حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
***
قاضی: شما به عنوان زوجه تقاضای پرداخت مهریه، اجرت المثل و طلاق کردید، دلیلی هم برای این جدایی دارید؟
آقای قاضی، شوهرم کاملا عوض شده، شخصیتش تغییر کرده است، شده یک انسان دیگر، من نمیتوانم با او زندگی کنم، او همان مردی نیست که به خواستگاری من آمده بود. مرد جوان و متینی که حتی خجالت میکشید سرش را بالا بگیرد. حالا مرا تهدید میکند، فحشهای رکیک میدهد و مثل رانندههای لاابالی رفتار میکند.
چه شد که شوهرت اینقدر تغییر کرد اتفاق خاصی در زندگیتان افتاد؟
از وقتی بچهدار شدیم مجید شد یک آدم دیگر، همیشه در فکر بود، مرتب حساب و کتاب میکرد، میگفت باید پول بیشتری به دست آورد. من و مجید هر دو کار میکردیم هر چند پسانداز زیادی نداشتیم و آنچه پسانداز میکردیم باید روی پول پیشخانه میگذاشتیم تا بتوانیم خانهای اجارهای داشته باشیم، اما از زندگی راضی بودم البته مخالف این نبودم که بیشتر کار کنیم و پول بیشتری به دست آوریم، خصوصا اینکه شایان پسرمان باید پیشرفت میکرد و برای فراهم کردن امکانات این پیشرفت نیاز بود که پول داشته باشیم، اما موافق نبودم که شوهرم دست به هرکاری بزند.
شوهرت چه شغلی داشت و چطور تصمیم گرفت ثروتمند شود؟
من و مجید هر دو معلم هستیم، ما در دانشگاه درس خواندیم و لیسانس گرفتیم، هر دو در مدرسه کار میکردیم حقوق معلمی به اندازهای نبود که پاسخگوی خواستههای مجید باشد به همین خاطر هم او تصمیم گرفت در یک آژانس کار کند، من طلاهایم که همه پساندازم بود فروختم، تا پیش قسط یک پراید را جور کنیم، مجید ماشین قسطی خرید و بعدازظهرها در یک آژانس مشغول به کار شد، پولی که از آژانس در میآورد بیشتر خرج قسط ماشین میشد، یک سال که گذشت، شرایطمان بهتر شد، هم ماشین داشتیم، هم این که پول آژانس را به طور کامل پسانداز میکردیم، کمکم خلق و خوی مجید تغییر کرد، خشن شده بود با صدای بلند صحبت میکرد، اصلا به حرفهای من توجه نمیکرد، بیشتر وقتش را با ماشین میگذراند، یا با آن کار میکرد و یا این که مشغول تمیز کردن و تعمیر ماشین بود.
کمکم اختلافات ما شروع شد، انگار دیگر حرف همدیگر را نمیفهمیدیم، مثل رانندههای لاابالی شده بود، مرا تحقیر میکرد و میگفت باید هر کاری که او میگوید انجام دهم اختلافات بین ما آنقدر زیاد شده بود که شایان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود و نمیدانستم باید چه کنم.
در مورد اختلافاتی که با شوهرت پیدا کرده بودی، از کسی کمک یا مشورت نگرفتی؟
خانواده من در شهرستان زندگی میکردند و من خودم در تهران بودم، برای این که آنها را ناراحت نکنم، تصمیم گرفتم خودم مشکل را حل کنم، پیش مشاور خانواده رفتم و تمام ماجرا را توضیح دادم، قرار شد جلسه آینده با شوهرم به آنجا بروم، یک هفته بعد پیش مشاور رفتیم، او سعی کرد به ما کمک کند و به مجید گفت برای حل اختلافات خانوادگیمان بهترین راه این است که رانندگی را رها کند و از طریق درس دادن مشکلات مالی را حل کند، اما مشکل اینجا بود که مجید عاشق شغل رانندگی شده بود، او میتوانست با تدریس خصوصی به اندازه پولی که از آژانس به دست میآورد درآمد داشته باشد. اما این کار را نمیکرد، حتی به این فکر افتاد که از آموزش و پرورش استعفا دهد و تمام وقت رانندگی کند، من هم نمیتوانستم مانع از کارهایش شوم و او بالاخره این کار را کرد. هر بار که به مجید اعتراض میکردم و میگفتم رفتارش ناراحتم میکند، میگفت، تمام کارهایش به خاطر من و شایان است، اما ما این زندگی را نمیخواستیم. به یاد دارم یک روز وقتی بشدت جر و بحث کردیم، مجید به طرفم حمله کرد گلویم را گرفت و فشار داد بعد هم گفت اگر یکبار دیگر به حرفهایم گوش ندهی «یاتاقانت» را خرد میکنم، این حرکت آنقدر برایم شوکآور بود که تا چند روز نه میتوانستم سرکار بروم و نه اینکه حتی در خانه کاری انجام دهم.
جر و بحثهای بین من و مجید، شایان را بشدت افسرده کرده بود طوری که مجبور شدم پسر 6 سالهام را پیش دکتر اعصاب ببرم و شایان مدتی است که دارو مصرف میکند.
با مجید چطور آشنا شدی، او را قبلا میشناختی؟
مجید و من در شهرستانی که قبلا زندگی میکردیم آشنا شدیم، زمانی که مجید و خانوادهاش به خواستگاری من آمدند، تازه در آموزش و پرورش استخدام شده بودم،ما شناختی روی خانواده مجید نداشتیم، بعد از خواستگاری پدرم حدود یکماه در مورد خانواده مجید تحقیق کرد، در آن شهر کوچک همه این خانواده را میشناختند و تایید کردند که هیچ مشکلی ندارند و خانواده آبرودار و زن دوستی هستند، پدرم هم اعلام رضایت کرد و ما به عقد هم درآمدیم. البته این مساله واقعیت داشت، خانواده مجید بسیار خوب هستند و من تا به حال هیچ اذیت و آزاری از سوی آنها ندیدهام و همیشه به من احترام گذاشتند. من هیچ وقت از خانواده شوهرم دلگیر نبودم.
با توجه به اینکه میگویی خانواده شوهرت بسیار خوب هستند، آیا در مورد تغییر رفتار مجید با خانواده او صحبت کردی؟
وقتی متوجه شدم دیگر این زندگی دوام ندارد و من باید از مجید جدا شوم، با خودم گفتم به خاطر پسرم شایان یک بار دیگر تلاش کنم. به سراغ برادرشوهر بزرگم رفتم و گفتم که مجید با کارهایش زندگیمان را خراب کرده و حتی خود را از آموزش و پرورش هم بازخرید کرده است و از معلمی به رانندگی روی آورده، برادرشوهرم خیلی ناراحت شد با اینکه از من دلخور بود که چرا این موضوع را زودتر نگفتم اما قول داد کمکم کند، او خودش معلم است و فکر میکرد اگر با مجید صحبت کند میتواند او را راضی کند تا به سرکارش برگردد، به همین خاطر هم به تهران آمد، اما هر چه با مجید صحبت کرد، فایدهای نداشت. مجید حتی به حرف خانوادهاش هم گوش نمیداد، چون رانندگی پول بیشتری برایش داشت مجید حاضر نبود آن را از دست بدهد تا اینکه به اتفاق برادرشوهرم تصمیم گرفتیم مجید را راضی کنیم و به شهرستان برگردیم.
اگر مجید راضی میشد ما شرایط بهتری را پیدا میکردیم، چون بههر حال خانوادههایمان آنجا بودند و جلوی بعضی اتفاقات گرفته میشد، اما مجید راضی به بازگشت هم نشد. من هم نمیتوانستم چنین شرایطی را تحمل کنم، به برادرشوهرم گفتم که تصمیم به جدایی گرفتم، او معتقد بود من نباید این کار را بکنم و شایان به پدر احتیاج دارد، اما شایان به خاطر رفتارهای پدرش بشدت دچار مشکل شده بود و یکی از دلایلی که باعث شد تا من تصمیم به جدایی بگیرم همین مساله بود. حالا هم قصد دارم زمانی که از مجید جدا شدم به اتفاق پسرم به شهرستان پیش پدر و مادرم برگردم.
در آنجا ما یک حامی داریم که برایمان اتفاقی نیفتد. من هم خودم کار میکنم و هزینههای زندگیمان را تامین میکنم، اما دیگر حاضر نیستم با مجید زندگی کنم.
قاضی دادگاه: در این پرونده آنچه به وضوح میتوان به جای خالی آن اشاره کرد دخالت به موقع والدین این زوج به عنوان یک عنصر تاثیرگذار است. چرا که به جرات میتوان گفت اگر آنها به موقع در جریان اتفاقات رخ داده در زندگی این زوج قرار میگرفتند، مسلما میتوانستند جلوی تغییر رفتار مرد را بگیرند، اما زن جوان به تصور اینکه میتواند خودش مشکل را حل کند از خانوادهاش کمک نخواسته است. مرد جوان که یک معلم بوده بدون توجه به ارزش کاری که انجام میدهد و شان و شخصیت یک معلم به سمت شغلی میرود که هر چند درآمد بالایی دارد اما شان یک معلم را ندارد، چرا که معلمی شغل انبیاست و معلمان از احترام بسیار بالایی در میان خانوادهها برخوردارند. مرد جوان هم به امید اینکه بتواند برای فرزندش یک زندگی خوب درست کند، به سمت پول رفته بدون توجه به اینکه این تربیت درست و خانواده مستحکم است که میتواند فرزند را در کنار پول به پیشرفت برساند و فقط پول نمیتواند باعث پیشرفت افراد شود.
اگر زن جوان به موقع خانواده خود و شوهرش را در جریان قرار میداد و یا همان اوایل که روی شوهرش هنوز نفوذ داشت او را به شهرستانی که زندگی میکردند باز میگرداند، طبیعتا این مشکلات پیش نمیآمد. البته اینگونه مشکلات در بسیاری از زوجها و این که ترک دیار میکنند و به شهرهای بزرگ میآیند وجود دارد، چرا که در شهرستانها، خانواده بافت سنتیتری دارد و همیشه افراد کوچکتر به افراد بزرگتر احترام میگذارند و خواسته آنها را میپذیرند، اما وقتی به تهران میآیند به دلیل اینکه تجربه زندگی در یک شهر بزرگ را ندارند و خانواده و یا بزرگتری که آنها را راهنمایی کند وجود ندارد، بنابراین گامهای اشتباه برمیدارند و در این اشتباه آنقدر فرو میروند که حتی شخصیتشان را تحت تاثیر قرار میدهد. بنابراین با بردن امکانات و گسترش تکنولوژی و اشتغالزایی در شهرستانها میتوان هم مهاجرت را به شهرهای بزرگ کم کرد هم از وقوع چنین مسائلی پیشگیری کرد.
مریم عفتی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....