قتل انباردار

ساعت 5 بعدازظهر روز چهارشنبه، 5 مارس بود، هوا بعد از 3 4 روز ابری و بارانی تقریبا آفتابی شده بود، خیابان‌‌ها شلوغ و پر رفت و آمد بود. کمیسر جورج توماس تازه از یک جلسه کاری کسل‌کننده برگشته بود و پشت میز کارش روی صندلی لم داده بود. او شدیدا احساس خستگی می‌کرد و زیر لب با خود می‌گفت: شدیدا نیاز به یک سفر دارم. بایستی چند روزی در یک نقطه خوش آب و هوا استراحت کنم تا از این خستگی و بی‌حوصله‌گی رهایی یابم. او در این افکار غوطه‌ور بود که صدای زنگ تلفن، رشته افکارش را پاره کرد.
کد خبر: ۱۶۱۰۰۷

وقتی گوشی را برداشت، صدای سروان پاتریک، افسر کشیک فرماندهی پلیس را شناخت. سروان با همان لحن آرام خود به کمیسر گفت: قربان متاسفانه حادثه جنایی در کارخانه دیترویت در ناحیه کاری برادلی رخ داده است. دستور داده شده جهت بررسی و پیگیری به آنجا برویم.

کمیسر با بی‌حوصلگی و در حالی که خستگی در صدایش کاملا مشهود بود پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

سروان پاتریک جواب داد: از پاسگاه منطقه اطلاع داده شده که انباردار کارخانه دیترویت با شلیک 3 گلوله به قتل رسیده است. کمیسر پس از شنیدن اظهارات سروان از او خداحافظی کرد. لحظه‌ای سرش را روی میز گذاشت و سپس آرام بلند شد. نگاهی به ساعت دیواری داخل اتاق انداخت. ساعت درست 02/17 بود و آنگاه محل کارش را در خیابان جرجیا که یکی از خیابان‌های مرکزی شهر بود به سمت کارخانه دیترویت در منطقه صنعتی کاری برادلی ترک کرد.

منطقه صنعتی کاری برادلی در 60 کیلومتری شهر قرارداشت،‌ خیابان‌ها آنقدر پر ترافیک و شلوغ بود که خودروها به کندی حرکت می‌کردند و همین امر باعث شد تا 35 دقیقه طول بکشد تا کمیسر تازه از خیابان جرجیا به دروازه‌ خروجی شهر برسد و بعد هم می‌بایستی مسافت 60کیلومتری تا کارخانه دیترویت را طی کند.

وقتی کمیسر به کارخانه رسید ساعت درست 15/18 بود. هوا رو به تاریکی می‌رفت و سیاهی‌شب در سطح شهر سایه‌ می‌افکند. کارخانه دیترویت در آخرین نقطه شهرک صنعتی کاری برادلی قرار داشت. یک کارخانه نسبتا بزرگ تولید دیزل ژنراتور برق در پایه‌ کوه، محوطه کارخانه بسیار وسیع بود که از 3 سوله بسیار بزرگ و یک سوله کوچک که در اطراف محوطه بنا شده بود، تشکیل می‌‌شد، سوله‌ها با یکدیگر چند صدمتری فاصله داشت.

وقتی کمیسر وارد محوطه کارخانه شد با راهنمایی نگهبان کارخانه به سوله کوچکتر که در غربی‌ترین نقطه محوطه کارخانه قرار داشت راهنمایی شد.

فاصله ورودی تا آن سوله حدودا 3 کیلومتری بود. کمیسر در حالی که به سمت سوله حرکت می‌کرد اطراف کارخانه را به دقت از نظر گذراند. در مقابل سوله، روی تابلوی سر در نوشته شده بود انبار، دو گشت پلیس و تعدادی از مدیران و کارگران کارخانه حضور داشتند.

سروان دنت رئیس پاسگاه انتظامی شهرک صنعتی با دیدن کمیسر جلو آمد و گزارش کوتاهی بیان کرد، وی گفت: ساعت حدود 5 بعدازظهر، یکی از نگهبانان کارخانه به ما اطلاع‌ داد که انبار‌دار کارخانه به نام وایل ویلیامز در داخل انبار به ضرب گلوله به قتل رسیده است و توضیح داد پس از تعطیلی کارخانه در ساعت 16 در حال بازرسی بوده که با جسد وایل در داخل انبار روبه‌رو شده است.

