حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
او با نوشتن این کتاب یکی از بزرگترین آثار در زمینه روانشناسی رفتارگرایی را به دنیا عرضه کرده بود. این تصاویر هنوز در ذهنش بودند و روی شیشه جلوی اتومبیلش که برفپاککن رویش مدام به این سو و آنسو میرفت، ظاهر میشدند و عذابش میدادند.
لرزشی بدن لاغرش را فرا گرفت؛ انگار بدنش داشت در برابر هیجان غیرقابل تحمل تسلیم میشد. تصمیم گرفت به محض اینکه به مکان آشنایی برسد بر این هیجان غلبه کند.
سرانجام دید که به محوطه دانشگاه «آدیرونداک» نزدیک میشود. حتی به مخیلهاش خطور نکرد که به آپارتمانش برود. اتومبیلش، همچون اسبی که بوی اصطبل به مشامش خورده باشد، بیاختیار مسیر موسسه روانشناسی را در پیش گرفت. وقتی در را باز کرد از برج شهر سه ضربه ساعت برج در فضای وهمآلود شب خیس طنین انداخت.
وقتی در را بست بسختی به آن تکیه داد و نفس عمیقی کشید. کمی رنگ به چهرهاش بازگشت، و چشمهایش به مکانی دور در تاریکی خیره شد.
به این فکر میکرد که چطور بیست سال پیش برای اولین بار فضای امن و آرام آنجا را تجربه کرده بود؛ آن زمان جوانی بیکس و کار و بدون آینده بود، نگاهش به روابط انسانی نگاهی بسته و محدود بود، تنها فریادی در گلویش خفته بود که دیگران را به کمک فرا میخواند. پایش به موسسه ادوارد پولاک باز شده بود و با سپر دفاعی علم و آزمایشگاه آشنا گشته بود. بعدها بتدریج احساس ترسش ناپدید شده بود.
سینه صاف کرد و در سالن موسسه که زمانی صدای قدمهایش بهعنوان دانشجو، دستیار آزمایشگاه و بعدها عضو گروه پژوهشی طنین انداز بود، به قدم زدن پرداخت. در انتهای سالن حاصل سالها تلاشش، دفتر کارش در کنار اتاق رئیس موسسه، قرار داشت. هنگامیکه دکتر پولاک او را بهعنوان دستیار ارشد خود انتخاب کرد، این اتاق به محل کارش تبدیل شد.
وارد اتاقش شد و چراغ آن را روشن کرد. بعد از پنج روز غیبت قفسه کتابها و کمدهای مملو از گزارشات ده سال تحقیق فشرده و پیگیر بهنظرش حالتی غریب داشتند. مدتی همانجا ایستاد تا غربت اتاق کارش کمکم زایل شد؛ بعد پالتویش را روی جا رختی آویزان کرد، کنار میز تحریرش نشست و روزنامهای را که سر راهش خریده بود باز کرد تا گزارش جلسه دادگاه روز گذشته را دوباره مرور کند: اظهارات باور نکردنی و حیرت انگیز جراح اعصاب اهل شیکاگو، سخنان پایانی دو وکیل مدافع و سرانجام حکم دادگاه.
هیجانی که به بدنش هجوم آورد احساسی از شرم را نیز به همراه داشت. با خودش گفت که این حالتهای هیجانی بزودی سپری میشوند، چرا که او در مقام یک پژوهشگر و روانشناس قصد داشت همه اتفاقاتی را که به حکم روز گذشته دادگاه منتهی شده بود یکبار دیگر مرور کند. باید به یک جمعبندی میرسید و تصمیم میگرفت که آیا میتواند آیندهای بدون دکتر پولاک داشته باشد یا نه.
خوب میدانست که این قضیه برای هیچکس دیگری بهجز او این همه اهمیت نداشت. دیگران تنها واقعیتهای سطحی این جنایت را میدیدند.
دکتر ارنست وینه را در خانه تابستانیاش پیدا کرده بودند؛ قسمتی از جمجمهاش متلاشی شده بود، و اسلحه کنار دستش قرار داشت؛ روی هفتتیر تنها آثار انگشت خود او شناسایی شد. از اوضاع و احوال ظاهرا اینطور برمیآمد که خودکشی کرده باشد، اما نه یادداشتی از او پیدا شد و نه انگیزهای برای این کارش وجود داشت. با این حال پلیس در تحقیقاتش همسایهای را یافت که اتومبیلی را دیده بود و توانسته بود، بخشی از شماره اتومبیل را بیاد بیاورد. همچنین زوج جوانی که شب را کنار ساحل گذرانده بودند، میگفتند در زمان وقوع قتل صدای دعوا شنیدهاند و به گفته آنها یکی از دعوا کنندگان مقتول بوده است.
