پرونده ماجرا

بازگشت آرامش

مهرداد - خ : راوی زندانی سابق، مهرزاد: برادر مهرداد، مونس: همسر اول مهرداد، صمد: شوهر دوم مونس، عبدالله: صاحبکار مهرداد، زمان آغاز ماجرا: سال 1372، مکان: درودزن تهران توکیو
کد خبر: ۱۶۰۹۹۳

دلت را خیش می‌کشد، می‌سوزاندت، اشکت را درمی‌آورد و پاهایت را سست می‌کند. غم بی‌پیر غربت را می‌گویم. باید غریب باشی و طعم غربت را کشیده باشی تا بدانی چه می‌گویم. مثل بختک می‌ماند. رهایت نمی‌کند. آتش‌ات می‌زند و می‌نشیند گوشه‌ای به تماشایت تا ذره ذره آب شوی، نیست شوی، نابود شوی. در تمام آن 6‌‌سال لحظه به لحظه در خودم فرو می‌ریختم و ویران می‌شدم. هر آن، آن آخرم بود، انگار. برای من از جوان کشاورز و زحمتکش در درودزن مرودشت فارس تا جرم سارق زندان فوچو در توکیو ژاپن فاصله زیادی نبود. همه‌‌اش در 2 سال اتفاق افتاد. اردیبهشت 72 بود که با دخترعمویم، مونس، عقد کردم و راهی تهران شدم به امید کسب و کار بهتر و درآمد بیشتر. 6 ماه بعد هم از توکیو سر درآوردم. آن روزها بازار کار در ژاپن داغ بود و می‌گفتند پول خوبی دارد.

من هم همه پس‌انداز پدرم را گرفتم و وارد توکیو شدم. شهری بزرگ، شلوغ، پرهیاهو و پر از چراغ‌های رنگی، رستوران‌ها، کافه‌ها و ... یک هفته اول مات و مبهوت بودم، منگ شده بودم. حتی به خواب هم نمی‌دیدم روزی از چنین جایی سر درآورم، اما بالاخره خودم را به زحمت جمع و جور کردم و در یک ساختمان که پر بود از کارگرهای ایرانی مشغول به کار شدم، بدون بیمه، بدون روز تعطیل و بدون هیچ چیز دیگری. آدمی بودم بی‌هویت در میان آن همه غوغا و شلوغی سرسام‌آور. خیلی زود با چند ایرانی دیگر رفیق و همخانه شدم. خانه کوچکی اجاره کرده بودیم در محله چیبا و بدون هیچ امکاناتی در آنجا زندگی می‌کردیم به آرزوی این که روزی پولدار و مهمان یکی از آن هتل‌های لوکس شویم. یک سال اول به سختی گذشت هر چه درآورده بودم برای پدرم فرستادم، اما هنوز راضی نبودم، درآمدم چنگی به دل نمی‌زد. کم‌کم با داریوش آشنا شدم. او از قدیمی‌های توکیو بود و ظاهرا راه و چاه را خوب می‌دانست و وضع مالی‌اش خوب شده بود.

داریوش بود که من را به دزدی کشاند اوایل مقاومت می‌کردم اما آن‌قدر در گوشم خواند تا وسوسه شدم. چند ماهی کارم شده بود دزدی از کیف پول ژاپنی‌ها وگاهی توریست‌ها. البته هر چه گیرم می‌آمد باید 60 درصد‌ش را به داریوش می‌دادم چون او رئیس بود و آن محله را در قرق خودش داشت هر چند موقتا درآمدم بیشتر شد اما بالاخره با کارهای خودم زندگی‌ام را آتش زدم. یک روز موقع دزدی از توریست آلمانی، گیر افتادم و بعدش محاکمه و زندان. روزی را که وارد زندان فوچو شدم هرگز فراموش نمی‌کنم. از ترس زبانم بند آمده بود و پاهایم راه نمی‌رفت. مامور محافظ تا جلوی در سلول مرا هل داد و با بسته شدن در، فصل جدید زندگی‌ام باز شد. آنجا پر بود از زندانی‌‌های خارجی که هر کدام به زبان خودش صحبت می‌کرد. از آن 6 سال می‌توانم 600‌‌داستان تلخ، خاطره و کتاب بنویسم و تعریف کنم اما به هر حال به هر سختی که بود، گذشت و مرا از ژاپن اخراج کردند.