پس از اطلاع نگهبان ما بلافاصله حرکت کردیم و دقایقی بعد وقتی وارد انبار شدیم با جسد غرق در خون وایل در حالی که 3 گلوله به مچ دست و سینه او اصابت کرده بود روبه‌رو شدیم.

وی افزود: بررسی‌های اولیه نشان می‌دهد که زمان زیادی از قتل وایل نمی‌گذرد، ضمن این که اسلحه‌ای که گلوله‌ها از آن شلیک شده بود، یک اسلحه 9 میلی‌متری بود. ما موضوع را به رئیس کارخانه آقای چارلز گاردنر اطلاع دادیم و ایشان هم خیلی زود خود را به اینجا رساندند. بعد هم محل را تحت کنترل قرار دادیم.

وی اضافه کرد: تحقیقات اولیه ما نشان می‌دهد که مقتول در داخل انبار غافلگیر شده است و قبل از این که اقدام به دفاع نماید توسط ضارب ابتدا گلوله‌ای به مچ دستش شلیک شده و متعاقب آن دو گلوله به سینه‌اش وارد آمده است و در دم جان سپرده است. آن طور که ما بررسی کردیم هیچ کس هیچ چیز ندیده و صدایی هم نشنیده است. ضمن این که تصور ما این است که قاتل از اسلحه مجهز به صدا خفه کن استفاده نموده است.

کمیسر چند سوال دیگر از سروان دنت کرد و‌ آن‌گاه وارد انبار تقریبا تاریک که پر از وسایل و اشیا و لوازم یدکی بود شد. وسایل داخل انبار به طور منظم در اطراف چیده شده بود. در سمت راست انبار اتاقک کوچکی قرار داشت که درست در مقابل اتاقک جسد غرق در خون وایل افتاده بود. چشمان نیمه‌باز وایل بیچاره به سقف بلند انبار دوخته شده بود و دست راست به صورت باز و در حالی که جوی باریکی از خون از آن سرازیر شده بود، دیده می‌شد. قفسه سینه او نیز شکافته شده بود و خون در پشت آن دیده می‌شد. کمیسر وقتی دقت کرد جای دو گلوله را در سینه او و یک گلوله دیگر را در مچ دست راست جسد مشاهده کرد.

مقتول یک شلوار جین، پیراهن طوسی رنگ و کاپشن سرمه‌ای به تن داشت. در یک قدمی دست راستش یک میله فولادی دیده می‌شد که گویا با استفاده از آن قصد حمله به ضارب یا دفاع از خودش را داشته که با شلیک گلوله فرصت این کار را پیدا نکرده است.

کمیسر پس از این که به دقت جسد را وارسی کرد به بازرسی از داخل اتاقک کوچک پرداخت. بخاری برقی روشن بود و روی آن کتری کوچکی دیده می‌شد. یک دستگاه تلفن و یک تلویزیون کوچک، یک رادیو، زیرسیگاری، یک بسته سیگار، مقداری کاغذ، چند پوشه و یک گاوصندوق که در آن چیزهایی بود، در اتاقک دیده می‌شد.

هیچ گونه آثار به هم ریختگی در داخل اتاقک دیده نمی‌شد و همه چیز به ظاهر مرتب و منظم بود. کمیسر پس از این که به دقت اتاقک را از نظر گذراند به بازرسی از داخل انبار پرداخت. در داخل انبار بزرگ، همه چیز دست نخورده بود. اصلا اثری از به هم ریختگی دیده نمی‌شد و ظاهر امر نشان می‌داد که هیچ سرقتی رخ نداده است و همه چیز طبیعی و عادی است. کمیسر چند دقیقه‌ای در داخل انبار به بررسی پرداخت، آن گاه به سراغ توماس المر، نگهبان کارخانه که جسد وایل ویلیامز را پیدا کرده بود رفت و به بازجویی از او پرداخت.

توماس المر که بشدت ترسیده بود به کمیسر گفت: ما به صورت شیفتی نگهبانی می‌دهیم. در هر شیفت 2‌نفر هستیم. یکی نگهبان و یکی دربان که نگهبان بایستی در محوطه گشت بزند و دربان فقط جلوی در مستقر است. البته امروز شیفت کاری من نبود و روز استراحتم بود. من در ساعات استراحت در یک شرکت مخابراتی در خیابان جرجیا کار می‌کنم. امروز هم آنجا مشغول کار بودم که جان پلانز، نگهبانی که امروز شیفتش بود، ساعت 4 بعدازظهر تماس گرفت و گفت که حالش خوب نیست و بایستی استراحت کند. او خواهش کرد به کارخانه بیایم و جای او شیفت باشم. من هم قبول کردم. بلافاصله حرکت کردم و نیم ساعت بعد خودم را به کارخانه رساندم. بعد هم با عجله شروع به گشت‌زنی کردم.

براساس وظیفه ما بایستی بلافاصله پس از تعطیلی کارخانه که ساعت 30/15 بعدازظهر می‌باشد و تا ساعت 16 بایستی همه کارگران کارخانه را ترک کنند، تمام زوایای کارخانه را وارسی و در دفتر وقایع درج کنیم، اما امروز چون دیر رسیدم این کار با تاخیر انجام گرفت. خلاصه پس از این که همه سوله‌ها را بررسی کردم به سوله انبار رسیدم. با کمال تعجب مشاهده کردم که در انبار نیمه‌باز است. آرام وارد شدم. چراغ‌های انبار و اتاقک انباردار روشن بود. خیلی تعجب کردم. طبق قانون کارخانه، می‌بایست در آن ساعت انبار تعطیل می‌شد. با هراس، چند بار وایل را صدا زدم اما پاسخی نداد. چند قدمی که به طرف اتاقک برداشتم ناگهان با جسد غرق به خون او روبه‌رو شدم.

وایل بیچاره در خون خود درغلطیده بود. لحظاتی دست و پایم را گم کردم. بعد هم سراسیمه برگشتم و موضوع را با تلفن بی‌سیم به اسمیت، دربان کارخانه اطلاع دادم. بعد هم با کلانتری تماس گرفتم. در این فاصله همه جا را گشتم، اما مورد مشکوکی ندیدم. این تمام ماجرایی بود که اتفاق افتاد.

کمیسر از او پرسید: چند سال است که در این کارخانه مشغول هستی؟

توماس المر پاسخ داد: حدود 2 سال.

کمیسر پرسید: و این اولین بار است که این اتفاق در اینجا رخ داده است؟

توماس سرش را تکان داد و گفت: بله قربان.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ اسمیت دربان در ورودی کارخانه رفت. اسمیت که بسیار وحشت‌زده به نظر می‌رسید و صدایش آشکارا می‌لرزید آرام گفت: واقعا حادثه وحشتناکی است. من خیلی ترسیدم. راستش همیشه از این گونه حوادث فراری بودم و هرگز تصور نمی‌کردم که یک روز با چنین واقعه وحشتناکی روبه‌رو شوم.

کمیسر از او در مورد چگونگی اطلاع از ماجرا پرسید.

اسمیت آرام جواب داد: من در اتاقک نشسته بودم که توماس المر وحشت‌زده از طریق بی‌سیم خبر داد که وایل به قتل رسیده است. من اولش فکر کردم شوخی می‌کند، اما وقتی چند بار تکرار کرد و کمک خواست با عجله در کارخانه را بستم و با موتورسیکلت به سراغ او رفتم و با آن صحنه وحشتناک روبه‌رو شدم. بعد هم که توماس به کلانتری خبر داد و... .

وی توضیح داد که نگهبان کارخانه امروز خیلی بی‌حوصله و عصبی بود و دائم تکرار می‌کرد که حال خوشی ندارد. وقتی ساعت حدود 10/16 وارد اتاقک نگهبانی شد، با توماس المر تماس گرفت و از او خواست که به کارخانه بیاید و جای او باشد که توماس هم پذیرفت.

اسمیت افزود: جان آن‌قدر حالش بد بود که دیگر منتظر آمدن توماس نماند وکارخانه را ترک کرد و دقایقی بعد هم توماس آمد و بلافاصله شروع به گشت‌زنی کرد و بعد هم که با جسد انبار‌دار بیچاره روبرو شد. کمیسر چند سوال دیگر از اسمیت کرد و آن‌گاه دستور داد که بلافاصله جان پلانز احضار شود. تا آمدن جان، کمیسر به بازجویی از مدیر کارخانه چارلز گاردنر پرداخت. چارلز که عصبی و سراسیمه به‌نظر می‌رسید به کمیسر گفت: واقعه دردناکی در کارخانه رخ داده است و من بایستی به هیات مدیره گزارش بدهم.

او افزود: مقتول وایل ویلیامز حدود 21 ماه است که انباردار کارخانه می باشد. با این که او یک انبار‌دار کاردان و پرتلاش بود اما این اواخر به‌خصوص 3- 2 هفته اخیر گزارش‌هایی به ما رسید مبنی بر این‌که او اقدام به خروج لوازم با ارزشی از کارخانه می‌کند. اولش برای ما قابل قبول نبود، اما وقتی بررسی کردیم متوجه شدیم واقعیت دارد.

دو روز پیش او را احضار کردم و با صراحت موضوع را با وی در میان گذاشتم. اما منکر شد. او را تهدید به اخراج کردم و گفتم اگر دوباره گزارش برسد وی را اخراج  خواهم کرد. بعد هم با ناراحتی اتاق را ترک کرد و دیگر از او خبری نداشتم تا این‌که امروز این اتفاق افتاد.

کمیسر پس از ساعتی صحبت با چارلز گاردنر و بررسی مجدد صحنه جنایت به بازجویی از جان پلانز که تازه وارد کارخانه شده بود پرداخت.

جان پلانز که اصلا حال و روز خوشی نداشت با‌ بی‌حوصلگی به کمیسر گفت: من مدتی است که با همسرم مشکل پیدا کرده‌ام و اصلا حال و روز خوبی ندارم. امروز هم وقتی دیدم واقعا نمی‌توانم سرکار دوام بیاورم ساعت حدود 10/16 بود که با توماس تماس گرفتم و از او خواهش کردم که به کارخانه بیاید و جای من نگهبانی بدهد که او هم چون اوضاع روحی مرا می‌داند پذیرفت. چون واقعا شرایط روحی مساعدی نداشتم منتظر رسیدن او نشدم و کارخانه را ترک کردم و فکر می‌کنم در همین فاصله که من رفتم این اتفاق تلخ رخ داده و من از این که پست نگهبانی را ترک کردم خودم را مقصر می‌دانم و از این بابت واقعا متاسفم.

کمیسر از او پرسید قبل از این‌که به اتاقک نگهبانی کارخانه بروی کجا بودی؟

وی با بی‌حوصلگی جواب داد: در حال گشت زنی در محوطه کارخانه،‌ البته آن‌قدر غرق در افکار درهم خودم بودم که متوجه هیچ کس و هیچ چیز نبودم.

کمیسر پرسید: چرا مرخصی نگرفتی؟

جان سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.

کمیسر پرسید: مورد مشکوکی را ندیدی؟

جان لحظه‌ای مکث کرد و سرش را تکان داد و آرام جواب داد: نه، البته کارخانه آن‌قدر بزرگ است که هر کسی می‌تواند به راحتی وارد محوطه شود. اما من متوجه مورد مشکوکی نشدم.

کمیسر از او پرسید: چه مدت است که در این کارخانه کار می‌کنی؟

جان جواب داد: حدود 21 ماه.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و آن‌گاه آن‌چه را که اتفاق افتاد بود یک بار دیگر مرور کرد و سپس دستور دستگیری قاتل و همدست او را صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل و همدست او چه کسانی هستند، کمیسر دو دلیل برای دستگیری آنها داشت.

حمید موفق‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها