حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
به او میگفتم دلم میخواهد زندگی من هم مثل زندگی تمامی همکلاسیهایم باشد که از بچه سال بودنشان لذت میبرند. اما در مورد من این اتفاق هرگز نیفتاد. از زمانی که به یاد میآورم مادرم سوزان و پدرم هیچوقت با هم نساختند و یک ایده مشترک نداشتند.
پدرم مردی محتاط و صبور و پایبند به اصول زندگی بود و برعکس او مادرم زنی بسیار فعال بود که دلش میخواست از هر راهی که شده ثروتمند شود و در عین حال جنب و جوش را در زندگیاش از دست ندهد.
او همیشه دلش میخواست مثل زنهای قدرتمندی باشد که یک تنه زندگی را اداره میکنند و درآمد بالایی دارند و میتوانند هر چه میخواهند برای خود مهیا کنند، اما واقعیت این بود که او بیش از آنچه که میفهمید و تجربه داشت، حرف میزد. بعدها وقتی بزرگتر شدم حق را به پدرم دادم.
همیشه فکر میکردم چرا پدرم با همه فکرهای مادر مخالف بود و وقتی تجربهام در زندگی بیشتر شد، متوجه شدم پدرم حق داشته است. مادرم زنی اهل ریسک بود که حاضر بود همه چیزش را از دست بدهد تا به خواستهاش برسد. 6ساله بودم که جدایی پدر و مادرم قانونی شد و من به مادرم سپرده شدم. اوایل زندگیکردن با مادرم بسیار جذاب به نظر میرسید.
او به همه حرفهای من گوش میکرد. هر فرمانی که درخانهاش میدادم همان اجرا میشد. خوراکیهای رنگارنگ و خریدهای مفصل از برنامههای هر روز ما دو نفر بود. کمکم افت تحصیلیام سال به سال بیشتر شد. درس نمیخواندم و اصلا دوست نداشتم به مدرسه بروم در این میان مادرم هم هیچ تلاشی نمیکرد تا مرا به مدرسه رفتن مجبور کند. بیشتر روزهایی که در خانه میماندم او خوشحال میشد و مرا با خودش به خرید در فروشگاههای بزرگ میبرد.
زندگی برایم کاملا غیرعادی بود و از پدرم هم خبر چندانی نداشتم. حدود 13 ساله بودم که برای اولین بار پدرم را بعد از سالهای سال در یک رستوران دیدم. من با چند نفر از دوستانم در حالی که قصد روشن کردن سیگار داشتیم نزدیک در رستوران ایستاده بودیم که پدرم به ما نزدیک شد.
خیلی هول شده بودم و اصلا تصورش را نمیکردم که او را ببینم. بدترین اتفاق این بود من سیگاری به لب داشتم و کاملا مشخص بود که پسر اهل و آرامی بار نیامدهام. او جلو آمد و بعد از سلامکردن به دوستانم مرا به کناری کشید. او صورتم را بوسید و گفت هرگز تصور نمیکرده است اولین ملاقاتمان سالهای سال بعد و در حالی باشد که من در 13 سالگی سیگاری به لب دارم. او گفت که در تمام این دوران همه سعی خود را میکرده است تا با من تماس بگیرد و مرا ببیند، اما مادرم هرگز اجازه این کار رابه او نداده است.
او گفت مادرم بدون آن که به من بگوید تمامی نامههایی را که پدر برایم میفرستاده را دور میریخته تا ما نتوانیم با هم در تماس باشیم. باورم نمیشد که مادرم چنین کاری با من کرده باشد. او میدانست من علاقه زیادی به پدرم داشتم و همیشه سوالاتی را که از او میکردم بیپاسخ میگذاشت. او شبهایی که از دلتنگی برای پدرم اشک میریختم به من میگفت پدرم علاقهای به من نداشته و به همین دلیل مرا با مادر تنها گذاشته است. او باعث شده بود در دوران بحرانی نوجوانی تصور کنم پدرم هرگز علاقهای به من نداشته و حاضر به دیدار با من نبوده است.
حرفهای پدرم شوک سنگینی به من وارد کرد. او با برداشتن سیگار از روی لبهایم گفت پسری که او میشناخته هرگز آدمی نبوده است که در 13 سالگی لب به سیگار بزند. سنگینی دنیا را روی شانههایم حس میکردم و زبانم بند آمده بود. فکرش را نمیکردم در چنین موقعیتی مجبور باشم جواب پدرم را که سالهای سال بود او را ندیده بودم و هیچ خبری از او نداشتم بدهم. سکوت کرده بودم و از گوشه چشمانم اشک جاری میشد. انگار سکوتی را که سالهای سال در خود نگه داشته بودم به شکل اشک از چشمانم جاری میشد. نمیدانستم از کجا برایش بگویم. نمیدانستم باور میکند یا نه.
میخواستم به او بگویماز زمانی که خواندن و نوشتن یاد گرفتم همیشه منتظر نامهای از طرف او بودم. همیشه با آمدن پستچی از مادرم میپرسیدم آیا برای من هم از طرف پدر چیزی آمده است یا نه و او همیشه جواب منفی میداد. گیج شده بودم. با دیدن پدرم انگار همه شبهایی را که با اشک به خواب میرفتم دوباره برایم روشن کرده بودند. حقیقت این بود که پدرم را عمیقا دوست داشتم و در مدتی که با مادرم زندگی میکردم به خاطر بدگوییهایی که او همواره در مورد پدرم میکرد ایمانم را نسبت به او از دست داده بودم.
خاطراتی که از بچگی با او داشتم آنقدر شیرین بود که هنوز در خاطرم حک شده بود، اما در عینحال منفی بافیهای مادرم یک نقطه تاریک در ذهنم از پدر بهجا گذاشته بود. پدر وقتی حال بد مرا دید از من خواست با دوستانم خداحافظی کنم و چند ساعتی را با او سپری کنم. وقتی با هم نهار خوردیم او گفت که از شهر رفته و به جای دیگری نقل مکان کرده است. او دوباره ازدواج کرده بود و صاحب پسری 3 ساله بود. از شنیدن حرفهایش ذوق زده بودم. اینکه فهمیدم صاحب برادری هستم که تنها سه سال دارد برایم بسیار جالب بود.
او با دادن آدرس منزلش که یکساعتی تا شهر محل سکونت ما در نیوجرسی فاصله داشت ازمن خواست حتما به دیدنش بردم و برایش نامه بنویسم. وقتی از هم جدا شدیم انگار پرواز میکردم. برای اولین بار در طول دوران طولانی تنهاییام احساس میکردم از اعماق قلبم خوشحالم. وقتی به خانه رسیدم مادرم خانه بود. قبل از هر چیز ماجرای دیدارم را با پدر برایش تعریف کردم.
او در مدتی که با اشتیاق برایش صحبت میکردم سکوت کرده بود و به زمین نگاه میکرد. وقتی صحبتهایم تمام شد رو به من کرد و گفت: لیاقت تو همان پدر لاابالی است که با داستانهای خیالیاش تو را جذب به خود کرده است. او گفت پدرم دروغگویی است که هرگز من و مادرم را دوست نداشته و تنها به خاطر پول مادرم با او ازدواج کرده بود.
عصبی شده بودم اینکه میدیدم او باز هم سعی میکند بارقههای امید را در من فرو بریزد عصبیام میکرد. نمیخواستم این را باور کنم که او باز هم دارد با من همان بازی سابق را میکند و تنها امید مرا در زندگی از بین میبرد. ما بحث و جدل زیادی کردیم و من کنترلم را از دست داده بودم. وقتی به خودم آمدم دیدم چاقوی آشپزخانه در دستم است و مادرم غرق در خون روی زمین افتاده است. جنون ناگهانی مرا فرا گرفته بود و من دست به قتل مادرم زده بودم. بعد از آمدن پلیس،دادگاهی شدم و حکم 15 سال حبس برای من مایکل بنرز 13 ساله صادر شد. درطول این مدت پدرم حتی یکبار هم به من سرنزد و من هنوز مبهوت ماندهام که بالاخره حق با که بود؟»
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....