از سینما را هم تجربه کند. گرچه نقش یک دختر روستایی خیلی با چهره او هماهنگ نیست، ولی او چیزی کم نگذاشته و نامزدی‌اش برای بهترین بازیگر نقش اول زن هم نشان می‌دهد که تلاش دیده شده و به بازنشسته است.

«باد در علفزار می‌پیچد» در 6 رشته بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه، نقش اول زن، تدوین و صدا نامزد سیمرغ شد، اما فقط یک دیپلم افتخار در بخش کارگردانی نصیبش شد.

خواب زمستانی: یک فیلم تلویزیونی

باور کنید «خواب زمستانی» رسما و بدون هیچ اغراقی یک فیلم تلویزیونی است که فقط با نگاتیو ساخته شده و قرار است در سالن های سینما نمایش داده بشود. فیلم داستان زندگی 3 خواهر را روایت می‌کند که از نظر سنی و جسمی، شرایط و موقعیت متفاوتی دارند. ولی باور کنید جز این که با هم خواهرند و سحری و افطار را با هم می‌خورند زندگی‌شان ربط ارگانیک چندانی با هم ندارد. برای همین است که با وجود این که با هم زندگی می‌کنند و حتی خیلی‌ جاها با هم‌اند و با دغدغه‌های هم شریک می‌شوند، نمی‌توانند همذات‌پنداری ما را تحریک کنند. چون اساسا گره کوچکی هم وجود ندارد تا درام شکل بگیرد.

فیلم ادعا دارد که قصه هر 3 خواهر را روایت می‌کند. ولی خودش هم می‌داند که بیش‌تر دوست دارد به داستان خواهر وسطی یعنی لادن مستوفی که شرایط مساعدتری برای ازدواج دارد و مهم‌تر از آن نان‌آور خانه است، بپردازد. او در محیط کارش از طرف رئیسش که اتفاقا خیلی هم جوان سر به زیر و ماخوذ به حیایی با یک پیشنهاد ازدواج روبه‌رو می‌شود که به خاطر شرایط خواهرهاش جواب سرراستی بهش نمی‌دهد و ازش مهلت می‌خواهد که فکر کند. از طرف دیگر در پایان فیلم وقتی جوان گرافیست و طراح شرکت که حالات و حرکاتش خیلی هم نرمال نیست، بدون مقدمه، سر افطار در می‌زند برای خواستگاری، آثار شادی و خوشحالی در وجنات این خانم جوان نمایان می‌شود؛ آنقدر که عنان از کف می‌دهد و او را مستقیما به افطار دعوت می‌کند. خب، عشق این 2 نفر از کجا سرچشمه گرفته است؟ درست است که با یک روایت مدرن و بی‌حادثه طرفیم. ولی به هر حال باید چیزی منطقی برای پذیرش همین اتفاقات مدرن وجود داشته باشد یا نه؟ چرا لادن مستوفی به پیشنهاد مدیرش که نقشش را کوروش تهامی ‌بازی می‌کند جوابی نمی‌دهد، ولی به پیشنهاد جوانک گرافیستی که با خواندن نامه خواستگاری مدیر به او تحریک شده و به نوعی خودش را در یک رقابت بی‌معنا انداخته، جواب مثبت می‌دهد؟ اگر سیامک شایقی به همین سوال بتواند جواب بدهد، قول می‌دهیم بقیه سوال‌های بی‌جوابمان را بگذاریم پای مدرن بودن داستان فیلم.

به هر حال وجه مشترک این کار با کار قبلی‌اش «باغ فردوس، پنج بعدازظهر» به غیر از حضور لادن مستوفی در نقش اصلی هر دو کار، اتفاقات حاشیه‌ای بود که برای هر دو فیلم در جشنواره پارسال و امسال پیش آمد. در اولی کارگردان به نشانه اعتراض به نحوه گرداندن جلسه نقد و بررسی فیلم، تریبون را به حالت قهر ترک کرد و در دومی هم وقتی به خاطر قراضه بودن و بی‌در و پیکر بودن سیستم نمایش، اکران فیلم دچار مشکل شد، این بار هم بازیگران و عوامل فیلمش از سالن خارج شد. خدا سومی‌اش را در جشنواره بیست و هفتم به خیر کند. با همه این احوالات، نمی‌شود اشاره‌ای به بازی خوب فاطمه معتمدآریا در نقش یک زن که به مرور فلج شده، نکرد. البته طبیعی است که دلیل فلج بودنش را ندانیم. آخر روایت فیلم مدرن است و در یک داستان مدرن اصولا لازم نیست خیلی چیزها را برای شما بگویند.

ستایش: «کیمیا»یی که بزرگ شده‌

«کیمیا»ی احمدرضا درویش را یادتان هست؟ با‌ آن نیمه جنگی اول فیلم که هنوز یکی از به یادماندنی‌‌ترین سکانس‌های جنگی سینمای ایران است، کاری ندارم. خط کلی قصه‌اش درباره خانم دکتری بود که بیتا فرهی نقشش را بازی می‌کرد و در گیر و دار جنگ کودک بی‌صاحبی را پیدا می‌کرد و بزرگ می‌کرد و وقتی به ثمر می‌رسید، تازه سر و کله پدرش  خسرو شکیبایی  پیدا می‌شد که بچه‌ام را بده. حالا در اولین فیلم محمدرضا رحمانی، کیمیا کوچولو شده ستایش خانم 19 ساله که توی این 19 سال فکر می‌کرده پدرش در جبهه پزشک امدادگر بوده و شهید شده ولی یکهو سر و کله یک سرباز عراقی پیدا می‌شود که ادعا می‌کند پدر اوست و ادعایش هم با یک‌ آزمایش ساده درست در می‌آید. ستایش تازه کشف می‌کند پدرش  یعنی همان پزشک امدادگر  بعد از بمباران شیمیایی کردستان عراق به زنی که تا حالا فکر می‌کرده مادرش است، وصیت کرده او را بزرگ کند.

این ستایش خانم که نقشش را خاطره اسدی بازی می‌کند، یک نامزد خیلی روشنفکر هم دارد که خیلی راحت با این ماجرا کنار می‌آید و به ستایش کمک می‌کند از این بحران هویت نجات پیدا کند. خاطره اسدی همان دختری است که رسول صدرعاملی سر «دیشب بابا تو دیدم‌ آیدا» همه جا را برای پیدا کردنش زیر و رو کرد. مریم کاویانی نقش مادرش را بازی می‌کند و حسن پورشیرازی نقش سرباز عراقی یا همان خسروشکیبایی کیمیا را.

فیلم سعی کرده ماجرا را برای مخاطب هم جذاب کند. برای همین یک فقره نامزد (یکی باید بیاید و با تعریف این کلمه «نامزد» در سینما و تلویزیون ما را از این سردرگمی نجات بدهد) هم توی کار تعبیه کرده تا فیلم از این نظر هم چیزی کم نداشته باشد.

می‌بینید که ماجرای رفاقت و برادری با عراق در این فیلم هم هست و این بار  دیگر رسما با عراقی‌ها فامیل می‌شویم. به هر حال «ستایش» برای محمدرضا رحمانی که قبل از این فیلم کوتاه می‌ساخته و انگار موفق هم بوده، شروع خوبی نیست. ولی یک سورپریز خیلی بزرگ و باور نکردنی دارد؛ کیانوش عیاری تهیه‌کننده‌اش است و معلوم نیست چرا. کاش خود عیاری دلایلش را برای قبول تهیه این فیلم توضیح بدهد.

هامون و دریا: مرد سفر باش‌

فیلم هامون و دریا چیز جدیدی را به سینمای کودک و نوجوان وارد کرده و آن هم «عشق» است. البته عشق در این داستان کارکردی نمادین و اسطوره‌ای دارد و از نیمه‌های فیلم، داستان و حال و هوای فیلم، به حکایت‌‌ها و داستان‌های قدیمی شبیه می‌شود.

«هامون و دریا» قصه عشقی را روایت می‌کند که باعث و بانی اتفاقات خوب زیادی می‌شود؛ اتفاقاتی که مهم‌ترین آن تاثیر شخصیت عاشق واقعی قصه بر مدعیان و تغییر و تحول در آنهاست. تحولی که البته ما چیز زیادی از آن را نمی‌بینیم، جز این طوفان دیگر زبانش کوتاه می‌شود و به ازدواج هامون با خواهرش دریا اعتراضی ندارد. اما این بار هم هامون است که دوباره آبادی را ترک می‌کند تا فضای افسانه‌وار قصه را کامل کند.

فروزش پنجمین فیلمش را براساس کتابی از عباس جهانگیریان ساخته و با وجود این که خیلی از چیزها را عوض کرده، ولی سعی کرده در اقتباس به خط کلی کتاب وفادار بماند. نمونه‌اش سفر هامون به خانه دایی در نیاسر کاشان است که با وجود این که جزیی از کویر به حساب می‌آید، ولی زمین تا آسمان با کویری که در تربت جام تصویر شده فرق دارد. همین تنوع آب و هوایی در دو منطقه‌ای که متعلق به یک جغرافیا هستد، این امکان را برای فیلمساز به وجود آورده که با نمایش کنتراست شدید آب و هوا و فرهنگ و آداب و رسوم 2 منطقه به طور ضمنی برای مخاطب امکان نوعی مقایسه را به وجود بیاورد و بازی گوشی‌های خودش را هم که به روحیه مستند سازانه‌اش برمی‌گردد، ارضا کند. اگر کویر تربت‌جام ساز و آواز خاص خودش را دارد، کاشان هم گلاب‌گیری و تعزیه دارد. بگذریم از این که اگر نوازندگی و خوانندگی به عاشق‌پیشگی نقش اول فیلم کمک می‌کنند، برای گلاب‌گیری یا تعزیه‌خوانی دایی معنای تلویحی و نمادین دیگری نمی‌توان تراشید.

«هامون و دریا» در 4 رشته کاندیدای دریافت جایزه بود که هیچ کدامش را هم نگرفت.

انعکاس: این جهان کوه است و فعل ما ندا

این که موضوع «خیانت» موضوع خیلی جذاب و روتینی در سینمای ما شده،‌ به چی بر می‌گردد؟ به جذابیت‌های این موضوع برای خلق یک درام یا یک نیاز عمومی نشای از همه‌گیر شدنش در جامعه؟ هر چی که هست، این اتفاق می‌‌تواند برای جامعه یک زنگ خطر به حساب بیاید تا در خوش‌بینانه‌‌ترین حالتش با توجه به این زنگ خطر، خودش را از بلاهای بعدی نجات بدهد وگرنه سینما مجبور خواهد شد قصه‌های تلخ‌تر و هولناک‌تری از تبعات این ماجرا را برایمان تعریف کند.

«انعکاس» البته نگاهی روشنفکرانه به این قضیه ندارد. فیلمنامه‌اش را یک کریمی (محمدهادی کریمی) نوشته و کارگردانش یک کریمی دیگر (رضا کریمی) است. برای همین بنا به سابقه فیلم‌های قبلی هر دوشان می‌شود حال و هوا و کلاس کار را حدس زد. نتیجه اخلاقی کار هم از اسمش پیداست؛ هر چیزی که بر سر ما می‌آید، نتیجه نوع نگاه و عملکرد خود ما.

نام فیلم و درونمایه‌اش را می‌شود برآمده از این شعر مولوی هم دانست: «این جهان کوه است و فعل ما ندا». حالا میزان وفاداری یک زن و شوهر جوان به هم مصداق این مصرع قرار گرفته. نقش‌های اصلی کار را مهناز افشار و کامبیز دیرباز بازی می‌کنند. براساس شنیده‌ها نقش زن ابتدا به هدیه‌ تهرانی پیشنهاد شده که قبول نکرده. همین حدس را می‌شود درباره پیشنهاد نقش دیرباز به محمدرضا فروتن هم زد. به هر حال داستان از جایی شروع می‌شود که مهناز افشار با یک مرد غریبه  حمید گودرزی  در خانه است و بعد هم جسد بی‌‌‌هوش او را به بیمارستان می‌برد تا ما مطمئن باشیم با یک زن خیانتکار روبه‌رویم. اما ادامه داستان و فلاش بک‌های متعددش تازه کم‌کم اطلاعات را برایمان رو می‌کند.

به هر حال فیلم داستانش برای مخاطبی که هدف گرفته، ساده می‌گوید و می‌شود گفت با توجه به هدفی که تعیین کرده، به بی‌راهه هم نرفته است.

فرزند خاک: تلخ مثل جنگ، گس مثل خون‌

«فرزند خاک» یکی از معدود فیلم‌های دفاع مقدس جشنواره امسال، کار بدی از کار درنیامده. مینا بار سفر را بسته و به منطقه تفحص آمده تا جنازه یا در حقیقت استخوان‌های شوهرش را پیدا کند. اما همه چیز تحت‌الشعاع زندگی و حال و روز زن جوان عراقی که به عنوان قاچاقچی و بلدراه با او همراه شده، قرار می‌گیرد. «فرزند خاک» هم مثل بیشتر فیلم‌هایی که در این سال‌ها با موضوعیت جنگ ساخته شده‌اند، قصه‌اش را برای محور هم دلی‌ بین دو ملت ایران و عراق و تکیه برخصوصیات مشترک بنا می‌کند.

شخصیت اصلی فیلم مینا است که شبنم مقدمی آن را بازی می‌کند. ولی روند پیشرفت قصه و جغرافیایی که فیلم در آن اتفاق می‌افتد، جوری است که جا را برای نقش مقابلش یعنی مهتاب نصیرپور که نقش «گونا»ی قاچاقچی را بازی می‌کند، بیشتر باز می‌گذارد. این وسط دوربین علیرضا زرین‌دست هم حسابی به یاری محمد باشه‌آهنگر آمده تا او در فیلم اولش از این نظر مشکلی نداشته باشد.

فیلم در بخش بهترین فیلم از نگاه ملی سیمرغ گرفت و احمد علایی سیمرغ بهترین فیلم از نگاه ملی و مهتاب نصیرپور جایزه بهترین بازیگر زن نقش مکمل را به خانه بردند و علیرضا زرین‌دست و حسن نجاریان هم برای بهترین فیلمبرداری و بهترین بازیگر مرد نقش مکمل نامزد سیمرغ بودند.

راستی اسم قبلی فیلم «تلخ عین عسل» بود و این جور که پیداست صاحبانش هنوز هم تصمیم جدی نگرفته‌اند آن را حذف کنند. دیگر آن که محمد باشه‌آهنگر کارگردان دوم سریال «تا صبح» است که پارسال با موضوع انقلاب برای شبکه تهران و امسال هم دوباره دارد پخش می‌شود. اگر یادتان باشد او از این که اسمش به عنوان نفر دوم بعد از مجید جوانمرد بیاید، خیلی راضی نبود.

«فرزند خاک» در 7 رشته نامزد دریافت جایزه بود و در بخش بهترین فیلم از نگاه ملی هم سیمرغ زرین گرفت.

کتونی سفید: غریبه‌ای در میان جمع‌

ورود یک غریبه به یک مکان ناآشنا و تغییر آدم‌های آن جمع و حرکت دادنشان به یک سمت و سوی بهتر و بالاتر، از منظر تماتیک دستمایه خیلی از فیلم‌هایی بوده که تا حالا دیده‌ایم، اما به طور خاص در سینمای ایران این موضوع را می‌شود در خیلی از فیلم‌های بهرام بیضایی جستجو کرد.

فیلم‌هایی مثل «رگبار»، «غریبه و مه» و خیلی از فیلمنامه‌های ساخته نشده‌اش. «کتونی سفید» البته به هیچ وجه حال و هوای تلخ فیلم‌های بیضایی را ندارد. برعکس خیلی از آنها که در نهایت جمع غریبه را پس می‌زنند و به او اجازه عرض‌اندام نمی‌دهند و با حرف‌ها و آرمان‌هایش همراه نمی‌شوند، اینجا غریبه موفق می‌شود روی جماعت اثر بگذارد. نماد این ماجرا هم کتونی‌های سفیدی است که بچه‌ها به گفته او و در تبعیت از او می‌خرند و اتفاقا درست از وقتی هم می‌پوشند که آقای معلم در بین آنها نیست. این یعنی آقای معلم کم و بیش تاثیرش را روی آنها گذاشته است.

یادم رفت خلاصه داستان را بگویم که راحت‌تر بتوانیم درباره‌اش حرف بزنیم. حسین یاری به عنوان نقش اصلی فیلم، معلم ورزشی است که از تهران برای خدمت و تلاش به یک شهر جنوبی منتقل می‌شود و از همان اول هم رابطه جدیدی را با بچه‌ها تعریف می‌کند و با تشکیل یک تیم فوتبال، آنها را برای مسابقاتی که در پیش است، آماده می‌کند. اما به مرور متوجه می‌شود یکی از شاگردانش با عده‌ای از قاچاقچیان منطقه همکاری می‌کند. او برای رهایی و هدایت شاگردانش با قاچاقچی‌ها درگیر می‌شود و آنها هم او را می‌دزدند. اما او در یک فرصت مناسب می‌گریزد. با این حال ضربه‌ای که به سرش می‌خورد، باعث می‌شود حافظه‌اش را از دست بدهد. در حالی که مسابقه‌ها هم شروع شده و بچه‌ها هم روزهای حساسی را پشت‌سر می‌گذارند. فیلم با بروز یک معجزه جمع می‌شود. آقای معلم وسط بازی فینال، ناغافل حافظه‌اش را به دست می‌آورد و با هدایت تیم، پیروزی را برای بچه‌ها به ارمغان می‌آورد. باران کوثری در نقش مکمل بهیار بهزیستی و همراهی‌اش با آقای معلم، قرار است جنبه‌های عاطفی کار را پوشش بدهد. ولی تلاش‌های او تاثیر چندانی روی بازیابی حافظه معلم بی‌حافظه فیلم ندارد. معلوم نیست ملاک انتخاب باران برای بازی در این نقش جز حضور پدرش به عنوان تهیه‌کننده چی بوده. به هر حال او نباید اجازه بدهد به همین سادگی حضورش در نقش‌های حاشیه‌ای که بودن و نبودنش در آنها خیلی تفاوت ندارد، برای تماشاگر عادت بشود.

«کتونی سفید» جزو هیچ کدام از 3 فیلم نامزد بهترین فیلمهای اول و دوم نبود، ولی این دلیلی بر بد بودنش نیست. مخصوصا در این اوضاع و احوال بی‌فیلمی برای بچه‌ها. این خط و این نشان که در جشنواره فیلم کودک امسال، به این فیلم «از طرف دیگر»ش نگاه بکنند و خلاصه آنجا کلی مطرح باشد.

کنعان: قصه تلخ با پایان خوش‌

همکاری مانی حقیقی با اصغر فرهادی بعد از موفقیت «چهارشنبه‌سوری» خیلی دور از انتظار نبود. مخصوصا این که این همکاری در دنیای پر از کثرت سینما که هر کس ساز خودش را می‌زند و ادعای مولف بودن دارد، خیلی هم به چشم آمد.

«کنعان» را هم حقیقی به همراه فرهادی نوشته؛ براساس قصه‌ای از آلیس مونرو نویسنده کانادایی که سال 79 در مجله نیویورکر چاپ شده، اما چیزی که بعد از 7 سال به «کنعان» تبدیل شده، از نظر حقیقی آنقدر تغییر کرده که دیگر حتی نمی‌شود آن را یک کار اقتباسی دانست. برای همین اسمی از آلیس مونرو هم در فیلمنامه نیست.

نه دور از انتظار است و نه ناپسند که فیلم به دنبال تکرار موفقیت «چهارشنبه‌سوری» باشد. موضوع فیلم به اختلاف‌های یک زن و شوهر می‌پردازد. مینا و مرتضی بعد از 10سال زندگی مشترک، تصمیم گرفته‌اند از هم جدا شوند، اما همان جور که اسم فیلم پایانش را لو می‌دهد، این اتفاق نمی‌افتد و سیر حوادث جوری پیش می‌رود که مینا برگردد سر خانه و زندگی‌اش.

نکات ویژه و خاص فیلم که خیلی روی آنها مانور داده شد ترکیب محمدرضا فروتن و ترانه علیدوستی به عنوان بازیگران اصلی فیلم و همان زن و شوهری است که نقش‌های اصلی این ملودرام خانوادگی را بازی می‌کنند، این یعنی این که ترانه 24 ساله با آن چهره کودکانه‌اش که با «من ترانه 15 سال دارم» صدر عاملی توی ذهن همه جا خوش کرد، حالا با حدودا 10 سال اختلاف در نقش یک زن 35 ساله ظاهر شده است. گویا حقیقی دلش می‌خواسته این نقش را لیلا حاتمی بازی کند و او به خاطر بارداری‌اش نتوانسته.

شاید تنها چیزی که از قصه مونرو در «کنعان» نعملی سانده، همان حس و حالی باشد که در همان «چهارشنبه‌سوری» تجربه‌اش کرده‌ایم و پیش‌تر در داستان‌های کسانی مثل کارور ازش سراغ داریم. همان حس و حالی که البته خیلی وقت‌ها گریبان خودمان را هم می‌گیرد و البته یکی از ویژگی‌هایش این است که خیلی از کارهایمان را بی‌دلیل انجام می‌دهم و نمی‌توانیم برای دیگران توضیحش بدهیم.

مینای «کنعان» به نوعی نسبت به همسرش دچار طلاق عاطفی شده و دیگر از آن عشق و علاقه 10 سال پیششان چیزی برایش باقی نمانده. ما چیز دیگری بیش‌تر از این نمی‌فهمیم. بخش دیگری از ماجرا هم به روابط او با علی دوست مشترک او و شوهرش برمی‌گردد که گویا در زمان دانشجویی تجربه‌ای عاطفی را با هم از سر گذرانده‌اند و حالا هم نسبت به هم بی‌میل نیستند. فیلم به ما کدهایی می‌دهد از این که آنها هنوز با هم سر و سری دارند، ولی هیچ وقت خیلی ریز و دقیق به این قضیه نمی‌پردازد.

«کنعان» در بین فیلمهای محبوب تماشاگران بعد از «همیشه پای یک زن در میان» و «آواز گنجشک‌ها» مقام سوم را کسب کرد. در بخش سودای سیمرغ هم 3 تا نامزد کرد: محمدرضا فروتن برای نقش اول، افسانه بایگان برای نقش زن مکمل و بهمن اردلان برای صدا.

جابرتواضعی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها