موضوع به خانواده رسول اطلاع داده میشود و چون مرگ رسول مشکوک به نظر میرسد ماموران انتظامی در جریان قرار گرفته و پرونده مقدماتی تشکیل و جسد جهت کالبدشکافی به پزشکی قانونی انتقال مییابد.
چند روز بعد پزشکی قانونی گزارش میدهد که مرگ رسول بر اثر مسمومیت با سم خطرناکی بوده است. در اینجاست که راز مرگ عجیب رسول فاش میشود و یک پرونده جنایی عجیب رقم میخورد.
بلافاصله پرونده به اداره آگاهی ارجاع و کارآگاهان ویژه جنایی دست به کار میشوند تا پرده از راز قتل وحشتناک رسول کنار بزنند.
با ارجاع پرونده به اداره آگاهی کارآگاهان تحقیقات گسترده پیرامون قتل رسول را آغاز میکنند. اولین مرحله بازجویی از خانواده رسول است.
همسر داغدار او که از رسول دو فرزند پسر دارد به کارآگاهان میگوید: آن روز که رسول از خانه خارج شد بسیار سرحال بود. اصلا کسالتی نداشت. او به مغازه آهنگریاش رفت و ساعت 10 صبح هم با من تماس گرفت که فردا شب خانه برادرش دعوت هستیم.
همسر رسول افزود: رسول حتی سیگار هم نمیکشید. او در سلامت کامل به سرمیبرد و اصلا احساس درد و ناراحتی نداشت.
تحقیقات در محل کار رسول نیز حکایت از آن داشت که او ساعت 8 صبح مغازهاش را باز کرده و تا ساعت 12 ظهر مغازه بوده بعد هم با عجله آن جا را ترک کرده است.
البته شاگرد او مدعی شد که قبل از رفتن یک نفر با او تماس گرفته است. او پس از این تماس تلفنی مغازه را ترک کرده است.
از آنجا که کارآگاهان احتمال میدادند شاید رسول ناآگاهانه اقدام به خوردن غذای سمی کرده است در این خصوص به تحقیق و بررسی پرداختند، نتایج بررسیهای آنها حکایت از آن داشت که نامبرده به طور عمد مسموم شده و لذا جنایتی فجیع رخ داده است. چرا که نوع سمی که باعث مرگ او شده بود. سمی صنعتی و بسیار کمیاب بود.
کارآگاهان در گام بعدی به تحقیق از دوستان، همسایگان و خویشاوندان رسول پرداختند تا شاید سرنخی از راز مرگ او بهدست آورند. در این میان برادر رسول نکته مهمی را با آنها در میان میگذارد. وی به کارآگاهان میگوید: برادرم با یکی از اقوام به نام جلال اختلافات عمیقی داشت که ناشی از مغازهای بود که آنها به صورت شراکت خریده بودند و برادرم مدعی بود که جلال سر او را کلاه گذاشته و مغازه را بالا کشیده است.
آنها سر همین موضوع چندین بار با هم درگیر شدند. و این اواخر هم که رسول خانه خریده بود و دستش تنگ بود به جلال فشار میآورد که سهمش را از مغازه بدهد. اما جلال زیر بار نمیرفت و همین امر هم باعث شد که از جلال کینه به دل بگیرد.
برادر رسول بدون اینکه شکایتی از جلال انجام دهد به کارآگاهان گفت: شاید جلال در مرگ برادرم نقش داشته باشد.کارآگاهان بلافاصله جلال را احضار و او را تحت بازجویی قرار دادند.
جلال در بازجویی اختلافش را با رسول تایید میکند اما مدعی میشود که از چهار روز پیش از مرگ رسول دیگر او را ندیده بود.
وی در مورد اختلافش با رسول میگوید: من و رسول سه سال پیش که مغازه را بهصورت شراکت البته به نام همسرم
خریدیم. چون پولی که من بابت شراکت دادم متعلق به ارثیه همسرم بود. رسول هم پذیرفت که مغازه را به نام همسرم بخریم. البته بین خود نوشتهای رد و بدل کردیم بعد از گذشت چند ماه من پول رسول را که بابت شراکت داده بود، پرداختم و آن نوشته را هم از بین بردیم. اما وقتی قیمت مغازه بالا رفت، رسول پشیمان شد و بنای ناسازگاری گذاشت و مدعی شد که هنوز از مغازه سهم دارد. و این در حالی بود که او هیچ سهمی از مغازه نداشت چون پولش را به صورت کامل گرفته بود.
خلاصه همین امر باعث اختلاف ما شد. او هروقت بیپول میشد به سراغ من میآمد و ادعای سهمش را میکرد من هم تکرار میکردم تمام و کمال پولت را گرفتی و هیچ حقی نداری اگر هم مدعی هستی. برو شکایت کن. تمام اختلاف ما همین بود.
جلال با صراحت در بازجویی اعلام کرد که هیچ نقشی در مرگ رسول نداشته و در روز حادثه نیز در مراسم ختم یکی از بستگانش در مسجد بوده است.
جمیله همسر جلال نیز اظهارات شوهرش را تایید کرد و افزود:رسول چندین بار جلو خانه ما آمد و برای ما ایجاد مزاحمت کرد که همه همسایهها هم شاهد هستند.
کارآگاهان که با پرونده پیچیدهای روبهرو شده بودند به تحقیقات خود شتاب بیشتری دادند آنها ضمن این که به بررسی و تحقیق پیرامون دوستان و آشنایان پرداختند. همچنان جلال و همسرش را تحت نظر قرار دادند. چرا که شواهد امر نشان میداد که انگیزه قتل چیزی جز سرقت بوده است. چرا که نه خودرو مقتول، نه کیف پول او و نه چیز دیگری به سرقت نرفته است.
کارآگاهان در بررسی بعد متوجه شدند که اختلافات رسول با جلال بسیار عمیقتر از آن چه بوده که جلال مدعی است. لذا تحقیقات خود را متمرکز او کردند. کار آگاهان پی بردند. که جلال در همان روز که جسد رسول پیدا شده است.
ساعت 3 بعدازظهر جهت شرکت در مراسم ختم به همراه همسرش به مسجد رفته است و جالب این که خودرویی که زیر پای او بوده است یک پیکان قهوهای رنگ بوده و نکته مهم در اینجا این بود که رسول هم یک خودرو پیکان قهوهای رنگ داشته است.
تحقیقات بعدی کارآگاهان نشان داد که جلال یک خودروی وانت دارد. همین امر و تحقیقات کارآگاهان از همسایهها و به خصوص همسایه مادر زن جلال حکایت از آن داشت که ظهر روز حادثه رسول، جلال و همسرش را از جلوی خانه مادر زنش سوار کرده است کارآگاهان با به دست آورن این اطلاعات بلافاصله جلال و همسرش را مجددا دستگیر و تحت بازجویی قرار دادند.
جمیله در پاسخ این سوال کارآگاهان که روز حادثه رسول با شما دیده شده و حتی شوهرتان با خودرو او به مجلس ختم رفته است فقط سکوت کرد.جلال نیز ادعاهای قبلی خود را تکرار کرد و تاکید نمود که آخرین بار 4 روز قبل از مرگ رسول او را دیده است. او اظهارات شهود را همه کذب خواند و رد کرد.
کارآگاهان که متوجه شدند با یک قاتل با هوش روبهرو هستند. جمیله و رسول را به طور جداگانه تحت بازجویی قرار دارند و پس از 4 ساعت بازجویی مستمر بالاخره جمیله، با ترفند پلیسی و این که همسرش همه چیز را لو داده و مدعی شده که جمیله سم را داخل غذای رسول ریخته و او از این موضوع بیاطلاع بوده است وی را وادار به اعتراف کردند.
جمیله در حالی که بشدت اشک میریخت در قسمتی از اعترافات خود گفت: مغازه را شوهرم و رسول شراکتی خریدند و چون پول ارثیه پدریام بود. جلال مغازه را به اسم من خرید. مدتی بعد رسول مدعی شد چون در سند نام او نیست بایستی پولش را بدهیم. من هم با فروش طلاهایم و پولی که جلال تهیه کرد سهم او را دادیم و موضوع شراکت عملا منتفی شد.
اما وقتی قیمت مغازه ناگهانی بالا رفت و ارزش زیادی پیدا کرد. رسول شروع به بهانهگیری کرد و مدعی شد که بایستی باز هم بابت مغازه به او بدهیم و سر همین موضوع هم اختلاف او با جلال شروع شد.
ما حتی راضی شدیم مقداری هم به او پول بدهیم. اما او توقعش زیاد بود. سر همین موضوع جلال هم لج کرد و گفت تو سهمت را گرفتی و هیچ حقی بابت مغازه نداری.
اما رسول ولکن نبود. هر چند روز یک بار برای ما مزاحمت ایجاد میکرد و شروع به داد و فریاد میکرد که یکی دو بار هم کار به کلانتری کشید.
جمیله میافزاید: آن روز هنگام خروج از خانه مادرم رسول را دیدیم. او ما را سوار ماشینش کرد. جلال سعی کرد با او منطقی صحبت کند. بعد هم او را دعوت کرد به خانه ما بیاید و از راه مسالمتآمیز موضوع را حل و فصل کنیم. او هم قبول کرد. آنها در خانه شروع به صحبت کردند، اما طبق معمول باز هم رسول که یک مرد عصبی و تندمزاج بود از کوره دررفت و شروع به داد و بیداد و فحش و ناسزا گفت.
جلال هم عصبی شد و کم مانده بود با هم گلاویز بشوند که من جدایشان کردم. جمیله ادامه میدهد: ما هنوز ناهار نخورده بودیم. با رسول صحبت کردم. یک لیوان آب به او دادم و گفتم آرام باش من درستش میکنم. بعد هم برای این که موضوع فیصله پیدا کند به آشپزخانه رفتم تا ناهار را آماده کنم که دیدم جلال پریشان و عصبی به آشپزخانه آمد و در حالی که رسول در اتاق بود آهسته به من گفت: فکر میکنم باید او را مسموم کنیم و از شرش راحت شویم. در آن لحظه که من هم اعصابم خرد شده بود و از طرفی از این وضع خسته شده بودم بدون این که فکر کنم و عاقبت کار را بیندیشم، سکوت کردم.
و لحظاتی بعد ناخودآگاه و با اصرار جلال که دائم تکرار میکرد عجله کن. در غذای رسول سم ریختم. در آن لحظه مثل آدمهای دیوانه شده بودم که اختیارشان دست خودشان نیست.
غذا را برای رسول بردم و به او تعارف کردم. رسول هم بعد از لحظاتی با ولع شروع به خوردن کرد و دقایقی بعد بیهوش نقش زمین شد.
جلال خودرو رسول را به داخل حیاط آورد. جسم بیجان او را به کمک هم داخل صندوق عقب پیکان انداختیم و ساعتی بعد با ماشین او به مجلس ختم رفتیم و بعد از ختم ماشین را به حاشیه شهر بردیم. در گوشه خیابان پارک کردیم و در یک فرصت مناسب جسد او را از صندوق عقب بیرون آوردیم و پشت فرمان گذاشتیم و گریختیم و... .
با اعترافات جمیله جلال نیز به قتل رسول اعتراف کرد اما مدعی شد که از قبل هیچ نقشهای برای قتل رسول نکشیده است و تصمیم به قتل او را به طور ناگهانی طرح کرده است.
با اعترافات زن و شوهر راز مرگ رسول برملا شد و به این ترتیب پرونده جنایی دیگری بسته شد.