راستی برنامه های تلویزیونی چقدر می تواند در روحیه و اخلاق بچه ها تاثیر داشته باشد.این که تلویزیون و برنامه های کودک می تواند در بچه ها تاثیر داشته باشد، جای هیچ شک و شبهه ای نیست ، اما ساختار این برنامه ها در میزان تاثیرگذاری آن برمخاطب متفاوت است .بسیاری از کارشناسان می گویند، مصرف گرایی و مصرف زدگی ازویژگی های جامعه های مدرن امروز است ، تولید برای مصرف و مصرف بیشتر برای تولید بیشتر تبدیل به شعار تغییرناپذیری شده است و همین تشویق به مصرف ، بچه را چنان مصرف زده کرده است که برای رسیدن به امکانات بیشتر هیچ حرمتی را نگه ندارند. بسیاری از پدرها و مادرهای امروزی دلشکسته همین بی حرمتی ها هستند، حالا وظیفه تلویزیون در این گیرودار چیست؟ تشویق بچه ها به قناعت و مصرف نکردن و یا تشویق آنها به احترام گذاشتن به بزرگ ترها. مجریان برنامه های تلویزیونی عادت کرده اند که هر چه می گویند اول و آخرش برگردد به این حرف که بچه بشین و گوش کن ... باید به پدرو مادرت احترام بگذاری...
هر چند طی سال های گذشته قالب برنامه های کودک کمی تغییر کرده است و در حال حاضر زبان واسطه توانسته است حلقه رابط خوبی با بچه ها ایجاد کند، اما باید بررسی کرد که همین حرف ها در همین قالب ، چقدر برای بچه ها قابل قبول است و این برنامه ها چقدر می تواند مفاهیم اخلاقی را به بچه ها یاد دهد.واقعیت این است که حرف زدن با بچه ها بسیار سخت شده است ، گوش شنوای بچه ها کم شده است و باید راهکارهایی ایجاد کرد که این حس در بچه ها تقویت شود.
بچه ها را نمی توان وادار به کاری کرد و آنها باید قلبا بپذیرند و تلویزیون می تواند یکی از بهترین راه های این پذیرش قلبی باشد، اگر برنامه سازان برنامه های کودک ظرافت های خاص این کار را بشناسند و براساس آن برنامه بسازند، اگر مجریان بدانند که بچه ها چقدر از حرف و شعار بیزارند، اگر بزرگ ترها خیلی چیزها را می فهمیدند و درک می کردند....
جایگاه کودکان استثنایی در برنامه های کودک: صدای مربی در فضای اتاق می پیچید، خاله یعنی خواهرمادر... بچه ها مات و مبهوت نگاهش می کردند، صدا مثل پتک توی مغزم می کوبید و می پیچید... بچه ها هیچ ذهنیتی از این واژه ها ندارند، آنها حتی با لفظ مادر و پدر هم بیگانه اند چه رسد به خاله ، عمو، دایی ، عمه و...
اینجا پرورشگاه است ، جایی که بچه ها به روی بدبختی و تنهایی چشم باز می کنند، اینجا دنیای کوچک کودکی های نکرده و جوانی های پرحسرت است ، اینجا دنیای دردناکی است . بچه ها تکرار می کنند خاله یعنی ... بغض امانم نمی دهد، از در اتاق بیرون می زنم ، صدای گریه نوزادی در فضا پیچیده ، کنار راهرو کودکی 6 7ساله با تمام اندوه دنیا نگاهم می کند، باز بغض می کنم ، احساس می کنم نفسم بند آمده ، دیگر طاقت ندارم ، بغضم را با درد فرو می دهم ، گلویم درد می کند و صدایم می لرزد. به اتاق دیگری پناه می برم ، تلویزیون روشن است و بچه ها با هیجان چشم دوخته اند به تلویزیون . مجری شعر می خواند، بچه ها دست می زنند، انگار کوچکترها بیشتر ذوق می کنند. مریم کز کرده توی صندلی و با همان اندوه مخصوص این بچه ها تلویزیون را تماشا می کند، مجری از هر دری می گوید، از زبان بچه ها برای پدرها ومادرها شعر می خواند، از زبان مادرها قربون صدقه بچه ها می رود، تصاویر پشت سر هم رد می شود. نوازش مادر، آغوش گرم ، یک چاردیواری به نام خانه ، یک اتاق پر از اسباب بازی ، یک سفره ، غذای خوشمزه مادر، مفهوم یک خانه ، همه چیز با شتاب می گذرد، مریم همچنان بغ کرده.
دلش می خواهد بفهمد که مادر یعنی چه ، او نمی داند مادر چگونه است اما نبودنش را با تمام وجود حس می کند او دلش خانه می خواهد، هرچند تا به حال خانه ای ندیده ، اتاق می خواهد و اسباب بازی ... تمام آن چیزهایی را که تلویزیون نشان می دهد. آه می کشد و از اتاق بیرون می رود. صدای فریاد بلند می شود که بیرون نرو، الان ساعت تلویزیون است . نگاهش می کنم ، نگاهم می کند، بغض هر دویمان در نگاه هم می شکند، دوست دارم بغلش کنم ، دستانم را باز می کنم و با نگاه التماسش می کنم که بیا... مریم با ترس مربی را نگاه می کند، قبل از مریم ، مریم دیگری به آغوشم پناه آورده است که او هم تشنه آغوش بوده ، ... نمی دانستم اینجا بحران یک آغوش گرم ، بیشترین نیاز و کمبود این بچه هاست . مجری همچنان باهیجان شعر می خواند و حرف می زند، ... راستی عموپورنگ ، خاله سارا، خاله نرگس ، عمو قناد و همه آنها وقتی با بچه ها حرف می زنند، چقدر به یاد این بچه ها هستند، به یاد آنها و حسرت های پایان ناپذیرشان.
چقدر در برنامه سازی های ما، این گروه دیده می شوند و به وجود آنها و نیازهایشان توجه می شود. بچه هایی که بی سرپرستند و در مراکز بهزیستی بزرگ می شوند، بچه هایی که معلولیت های ذهنی و جسمی دارند، هرکدام اقتضائات خاصی دارند که به نظر به فراموشی دردناکی سپرده شده اند. در برنامه های کوک و نوجوان چقدر این بچه ها را می بینیم . لابلای حرف هایمان آیا تا به حال شده از در دلداری هم که شده ، آخر برنامه هایمان یادی هم از آنها کنیم . وقتی مدام حرف از پدر و مادر است ، شده به آنها هم بگوییم که بچه ها تقدیر بعضی ها در نبود پدر و مادر است ، باید پذیرفت و غصه نخورد. آیا شده یکبار یک برنامه را به آنها اختصاص بدهیم ، یا شاید خیلی از برنامه سازان نمی خواهند فضای برنامه را غمگین کنند. چرا وجود این بچه ها باید غم انگیز باشد.
حمیده طاهری