حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
بگذریم، برویم سراغ نامهها که آنقدر زیاد است که نمیدانیم باید به کدامشان جواب بدهیم:
مریم حسن خلج از قم نامهات رسید. چرا حوصلهات اینقدر سر رفته؟ خب برو یک کلاس جنبی مثل کلاس زبان یا نقاشی و این چیزها، اگر هم هیچ کدام اینها برایت مقدور نبود سریع یک عکس و یک فتوکپی شناسنامه بردار و برو نزدیکترین کتابخانه عمومی ثبتنام کن و در این فراغت تا میتوانی کتاب بخوان. خوش به حالت، کاش من هم فراغت تو را داشتمی!
دختر ترکمن، گوزل خانم نامه تو هم رسید ببینم بچهام تو چرا اینقدر حواست پرته؟ یا خودکارت رو گم میکنی، یا کتاب زیستت رو، آدرست رو بنویس دخترم بچسبون پشت لباسی، کیفی، چیزی، والاه، گم بشی ما چه جوری پیدات کنیم؟ در مورد هری پاتر چشم سفارشش را میدهیم، آن یکی سوال هم که هفتههای پیش توضیحش را دادیم امیدوارم خوانده باشی.
آسیه خانم نامه شما هم رسید. شرمنده که نشد همراه با نامه صونا بهش جواب بدهیم. از جملات حکیمانهات هم کلی فیض بردیم.
چیه؟ چرا چپ چپ نگاه میکنید، خب تعداد نامهها زیاد است مجبوریم کوتاه جواب بدهیم وگرنه خودمان هم دلمان خون است که نمیتوانیم افاضات شما را بیشتر از این چاپ کنیم.
خب، دخترشمال میبینم که داری از دلتنگی دست برمیداری. البته خیلی ناراحت شدم که کیفت رو زدند ولی بیخیال این اتفاق هر جای دیگهای میتونست بیفته. راستش من یه پا تهران شناسم آخه نگفته بودم؟ من دیوانهوار تهران را دوست دارم البته بعضی وقتها از دست آب و هواش خیلی شاکی میشم ولی اگر به مدت یک هفته از تهران دور بمونم مثل ماهی روی ساحل ولک ولک میزنم. بگذریم آدرس اونجاهایی رو که پرسیدی همه میدونند ولی من ترجیح میدم چیزی نگم تا خودت بری و کشف کنی اون وقت از تهران خوشت میاد. باز هم برایمان بنویس.
مریم میرزاخانی از زنجان، کلی با خواندن نامهات مشعوف شدیم. بابا شما چرا اینقدر آدم رو تهدید میکنید؟ همهاش مینویسید اگه نامهام چاپ نشه خودمو دار میزنم و میکشم و... بیخیال بابا، یک دفعه دیدید جو گیر شدم رفتم خودم رو کلانتری معرفی کردم ها! نکنید این کارهارو. در ضمن منو با این جناب شتر یکی نکنید. ما جفت مون دوتاییم، یادتان باشد.
فاطمه شیخلو 14 ساله هم یه تهدیدهایی توی مایههای تهدیدهای مریم کرده و گفته اگه اسمش چاپ نشه خدای نکرده میره اون دنیا. راستی این ماجرا چی بود نوشتی؟ ما از کی تا حالا خانم داشتیم خودمان نمیدانستیم؟ توضیح بده لطفا.
اکرم مولوی، همدرد عزیز، در واقع این یه دونه خواهر زاده ما کار همان ده بیست تا خواهرزاده شما را میکند پس اصلا نگران نباش. در مورد حرفهایی هم که در مورد دانشگاه پیامنور زده بودی خیلی فکر کردم و دیدم حسابی با تو موافقم. مهم اینه که آدم قدر زحمتهای خودش رو بدونه. اون نامه احتمالا توی صفحه دخترانه، پسرانه چاپ شده بود به خاطر همین چاپ اون بخش از نامهات میافته گردن اونها البته قول نمیدهم ولی به هر حال خیلی خوشحال شدم که تو چنین دیدی نسبت به خودت و موقعیتت داری.
زینب خانم محمدزاده، همان نویسنده محترم، دخترم شما همون نامه روغنی رو هم که میفرستادی ما قبول میکردیم چون آن وقت ما هم نامه را میبردیم با اجازه شما البته میمالیدیم به تلویزیون و میزش و این جور چیزها تا مگر رنگ و رویشان باز شود تازه از مادر محترم کمی نوازش و تشویق دریافت میکردیم. ولی جدای از شوخی برعکس تو که دنبال اتوبوس نمیدوی شانس آوردیم ندویده بودی نامهات این شد وای به حال این که میدویدی ما آی میدویم دنبال اتوبوس، آی میدویم هیچ وقت هم نمیرسیم البته! شما اگر کافه کاغذی را خوانده باشی میبینی که ما همیشه از شعرهای وزین شما استفاده مینماییم همی، ولی در مورد اون مصاحبه رک و راست تنها کسی که درخواستش رو داده خودتی! با این همه، چشم میرویم ببینیم میشود مصاحبه کرد یا نه. در ضمن این بار هم سلام یادمان رفت! شما به بزرگی خودتان ببخشید. آهان راستی!
دستمالی که فرستاده بودی خیلی به دردمان خورد. البته جسارت نشود ولی بعد از پاک کردن عرق شرم به خاطر انجام ندادن مصاحبه نه که سرما خورده بودیم... دیگه!... خلاصه خدا خیرت دهد وگرنه نمیدانستیم با این شیر آب که توی صورتمان سبز شده چه خاکی باید بر سرمان میریختیم!
ای خدا... آخر سر ما که نفهمیدیم باید از دست این وروجک چه خاکی بر سرمان بریزیم. فکرش را بکنید، مینشینی نامهها را یکی یکی باز میکنی و می خوانی و تند تند شروع میکنی به جواب دادن و حسابی توی دنیای خودت غرقی که ناگهان یک موجود بند انگشتی با یک وجب و نصفی قد، یواش و بی صدا میآید، انگشت کوچکش را میگذارد روی دکمه روشن/ خاموش کیس کامپیوتر و آن را خاموش میکند و چنین است که همراه با فریاد وااسفاهای ما جواب نامههای شما هم بر باد میرود و ما دوباره باید همه چیز را از صفر آغاز کنیم. بعد که بلند میشوی بروی سراغش میبینی آن چنان خپل خپل دارد میدود و مثلا فرار میکند که دلت میخواهد همان جا دربست قربانش بروی و همه چیز یادت میرود و... باز هم ای خداااااااااا.....
راستش یک چند وقتی است میخواهیم یک چیزی بگوییم ولی رویمان نمیشود. یعنی میگوییم نکند بگویید این کافه کاغذی چقدر نق میزند و خرده فرمایش میدهد ولی... ولی میشود اینقدر به پاکت نامههایتان چسب نزنید؟ آخر پوست ما کنده میشود تا درشان را باز کنیم! تازه ممکن است اینجوری نامههای عزیز دل هم خدای نکرده آسیب ببینند. در ضمن اگر لطف کنید و فقط بر یک روی صفحه بنویسید این شب جمعه ای! دل ما را شاد کرده اید. قبلا از همکاری شما صمیمانه سپاسگزار میباشیم، هی!
خب، دوستان عزیز، پیادهرو و باقی قضایا فراموش نشود. عزت همگی زیاد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....