روزی که وارد فرودگاه شدم هزار غم و غصه روی دلم مانده بود. درتمام آن 6 سال پدر و مادرم و مونس از من بی‌خبر بودند و درباره زندان حرفی به آنها نمی‌زدم. حالا چه می‌خواستم بگویم، نمی‌دانستم. اصلا نمی‌دانستم آنها الان چه می‌کنند. چه بلایی سر مادر پیرم آمده و مونس در این سال‌های بی‌خبری چه کار کرده است. دو روزی را از ترس و اضطراب در تهران ماندم. اگر می‌خواستم سراغ خانواده‌ام بروم باید خودم را برای شنیدن و دیدن هر چیزی آماده می‌کردم و اگر می‌رفتم فکر و خیال رهایم نمی‌کرد. زن عقد کرده‌ام در خانه و حتی چشم به راهم بود. مادرم برای دیدنم لحظه شماری می‌کرد پدرم عصای دستش را در این سال‌ها از دست داده بود. بالاخره دل را به دریا زدم و به خانه‌ام که تلفن داشت، زنگ زدم. صدایم می‌لرزید و بغض گلویم را فشرده بود. خاله زهرا باورش نمی‌شد که با من، با خواهرزاده‌اش حرف می‌زد. «کجا بودی این سال‌ها مهرداد؟ همه جا را زیر و رو کردیم برای پیدا کردنت. مادرت تا لحظه آخر چشمش به در بود.» با شنیدن این جمله آخر، دنیا دور سرم چرخید. مادرم فوت شده بود، در حسرت دیدن من یا شنیدن صدایم و حتی داشتن خبری از پسرش مرده بود. بدون خداحافظی تلفن را قطع کردم و زار زار گریستم. 3 ساعت بعد که دوباره به خاله زهرا تلفن زدم، پدرم هم آنجا بود. خاله او را خبر کرده بود وگفته بود مهرداد برگشته. صدای پدرم چقدر شکسته شده بود. پشت تلفن گریه می‌کرد: «کی می‌آیی؟ کجایی؟ کجا بودی این سال‌ها؟ ...» و من همه سوال‌هایش را با یک سوال جواب دادم: «از مونس چه خبر؟» سکوت سنگین پدر، ضربان قلبم را تند‌تر و تند‌ترکرد:«چه پیشامدی کرده برای زن عقدی‌ام؟ پدر چه شده، مونس کجاست، چه می‌کند، سالم است. بلایی که سرش نیامده؟» و پدر همچنان در سکوت فرو رفته بود.

روز بعد صبح زود با اولین اتوبوس به درودزن رفتم. اوضاع عوض شده بود. دیگر خیلی از خانه‌ها تلفن داشتند، مغازه‌ها انگار شیک‌تر شده بودند، مخصوصا ساندویچ فروشی که در تمام بچگی وقتی با برادرم مهرزاد به آنجا می‌رفتم و دو نفری با هم یک ساندویچ می‌خریدیم، آرزو می‌کردم روزی آن‌قدر پول داشته باشم که خودم به‌تنهایی یک ساندویچ درسته و کامل بخورم. در خانه‌مان را زدم، پیر مردی قوزی روبه‌رویم ظاهر شد. اگر در خیابان می‌دیدمش، نمی‌شناختم او را و باور نمی‌کردم پدرم است. مرا در آغوش کشید و هر دو به گریه افتادیم.

پدر هزار و یک زمینه‌چینی کرد و داستان و قصه تعریف کرد تا این‌که بالاخره رفت سر اصل مطلب. مونس با رضایت او غیابی طلاق گرفته و زن صمد، پسر خاله زهرا شده بود و الان دو بچه داشت یکی دختر و یکی پسر. وقتی اینها را می‌شنیدم دلم می‌خواست زمین دهان باز می‌کرد و مرا می‌بلعید.

پدر گفت: مونس و صمد کوچ کرده بودند به اصفهان و پسرخاله‌ام در... کار می‌کرد. از شدت خشم نتوانستم خودم را کنترل کنم. سر پدرم داد و هوار راه‌انداختم که چرا اجازه داد، مونس طلاق بگیرد، صمد چطور توانسته این طور درحق من نامردی کند و خاله زهرا چرا چنین کاری کرده! جواب تمام سوالاتم یک جمله بود: «کجا بودی این همه سال مهرداد؟» و من همه ماجرا را برای پدرم تعریف کردم. گفتم در آن زندان لعنتی چه روزها و چه شب‌هایی که آرزوی مرگ کردم. صبح روز بعد تصمیم گرفتم بروم اصفهان سراغ صمد، می‌خواستم یقه‌‌اش را بگیرم و حقش را کف دستش بگذارم. مونس زن من بود، زن عقد کرده‌ام او حق نداشت این طور رفتار کند. ساکم را که بستم پدرم مانعم شد. «بگذار زندگی‌شان را بکنند. دیگر چیزی عوض نمی‌شود. کاری نمی‌‌توانی بکنی. خلاف شرع که نکرده، زن گرفته.» بعد از یک هفته تصمیم گرفتم به تهران بیایم. در این مدت هر چه پدرم اصرار کرد سری به خاله زهرا بزنم دلم رضا نداد. خود خاله هم خانه‌مان نیامد.

به تهران که رسیدم یک راست به میدان شوش رفتم و گاراژی را که مهرزاد در آنجا کار می‌کرد، پیدا کردم. مهرزاد از دیدن من جا خورده بود. باورش نمی‌شد. داستان را برای او هم تعریف کردم و گفتم «هر چه بود، گذشته و حالا می‌خواهم از نو شروع کنم.» گفتن این جمله برایم خیلی سخت بود، ‌مخصوصا که دلم هنوز آشوب بود. در ژاپن جوشکاری را خوب یاد گرفته بودم و بعد از یک هفته با کمک برادرم در یک کارگاه مشغول به کار شدم. شب‌ها هم دو شب در میان خانه برادرم می‌رفتم و بقیه شب‌ها را در مسافرخانه بودم البته زن برادرم اصرار داشت همیشه آنجا بروم اما خودم راحت نبودم.

سعی می‌کردم تمام هوش و حواسم به کار باشد اما نمی‌توانستم. خدا را شکر آقا عبدالله صاحب‌کارم مرد خیلی خوبی بود و هوایم را داشت. او می‌دانست که چه نامردی در حقم شده و سعی می‌کرد دلداری‌ام دهد. از کار در همان جوشکاری بودکه توانستم بعد از 2 سال پول پس‌انداز کنم و خانه‌ای بزرگتر بگیرم. پدرم را به تهران آوردم هر چند در شهر خودمان 5 خواهرم حواسشان به او بود اما آنها همگی شوهر کرده بودند و باید به فکر زندگی خودشان می‌بودند. پدرم در تهران زیاد دوام نیاورده و خیلی زود از پا افتاد. پیش هر دکتری که دوستانم آدرس می‌دادند بردمش. سر آخر فهمیدم سرطان ریه گرفته وکار از کار گذشته است. حتی شیمی درمانی هم برای او فایده‌ای نداشت. یک بار در زندگی شاهد ذره‌ذره آب شدن خودم بودم و حالا باید پدرم را می‌دیدم که جلوی چشمم لحظه‌به لحظه به مرگ نزدیک‌تر می‌شود و کاری از دستم بر نمی‌آید تا نجاتش دهم.

در مراسم ختم پدرم بود که بالاخره خاله‌زهرا، صمد و مونس را دیدم. فکر می‌کردم در این مدت آنها را فراموش کرده‌ام اما همین که چشمم به چشم‌شان افتاد آتش گرفتم. اگر این دیدار جای دیگری به غیر از مراسم ختم انجام شده بود حتی کار غیر عاقلانه‌ای می‌کردم اما آن روز با کمک مهرزاد خودم را کنترل کردم و تازه فهمیدم هر دو بچه صمد تالاسمی دارند و پسر خاله‌ام هر چه درمی‌آورد خرج دوا و درمان آنها می‌کند و کارشان به جایی رسیده که زندگی‌شان سیاه و تار شده است. دلم برای مونس سوخت. دختر خوبی بود. مهربان و اهل زندگی ولی به هر حال سرنوشت است دیگر اگر آن موقع در ژاپن دنبال دزدی نرفته بودم الان زندگی‌ام جور دیگری بود.

اوضاع کاری‌ام بد نبود. ساخت و ساز آن روزها خیلی رونق گرفته بود و همه به جوشکار ماهر احتیاج داشتند. رقم حساب بانکی‌ام به جایی رسیده بود که هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کردم، اما دل خوش می‌خواستم که هر چه می‌گشتم اثری ازش نبود تا این که با فریده آشنا شدم. دختری محجوب که پدرش بنا بود و تمام عمر را زحمت کشیده بود تا تنها دخترش و سه پسرش زندگی راحتی داشته باشند و درس بخوانند. پدر فریده را از قبل می‌شناختم و چند باری با هم در یک ساختمان همکار شده بودیم. بعد از این که موضوع را با مهرزاد در میان گذاشتم و با آقا عبدالله مشورت کردم، به خواستگاری فریده رفتم. دانشجو بود و محیط زیست می‌خواند.

هنوز عقد نکرده بودیم که با تشویق‌های فریده تصمیم گرفتم من هم ادامه تحصیل دهم. سال اول را در شهرستان قبول شدم، اما چون هم کارم را از دست می‌دادم و هم شهریه‌اش زیاد بود انصراف دادم و سال دوم در رشته ادبیات فارسی قبول شدم. 2 ماه بعد از قبولی‌ام عروسی کردیم، اما شادی زندگی‌ام چندان طولانی نشد و 5 ماه بعد خبر رسید صمد فوت شده است. در جاده با یک کامیون تصادف کرده بود. بعد از آن بود که فکر مونس یک لحظه هم رهایم نکرد. این که بخواهم به همسرم خیانت کنم نه. فقط دلم برای مونس می‌سوخت. او می‌خواست با دو بچه مریض چه کار کند؟ در آن روزها خودم پیمانکار ساختمانی شده بودم و درآمدم بد نبود. از طریق خاله زهرا مبلغی به دست مونس رساندم و از آن به بعد هرازگاهی به او کمک می‌کنم. الان هم 8 ماه است که از کار ساختمان بیرون آمده و یک ابزارفروشی در بازار... راه انداخته‌ام و زندگی‌ام در یک آرامش لذتبخش در جریان است و به زودی صاحب فرزند می‌شوم. دکترها گفته‌اند بچه‌ام پسر است.

مرجان لقایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها