با محمدعلی آهنگر کارگردان فیلم «فرزند خاک»

سهم من از جنگ ، تلخ عین عسل است

شاید نوشتن از بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر قدری دیر باشد، اما آنچه مسلم است ، در کنار همه نارسایی ها و نواقص موجود یا به عبارت دیگر در کنار همه فیلم ندیدن ها، برخی از فیلم ها به لحاظ کارگردانی ، فیلمنامه و تازگی سوژه که تعداد آنها به اندازه انگشتان یک دست هم نمی رسید پدیده های این دوره از جشنواره محسوب می شدند که از آن میان می توان به «فرزند خاک » ساخته محمدعلی آهنگر در ژانر سینمای جنگ اشاره کرد؛ ژانری که در بیست و ششمین دوره جشنواره از فیلم فجر در انزوای مطلق به سر برد، اما در این قحطی ژانر سینمای جشنواره ، محمدعلی آهنگر از جمله فیلمسازانی بود که در فرزند خاک خودش را پیدا کرد.
کد خبر: ۱۶۱۴۱۴

 از کجا؟! پاسخ این پرسش را در گفتگویی که با او داشتیم ، پیدا خواهید کرد.

فرزند خاک به جای «تلخ عین عسل » در جشنواره جا خوش کرد. این تغییر نام از کجا و به چه دلیلی بود؟

عنوان تلخ عین عسل نامی بود که خودم انتخاب کردم و دوست داشتم این نام روی آن بماند، اما زمانی که فیلم به وسیله هیات انتخاب دیده شد دوستان و دست اندرکاران جشنواره پیشنهاد کردند نام فیلم را تغییر دهم و من هم به اجبار پذیرفتم و پس از 3روز فکر کردن و در نظر گرفتن حال و هوای فیلم جز فرزند خاک نام دیگری را شایسته ندیدم و به این ترتیب بود که فرزند خاک به عنوان انتخاب نهایی ام برگزیده شد.

فضای کلی فیلم بدون در نظر گرفتن زمان و فضا در سیر حوادث پس از جنگ می گذرد. آیا فیلم شما را می توان از آن دست فیلم هایی که به نقد جنگ می پردازند، دانست؟

نمی دانم . هر اسمی که داشته باشد و هر برچسبی هم به آن زده شود من در فرزند خاک در جستجوی کشف یا به قولی تفحص خودم هستم.

چرا؟

تمام سال های جنگ به دلیل شرایط خاص خانواده و زندگی در آبادان در خط مقدم حضور داشتم و جنگیدم . در آن دوران مسائلی را دیدم و تجربه کردم که شاید اگر جنگی اتفاق نمی افتاد، مسیر زندگی ام تغییر می کرد و می گفتم که تمام آن 8سال یک کابوس و یا در برخی موارد رویای شیرین بود. پس از پایان جنگ و مفقودالاثر شدن بسیاری از همرزمانم ، این پرسش پیش آمد که اگر من هم مفقودالاثر بودم یا در خاک عراق دفن می شدم آیا کسی پیدا می شد که مرا به خاک وطنم ایران برگرداند؟ مجموع این پرسش ها باعث شد با محمدرضا گوهری ، فیلمنامه فرزند خاک را با وجود همه ناملایمتی ها که در مسیر وجود داشت ، بنویسم.

فرزند خاک با مقدمه چینی 15دقیقه ای از سفر مینا به سرزمینی که شوهرش در آن دفن شده آغاز می شود که این مقدمه چینی به منظور کد دادن به مخاطب با ساختار تلویزیونی نشان داده شد که با همان ساختار تلویزیونی در همان یک ربع اول بسیاری از مخاطبان را از دست داد. چرا با یک آغاز تکان دهنده فیلم را شروع نکردید؟

من با سوژه ای وارد جشنواره شدم که از آغاز می دانستم منتقدان و تماشاگران جدی و عادی سینما و همچنین مسوولان هر یک به نوبه خود در برابر چنین شکل روایت موضع می گیرند. در واقع اگر قرار بود گوش شنوایی هم برای شنیدن حرف های جنگ وجود داشته باشد از آغاز متوجه این مطلب بودم که چنین مبحثی در تلویزیون آنقدر در شکل های خوب ، متوسط و ضعیف پیاده شده و گاهی هم تا مرز نابودی پیش رفته و آن قدر آدم های رنگارنگ درباره این موضوع حرف زده اند که وقتی حرفی برای گفتن وجود دارد نمی توان گوش شنوا پیدا کرد. به همین دلیل مجبور بودم برای از دست ندادن مخاطب این گونه وارد داستان شوم و در 15دقیقه آغاز فیلم برای ترغیب تماشاگر ناگزیر بودم مدام کدهای تلویزیونی بدهم.

بحث تفحص اجساد به شهادت رسیده که مفقودالاثر هم هستند بحث تازه ای نیست و مخاطب در مدل های مختلف روایت های متفاوت را دیده است ؛ شیوه بیان این موضوع در فرزند خاک بسیار تعجب برانگیز بود.

آنچه برای من اهمیت داشت در وهله اول توجه به این مطلب بود که این فیلم و پیدا کردن اجساد، مشمئز کننده نباشد.

مشمئز کننده نیست. بیشتر حیرت آور است.

همه دغدغه من هم همین بود که این صحنه ها مشمئز کننده نباشد.

اما با همه این اوصاف و با توجه به تقدس گرایی که نسبت به ماهیت تفحص در جامعه ما وجود دارد و این فیلم به نوعی فضای تقدس گرایی را در تصویر کم رنگ کرده بود و بیننده شاهد است که زنان کرد بدون هیچ دلسوزی از راه جمع آوری این اجساد و تحویل آنها به تیم تفحص ایران کسب درآمد می کنند. نگران سوء برداشت های پس از نمایش فیلم نیستید؟

چه اشکالی دارد که تیم تحقیق و تفحص زنان کرد عراق نیازمند باشند که با تحویل اجساد پول معاش زندگی خود را فراهم کنند.

نگاه عامه مردم نسبت به تفحص پیکر شهدا این نیست. بیشتر مردم نگاهی مقدس مآب دارند که منطبق بر آن چیزی است که در روایت فتح دیده اند. به این معنا که عده ای با سلام و صلوات و با احترام خاص پیکرها را پیدا می کنند و با عزت طی یک مراسم با شکوه به خانواده ها تحویل می دهند. پس حیرت تماشاگر تا اندازه ای به جا است.

ببینید کسی که بهترین روزهای زندگی خود را در شرایط متفاوت گذرانده به طور قطع دیدگاه و تفکر او نسبت به شرایطی که از سرگذرانده متفاوت خواهد بود. در زندگی من حوادثی اتفاق افتاده که هر کدام از آنها قابلیت فیلم شدن را دارند. به عنوان مثال طی دورانی که در آبادان تن به تن باعراقی ها می جنگیدم به زنی برخوردم که شوهرش به سرطان مبتلا شده و دکتر اعلام کرده بود که تا شش ماه دیگر زنده نیست . از اینجای ماجرا، زن برای این که شوهرش به مرگ طبیعی از دنیا نرود مسیر رفتن او را به سوی شهادت هموار می کرد. در واقع برای این که از فضای تقدیس شده آن زمان عقب نماند سعی می کرد شوهرش را به جایی بفرستد که شهید بشود. خب چنین داستانی خلاف روال طبیعی زندگی و تمام فیلم هایی بود که در ژانر سینمای جنگ دیده ایم . خب فرزند خاک هم به همین منوال بود و بر خلاف آنچه وجود داشت پیش رفت ؛ اما نکته ای که در ساخت فرزند خاک یا سوژه هایی از این دست هیچ گاه از نظر دور نمی داشتم چگونگی پرداخت به داستان هایی از این دست بود تا هم ماهیت جنگ را زیر سوال نبرم و هم به دلمشغولی خودم پاسخ مثبت دهم.

بین نیمه گمشده اولین فیلم بلند داستانی تا فرزند خاک ، زمان زیادی سپری شد. در تمام این مدت روی فیلمنامه کاری کردید؟

نیمه گمشده فیلمی در باره جنگ بود که در همان دوران با بی مهری مواجه شد و از بخش مسابقه کنار گذاشته شد. پس از این فیلم دچار افسردگی عجیبی شدم تا این که در سال 1378کار تحقیق روی این موضوع را آغاز کرم . اواخر سال 80فیلمنامه کامل و سال 81تصویب شد و پروانه ساخت گرفت ؛ اما من به دلیل کمی بودجه ، فرزند خاک را سال 86جلوی دوربین بردم.

روابط کاراکترهای فرزندخاک ضمن این که در دو دنیای متفاوت به سر می برد، به هم نزدیک هستند. از اول چنین نزدیکی ای را در چینش کاراکترهای فیلم در نظر گرفته بودید؟

ببینید داستان این فیلم روایتگر آدم های شبیه هم است . دو زن در دو سوی مرز، هر دو شوهر از دست داده هر دو غمگین و شکست خورده و هر دو هدفمند، اما آنها در یک نقطه آن هم در بی کسی محض به هم گره می خوردند که چنین پیوندی از آغاز نگارش فیلمنامه در ذهن و دلم بود.

از این که متهم به ساده انگاری در چینش کاراکتر با توجه به موضوع داستان و به تبع آن شک دار شدن نگاه مخاطب شوید، نترسیدید؟

نه به هیچ عنوان . من بچه آبادان هستم . 18سال داشتم و تازه ازدواج کرده بودم که جنگ شروع شد و برای دفاع از خاکم ، سرزمینم و در نهایت آبادانم مجبور شدم به خط مقدم بروم و مسائلی را ببینم که هیچ گاه فکر نمی کردم . من در 8سال جنگ مادرم را از دست دادم و خواهرم زخمی شد. در آن دوران کسی به من نگفت حق ندارم به جنگ بروم . همه گفتند جنگ رفتن وظیفه ملی است و برای حفظ میهنم و آبروی ناموس و شرف کشورم باید به جنگ می رفتم ، البته اگر این توصیه هم نبود باز به میدان جنگ می رفتم و حالا چندین و چند سال از آن دوران می گذرد و من به عنوان بازمانده و راوی آن دوران از سهم خودم حرف می زنم ، کسی حق ندارد به من بگوید که از حق خودت حرف نزن . من در این فیلم از سهم خودم حرف زدم . اصلا فرزند خاک سهم من است.

مرز بین آدم ها در این فیلم مشخص نیست . به این معنا که مینا برای پیدا کردن جنازه همسرش از تهران به سوی عراق حرکت می کند و بعد به گوانا به عنوان راه بلد معرفی می شود؛ اما در ادامه با همراه شدن مینا معلوم نیست که گوانا بلد ایرانی است یا عراقی یا این که اصلا این جنازه ها را در ایران پیدا می کنند یا از خاک عراق می آورند. چرا محدوده مرزها مشخص نیست؟!

من بعد مرزها را نامشخص جلوه دادم . اگر می خواستم خطوط مرزی را به شکل سیم خاردارهای مرسوم در فیلم ها نشان دهم ممکن بود این سوال پیش آید که ما ایرانی ها در خاک عراق چه می کردیم ، چون همیشه گفته اند که آنها هجوم آوردند. البته منطقی است که اگر یک نفر از عراقی ها هجوم می آورد برای بازپس گیری خط به دل دشمن می زدند تا جلوتر نیاید و این پدیده مرسومی بود.

اما تصور غالب این بود که مینا با گوانا به عنوان یک کرد ایرانی همراه شده و در جایی که کردی حرف می زنند هم ایرانی و عراقی بودن آنها معلوم نیست . از سوی دیگر، کردهای ایران به آسانی از راه مرز به عراق رفت و آمد می کنند.

البته این تصور به طور عمومی درست است ، اما لهجه ای که برای کردها انتخاب کرده بودم یک گویش سورانی بود؛ گویشی که به سمت سلیمانیه نزدیک تر بود.

اما گوانا به راحتی وارد مرز ایران می شود و حتی در بازار خرید می کند.

گوانا به واسطه مریوان که یک کرد ایرانی است به راحتی آمد و شد می کند.

ولی اطلاعات و کدهایی که برای معرفی به بیننده ارائه می دهید پیچیده و نامشخص است. چرا؟

به عمد این پیچیدگی را ایجاد کردم تا تماشاگر به مکان و جغرافیا توجه نکند و در واقع عدم تفکیک مرز هم به همین دلیل نگاه انسانی بوده است ، ضمن این که فکر می کنم خیلی مهم نیست که کجای زمین ایستاده ایم.

تولد پسر گوانا و نامگذاری او به نام مصطفی توسط مینا به چه دلیل در کل کار گنجانده بودید؟

پسر کوچکی که از گوانا متولد شد به نوعی پاداش طی طریق مینا محسوب می شود که بیشتر شبیه هدیه آسمانی می ماند. در واقع مصطفی می تواند همان عشق گمشده مینا باشد که اگر این معنی در ذهن مخاطب تداعی شده باشد فکر می کنم در به انجام رساندن فرزند خاک موفق بوده ام.

نجواهای من با خدا

می خواستم داستان تعریف کنم نه این که اسباب هورا کشیدن را برای خودم فراهم کنم . در آغاز ساخت فرزند خاک در نجواهای خودم با خدا گفتم خدایا من نمی خواهم با این فیلم معروف شوم . فقط کمکم کن حرفی را که پیش از این بایستی می زدم حالا بزنم به همین دلیل معتقدم بعضی وقت ها بعضی آدم ها انتخاب می شوند تا برخی کارها را انجام دهند بنابراین وسیله آن نیز مهیا می شود و در فرزند خاک هم همین اتفاق افتاد و مسیر برای من هموار شد.

پریسا ساسانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها