هم پیمان هوشمندزاده را میشناختم و هم داستانهای دیگرش را خوانده بودم، اما این مجموعه داستان آخرش را فقط و فقط برای طرح روی جلدش خریدم (این طرح را همین کنار گذاشتهایم که ببینید) این آدمی که روی جلد کتاب نشسته با این شمعهای روی لباسش و... همچین ما را برد توی فکر که اصلا نفهمیدیم کی کتاب را خریدیم. چند روز اول به جای این که کتاب را ورق بزنیم هر وقت حال داشتیم، کتاب را یواشکی از توی کیفمان درمیآوردیم و زل میزدیم به این پیرمرد که تکیه داده به جایی و سرش را بالا گرفته و چشمهایش را بسته و انگار همین چند ثانیه پیش دود سیگارش را هم بیرون داده.
آنقدر محو این پیر مرد و حال و هوایش شده بودیم که یک هو به خودمان آمدیم دیدیم که یک هفتهای هست که این مجموعه داستان 88صفحهای را گذاشتهایم توی کیفمان و هنوز یکی از داستانهایش را نخواندهایم، توی ایستگاه مترو نشسته بودیم روی یک صندلی که یک هو یاد این کتاب و داستانهایش افتادیم و کتاب را از توی کیفمان بیرون آوردیم و اول باز یک دل سیر این تصویر روی جلد را تماشا کردیم (به اندازه مکث یک قطار توی یک ایستگاه) بعد کتاب را ورق زدیم و اول چششمان به این جمله چخوف افتاد که روز20 آوریل سال 1904 آن را در نامهای برای اولگا نوشته است «از من پرسیدهای زندگی چیست.
مثل این که بپرسی هویج چیست؟ خب هویج هویج است و همین است که هست.» به اندازه زمانی که طول میکشد تا یک قطار مترو از یک ایستگاه به ایستگاه دیگر برسد به ربط هویج و زندگی فکر کردیم و درست زمانی که قطار نگه داشت تا مسافرها در ایستگاه پیاده شوند، این صفحه را ورق زدیم و تند اسم 4 تا داستان مجموعه را خواندیم و تا مسافرها پیاده شوند و دیگران سوار شوند، داستان اول مجموعه را شروع کردیم و یواش یواش با هر سطر داستان از طرح روی جلد و جمله چخوف و قطار و مسافرها فقط یک چیزهای گنگی توی ذهنمان ماند و طوری با داستانها و شخصیتهایش حال کردیم که یادمان رفت باید سوار قطار میشدیم.
88 صفحه که تمام شد و 4 تا داستان مجموعه را که خواندیم در فاصله بین ایستادن یک قطار و باز شدن درهایش فرصت کردیم پشت جلد کتاب را ببینیم، جالا چند روزی هست که اول زل میزنیم به جلد کتاب بعد پشت جلدش را تماشا میکنیم و بعد دوباره یکی از داستانها را میخوانیم و آخر سر به ربط زندگی و هویج فکر میکنیم که چخوف توی نامهاش نوشته بود.بعد سعی میکنیم یاد بگیریم که چطور میشود به دنیا «ها کرد».