بزودی پلیس در تحقیقاتش کشف کرد که اتومبیل، صدایی که دعوا میکرده و برخی اثر انگشتها بر لبه میز تحریر و شومینه خانه تابستانی متعلق به ادوارد پولاک بوده است.
نورمن سرش را میان دستانش گرفت. بر این عقیده بود که بازداشت و سایر مسایل تنها به رابطه میان دکتر پولاک و ارنست وینه بستگی داشت. دعوای میان آنها به سالهای خیلی قبل برمیگشت. آنها آنچنان سایه هم را با تیر میزدند که همه کسانیکه در زمینه روانشناسی کار میکردند، از این مساله آگاه بودند و پلیس میتوانست در یک چشم بهم زدن از کل ماجرا مطلع شود. پلیس از دکتر پولاک بازجویی کرده بود و او هنگام پاسخ دادن اظهارات تخصصیاش را با فهم محدود بازجوها تطبیق داده بود.
چشمانش را بست و ارنست وینه را با جمجمهای که بخشی از آن متلاشی شده بود در ذهنش مجسم کرد. با خودش فکر کرد که این مغز چه عضو دردسرسازی از بدن انسان است. دکتر ارنست وینه در طول این سالها روی این قضیه اصرار کرده بود که رفتار انسانها را با تفاسیر مایوسانه و ناقص زیگموند فروید درک و تبیین کند. او مدام سعی میکرده هر کلام ادوارد پولاک را به استهزا بگیرد. دکتر وینه کتاب «وضعیت ناآرام» دکتر پولاک را بشدت مورد انتقاد قرار داده بود و طرح بزرگ کتاب را برای آینده جهان به سخره گرفته بود. نورمن اندیشید که بدون مغز دکتر ارنست وینه دنیای امروز بهتر به راهش ادامه خواهد داد.
اندیشید که بدون روانشناسان فرویدی دیگر مهمل گوییهایی که درباره ضمیر ناخودآگاه، نهادی یا قدرت وراثت میشود وجود نخواهد داشت و نیز باور رازگونه درخصوص اهمیت و تاثیر اغراقآمیز هیجانات از بین خواهد رفت.
لبخندی زد. بدون فرویدیها دکترین رفتارگرایی یکهتاز میشد. در آن صورت روانشناسی به علوم محض میپیوست و تمام دنیا این واقعیت را میپذیرفتند. به این ترتیب دکتر پولاک بالاخره امکان مییافت تا دنیایی کاملا جدید را شکل دهد.
باران به پنجره پشت نورمن میکوبید و صدایی تولید میکرد که به ریختن مشتی عدس روی طبل شبیه بود. اندیشید که چه باید بکند. جوابی که بلافاصله به ذهنش رسید این بود که از دکتر پولاک سوال کند. با حالتی مستاصل به خودش گفت که انگار ذهنش دارد توان کارکردنش را از دست میدهد. از جایش برخاست و به طبقه سوم رفت.
صدایی فریادگونه، نازک و بلند، به او خوشامد گفتند و موجودی نرم و سفید خودش را به میلههای قفس چسباند. نورمن به قفس تکیه داد و گفت: سلام، چطورید؟
اینجا دراین مکان همه شرایط برای یک «وضعیت سرزنده آرام» مهیا بود. یک موش صحرایی فقط به غذا احتیاج داشت و نیازی به این نداشت تا برای رسیدن به ثروت و افتخار با دیگران مبارزه کند. رقابت رفتار میان انسانها را شکل میداد و در این رقابت هر کسی سعی داشت به هر شیوه قابل تصوری راهترقی را بپیماید و از دیگران سبقت بگیرد و در این مسیر جنگ اجتنابناپذیر مینمود، چرا که طبیعت انسان اینگونه اقتضاء میکرد که هر کس آرزوی شکست دادن شخص دیگر را در سرش بپروراند. دنیا قتل را محکوم میکرد، اما ساز و کاری که در همین دنیا برقرار شده بود باعث میشد تا این میل در برخی انسانها به غایت تشدید شود.
وقتی ساعت برج 6 بار نواخت با گامهای آرام و محکم از پلهها پایین آمد.
بعد مدتی طولانی در دفتر کارش نشست و به جملاتی که قاب گرفته شده و روی دیوار آویزان بودند خیره شد: «روانشناسی از نظر مکتب رفتارگرایی شاخهای کاملا واقعگرا و تجربی از علوم طبیعی است. هدف تئوریک آن پیشبینی و کنترل رفتار انسان است.» جملات جان واتسون هنوز بیانیه مکتب رفتارگرایی شمرده میشدند و هنوز بعد از 60 سال از قدرت کلامش کاسته نشده بود: «به نظر میرسد زمان آن فرا رسیده باشد که روانشناسی خود را از قید ضمیرخودآگاه رها گرداند؛ بیش از این لازم نیست که روانشناسی وارد حیطههای تفکر شود و وضعیت ذهنی را موضوع مشاهده و تحقیق خود نماید.»
کمکم متوجه شد آرامشی بیروح و رخوتآلود او را در بر گرفته که به او اجازه میدهد، کمی کار کند. چند برگ کاغذ از کشو برداشت و شروع کرد به نوشتن. کلمات خود به خود میآمدند. وقتی چند صفحه نوشت سرش را به نشانه رضایت تکان داد. بعد یک صفحه دیگر نوشت که با صفحات قبل کاملا متفاوت بود. سرانجام همه دستنوشتهها را درون کیفش گذاشت.
ساعت تازه 8 بود و او دست به کار شد: نامهها، یادداشتهای مربوط به پروندهها و درخواستها را از نظر گذراند؛ درخواستها را طبق معمول بیاختیار با امضای دکتر پولاک امضاء کرد. مکثی کرد، درخواستها را پاره کرد و آنها را در سطل کاغذ زباله ریخت.
روزنامه با تیتر درشت «تبرئه دکتر پولاک به دلیل اثبات بیگناهیش» از درون سطل کاغذ زبالهها به او نیشخند میزد.
نورمن دستش را به سوی گوشی تلفن برد.
***
ادوارد پولاک در اتومبیلش به سوی دانشگاه میراند. باخودش اندیشید: لعنت بر همهشان و منظورش همکارانش، باران و همسرش بود که از وی طلاق گرفته بود و بعد از تبرئهاش حتی تلفن نکرده بود که به او تبریکی بگوید. همینطور مطبوعات که حکم دادگاه را با شک و تردید نگریسته بودند، به جای این که بیگناهیاش را با بوق و کرنا اعلام کنند.
اتومبیل را به سوی پارکینگ هدایت کرد و پایین آمد. قد بلندی داشت، موهایش کمی به خاکستری میزد و چهرهاش تکیده بود و انگار دست و پایش از بدن استخوانیاش شکوه داشتند. اما برعکس چشمهایش بسیار آرام و در حفرههای گودشان آرمیده بودند.
در سالن موسسه روانشناسی صدای گامهایش طنین انداز شد، در دفتر کار نورمن را باز کرد و گفت: چه چیز مهمی باعث شده که تو مرا این وقت صبح روز یکشنبه به اینجا فرابخوانی؟
نورمن به آرامی گفت: به خانهات خوش آمدی.
ادوارد پولاک نفسش را از دماغ به درون داد و گفت: چه چیزی تا این حد مهم بوده؟
محاکمه. حکم دادگاه. باید در این باره با تو صحبت کنم.
خدای من! نمیتوانستی تا فردا صبر کنی؟
بعد پولاک آپارتمان خالیاش را به یاد آورد، شانههایش را تکانی داد و بارانیاش را روی صندلی انداخت و گفت: حالا که مرا تا اینجا کشاندی شاید بد نباشد قهوهای آماده کنی.
به نورمن نگریست که بارانیاش را برداشت و روی جارختی آویزان کرد و سپس برای آماده کردن قهوه به آشپزخانه کوچک رفت. با خود اندیشید که چشمهای نورمن چه بیروح شده است. یادش آمد که آخرین بار نورمن را در سالن دادگاه دیده بود.
گفت: خب، پس تو شاهد همه چیز بودی. دیدی ارنست وینه چطور تلاش کرده بود بعد از مرگش برایم پاپوش درست کند؟ او دست به خودکشی زد و در عین حال اوضاع را جوری ترتیب داده بود تا مرا متهم کنند.
نورمن گفت: آره و آب قهوهجوش را برای جوشیدن پر کرد و ادامه داد: من بازسازی جریان قتل را که توسط وکیلت انجام شد، شنیدم.
این آدم بیشعور! او مرا گناهکار میدانست تا این که آن پزشک جراح اعصاب پیدایش شد.
پولاک میز را دور زد و در حالی که دستش با کلیدهای درون جیبش بازی میکرد، گفت: دیدی چطور وینه نزدیک بود موفق شود؟ این آدم در مغزش تومور بود و روزهای آخر زندگیاش داشت نزدیک میشد. به همین دلیل هم به مغزش شلیک کرد، دقیقا به همانجا که تومور قرار داشت، به این امید که با شلیک گلوله تومور را از بین ببرد. همین طور هم شد و در کالبدشکافی چیزی از تومور باقی نمانده بود.
حرفهای مامور تحقیق را شنیدی؟
بعد صدای مامور تحقیق و لهجه انگلیسی او را تقلید کرد: دکتر وینه در سلامتی کامل بود و دلیلی برای خودکشی وجود نداشت. مردکه ابله!
نوشته: کای نولته اسمیت - مترجم: سهراب برازش
ادامه دارد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....