حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
«در تاریخ 20 آذر نامه خانمی به نام نگار در روزنامه شما چاپ شد. همان زمان من خود را در نقطه مقابل ایشان پنداشتم، اما فشارهای روحی باعث شد دست به قلم نشوم تا این که امروز 25 دی ماه نامه خانمی به نام ندا در تایید گفتههای فوق چاپ شد که باعث شد من هم نظراتم را خدمت شما عرضه نمایم. قصه زندگی خودم را برایتان بازگو میکنم و قضاوت را به شما واگذار میکنم. البته میدانم من یکی از هزاران زنی هستم که مشکلی شبیه مشکل من دارند، پس بشنوید:
حدودا 15 سال پیش ازدواج کردم. من و همسرم مشترکات زیادی داشتیم و از همه مهمتر هر دو عشق به زندگی و صداق و پاکی آن داشتیم و این باعث شد که با کمک هم یک زندگی رویایی داشته باشیم. تا اینکه به دلایل کاری همسرم مجبور شد چند سالی را در شهر دیگری سکونت کند و من به دلیل مشکلات کاری امکان همراهی او را در اولین سال حضور او در شهر دیگر نداشتم و از طرفی به دلیل اعتمادی که به وی داشتم ضرورت چندانی به این کار نمیدیدم. پس از مدتی احساس کردم رفتار همسرم تغییر نموده (اواخر همان اولین سال) و بعد از کلی کشمکش و کنکاش متوجه شدم او به سرگرمیهای اینترنتی (چت و ایمیل) مشغول شده.
وقتی به دیدن ما میآمد تمام وقتش را کنار کامپیوتر مشغول بود و آن را انجام قسمتی از کارش بیان میکرد ولی کمکم پی بردم در تمام این مدت او مشغول چت کردن است. درگیریهای ما آغاز شد ولی به هیچ وجه او حاضر به ترک این عمل نبود. کمکم تبعات این ارتباطات بشدت دامنگیر زندگیمان شد. به شدت عصبی شده بودم و مرتب به روانشناس مراجعه میکردم. آن زندگی زیبا حال مثل شب تار شده بود. دلیل آن را پر کردن وقت فراغت در آن ایام توسط همسرم و از طرفی یافتن یک جایگزین عاطفی در زمان عدم حضور من در کنار او (که البته هیچ یک دلایل موجهی نیست) عنوان مینمودند. الان از شروع مشکل من حدود 4 سال میگذرد. خودم و فرزندم بشدت آسیب دیدهایم، حتی همسرم هم دیگر آن مرد قدیم نیست. تا پای طلاق هم رفتم، اما باز به دلیل آبرویی که داشتم از آن صرفنظر کردم و وضعیت به همان منوال سابق ادامه دارد. هرچند وقت یک بار شریکهای چت و تلفنی همسرم عوض میشوند و از همه جالبتر این که شخصیتی که او در ارتباطاتش از خود میسازد با واقعیات تفاوت چشمگیر دارد. تمام حرفهایش دروغ و خیالبافی است. حتی عکسهایش گاهی مونتاژ است. اینها را از بررسی چکنویس دروغهایش و گاهی بررسی کامیپوتر دریافتهام.
در این بین فکر میکنید چه اتفاق مهمی افتاده جز این که زندگی زیبای ما به باد فنا رفته است. چهبسا زنان و فرزندانی که در این بین آواره شده و و به هزاران مشکل گرفتار میشوند. نگارها و نداهایی که احساسات خود را به بازی گرفته میبینند خوب است قضاوت کنند که خود چه کردهاند؟ یا نتیجه این ارتباطات جز لطمههای عاطفی و گذران وقت به بدترین شکل نیست؟ آیا ما نباید زمانی پاسخگوی همه این مسائل باشیم؟ آری آنان باید منتظر عقوبت آههای پشت سرشان به بدترین شکل باشند. من زندگی خود را از دست رفته میبینم فقط امیدوارم با خواندن مطالبم تجربهای بر تجربیات خوانندگان تان افزوده باشم.
سرگردانی وسط چهارراه زندگی
این نامه رو «یک زمینی» برامون نوشته که اتفاقا اصلا ماجرای عاشقانهای است. بیشتر به انتخاب مسیر زندگی مربوطه میشه و این که خیلی از نسل سومیها نمیدونند بین علاقه و استعداد خودشون کدوم رو باید انتخاب کنند. ممکنه مشکل این دوستمون مشکل خیلی از شماها به خاطر همین نامهاش رو چاپ میکنیم تا همه بتوانند در موردش نظر بدن. امیدواریم این دوست خوب را کمک کنید.
«کسی حرفهامو جدی نمیگیره... حتی گاهی خودمم حرفهامو جدی نمیگیرم ولی هر چی باشه عمری است باهاش درگیرم، درگیر اینم که علاقه و هدف من تو زندگی چیه، بگذارین واضحتر براتون بگم، من تا جایی که یادمه از بچگی عاشق نقاشی بودم، روی دیوار خونمون نقاشی میکشیدم، همیشه یه مداد کوچیک همراه من بود تا رو میز و در و دیوار چیزی رو که به ذهنم میومد بکشم، از طرفی کماکان که بزرگ میشدم عشق به کشف کردن جانوران و علم زیست تو من بیشتر میشد به هر عنوان اون دوران به سرعت یک لحظه چشم بر هم گذاشتن گذشت.
به مرحلهای از زندگیام رسیدم که باید تصمیم میگرفتم و رشته دیپلمم رو انتخاب میکردم، خیلی سخت بود، خیلی، بین دو جور علاقه متفاوت مونده بودم ولی ته دلم دوست داشتم که هنر بخونم، اما بهم گفتن که نقاشی رو میتونی بعدا هم ادامه بدی، اول برو سراغ تجربی و... نمیدونم چی شد ولی خب تا حد زیادی این رشته رو هم دوست داشتم. رشته تجربی رو خوندم و ادامهاش دادم، کنارش به نقاشی هم پرداختم، ولی راضیم نمیکرد، همه تحسینم میکردند ولی این اون چیزی نبود که من میخواستم، عاشق زیست هم بودم، خیلی دوستش داشتم. به هر حال وقتش رسید و من کنکور دادم، رشته مامایی قبول شدم، الان در حال اتمام مقطع کاردانی این رشته هستم، رشته خوبیه، زیباست، ولی هر وقت یک هنرمند رو میبینم، دیوانه میشم، میگم کاش میشد این رشته رو رها میکردم و میرفتم دنبال چیزی که تو وجودمه، میدونم استعدادم چیه، از درونم خبر دارم ولی... انگار نمیشه، موندم چطور میتونم دانشگاه هنر قبول بشم و به طور علمی و تخصصی این رشته رو ادامه بدم گاهی از خودم میپرسم یعنی واقعا کسی نیست ببینه التهاب من و کمکم کنه یا این که فقط خیال میکنم که در خون من عشق به هنر جریان داره. شاید شما هم از میون این حرفهام متوجه.
تردید و اشتیاق و بیارادگی من شده باشید، این همون احسایه که من نسبت به خودم دارم، پس اگه کسی از دوستان هم همچین نظری در موردم بده بهش حق میدم، گاهی وقتها از این خسته میشم که چرا نمیتونم بین چند نوع علاقه متفاوتم یکیشونو به عنوان هدفم تو زندگی انتخاب کنم، گاهی به کسی که فقط به یه چیز علاقه داره و دنبالش میگیره غبطه میخورم، این نامه رو براتون نوشتم تا که شاید کمکم کنید بهم بگید چه هدفی میتونه درست باشه، اگر بخوام مسیر زندگیم رو عوض کنم و برم به طرف هنر نقاشی. چی کار باید بکنم، شاید بگویید برو و به صورت ازاد این رشته رو ادامه بده، ولی من دوست دارم اگه میخوام برم به طرف این هنر به صورت علمی و از طریق دانشگاه برم ولی متاسفانه در مورد این که باید برای وارد شدن به این رشته باید چیکار کنم چیزی نمیدونم، ازتون خواهش میکنم که کمکم کنید.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....