حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سلام کردم و از او سوال کردم که آیا بهطرف روستایمان میرود گفت بله، اما باید چند ساعت در روستاهای مسیر بستنی فروشی کنیم تا به روستای شما برسیم، گفتم ، عیبی ندارد از همین حالا من یک بستنیفروشم و به راه افتادیم و روستا به روستا گذشتیم تا اینکه به نزدیکی سهراهی روستای خودمان رسیدیم. خوشحال شدم. در آنجا جمعیت بزرگی را دیدم که در سهراهی ایستاده بودند. اول فکر کردم که تصادفی شده است، نزدیکتر شدیم، نه خبری از تصادف نبود. گروهی از مردان و زنان را دیدم که گریه میکردند.
بنابراین راننده سرعت ماشین را بیشتر کرد، تا از آنجا بگذرد. گروهی از مردم با دیدن ما صدای گریهشان را بیشتر کردند از کنار آنها گذشتیم، در همین لحظه موتورسوارانی ما را دنبال کردند و هر دقیقه به تعداد آنها اضافهتر میشد و افرادی هم که در سهراهی پیاده ایستاده بودند سوار بر ماشینهای خود به تعقیب ما پرداختند و برای اینکه بدانیم آیا ما را تعقیب میکنند راننده سرعت ماشین را زیادتر کرد، آنها هم پشت سر ما میآمدند فهمیدیم که ما را دنبال میکنند. پس بهترین راه نجات خودمان را از دست سیل جمعیت رسیدن به روستای خودمان دانستم. به راننده گفتم از مسیر دیگری به روستا برود. او هم شروع کرد به گاز دادن، تا اینکه موتورسواران به ما نزدیک شدند و از ما خواستند که کنار بزنیم اما راننده به حرف آنها گوش نداد و بهسرعت خود افزود تا اینکه چند صد متر جلوتر جلوی جاده را سد کردند. راننده گفت: دیوانهتر از اینها ندیدم بیخود و بیجهت دنبال ما راه افتادهاند حالا هم جاده را بستند. من که از ترس قدرت حرکت نداشتم. آقای بستنی فروش از ماشین پیاده شد و به طرف تپهای که در آن نزدیکی بود پا به فرار گذاشت . دور ماشین حلقه زده بودند و گریه میکردند. نگاه کردن به چهرههای غمگین آنها خیلی سخت بود.
اقوام نزدیک من هم در بین آنها دیده میشدند من واقعا درمانده شده بودم. آنها نگاهی به سردخانه ماشین کردند و درهایش را باز گذاشتند و بلافاصله از آنجا دور شدند. از ماشین خارج شدم و پیش بستنیفروش رفتم. دستم را گرفت و روی سرگذاشت و گفت احساس میکنم دارم شاخ درمیآورم، ببین در نیامده است و اضافه کرد؛ آخرین باره که از این سه راه بیایم این طرفتر. گفتم آقا چقدر ترسو هستی بیا برویم ته و توی این قضیه را در بیاوریم و بعد به طرف ماشین راه افتادیم و در فریزر را بستیم.
حسابی کارتنهای بستنی را بههم ریخته بودند. برای ادامه راه به ناچار دنبال آنها براه افتادیم و به قبرستانی رسیدیم که داشتند کار تشییع پیکر یکی از مردان روستایی را انجام میدادند. قضیه را تا حدودی گرفته بودیم ولی یکی از خویشاوندان را صدا کردم تا از او قضیه تعقیب ماشین را بپرسم. ما را که دید خندهاش گرفت وسعی کرد خودش را کنترل کند و بعد گفت: انصافا عجیبترین خاکسپاری همه عمرش را دیده است. او اضافه کرد، مردم ماشین شما را عوضی آمبولانس گرفته بودند و آمده بودند به سه راهی تا آمبولانس را همراهی کنند ولی آمبولانس از راه دیگر آمده و خاکسپاری را هم در غیاب ما انجام داده بودند وقتی که در ماشین را باز کردند و بستنیها را دیدند. حسابی خندهشان گرفته بود و گفت مردم با دیدن ما در این قبرستان حتما غم و غصههایشان را فراموش میکنند.
بستنی فروش هم تصمیم گرفت روی بدنه سردخانه طرح بستنی و بچهها را بکشد تا بار دیگر اشتباهی به جای آمبولانس به دنبال او حرکت نکنند.
کیومرث سهرابی - دزفول
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....