کوتاه از نامه های شما

کد خبر: ۱۶۰۶۷۸

 هان؟ گوشت را بیاور جلو عمه! سردبیر را احضار کردیم، احضاراً محضورا!! گفتیم: آقاجان مگر جوایز این بروبچ همیشه در صحنه را ارسال نفرمودید؟ فرمودند: چرا، فرمودیم! متعاقباً فرمودیم دستور پیگیری صادر فرمایند. فرمودند: چشم، دستور پیگیری صادر می‌فرماییم! جایزه تمام برندگان مسابقه ارسال شده. نشانی هم همان بوده که خودت اعلام فرموده بودید!

دختری از جنس بلور: ...شکستی که با غرور لحظه هایم در میآمیزد و روِیاهایم را به سیاهچال نابودی می‌کشاند. جایی که جز تاریکی نیست...

برای چاپ یا نچاپیدن نامه ات، کنفرانسی برگزار کردیم با برخی نویسندگان نازک اندیش! کلهم اجمعین فریاد زدند: بابا ما هم اینقدر سیاه به موضوعات نگاه نمی‌کنیم، این که دیگه آخرشه!! بعد تصویب کردند: هر چند اگر نوشته خودش باشد و اینا و اونا، با این حال، برای جلوگیری از ضد حال، آن هم وسط این مقال! مجبوریم از چاپ آن خودداری ورزیده و فکر بروبچ دیگر را هم بکنیم! خودمانیم، آخر دختری از جنس بلور باشی و نگاهت اینقدر در آمیخته با سنگ و آهک؟ یک درنگی روی افکارت داشته باش مادر آینده بچه های قد و نیم قد!
مرمی‌بدون پوکه: ...
نامه من عین ویندوز و دلهای امروزی زاقارته! حیف از این دلِ لینوکس منشِ من! ولی خوبه یه نفر هست که اگر لینوکس منش نیست، حداقل دلش اوپن سورسه...

 اتفاقاً برعکس! نامه های شما عین نت است! شروع به خواندن که می‌کنی به هزار شبکه وصل می‌شود!! حیف که ما هم بیشتر با نت سروکار داریم تا ارسال نامه دستی و پستی!

سراب عشق از سیرجان: ...درختان هم انگار عادت کرده اند به پرستوهای مسافری که روی شاخ و برگشان لانه کرده اند اما انگار آنها نیز لحظه کوچ پرستوها را فراموش کرده اند...

 عشقی جان (آن هم از سیرجان!!) سراب را بیخیال شو. ته نوشته هایت یک چیزهایی از استعداد دیده می‌شود اما باید کمی هم جملاتت را مربوط تر به هم و شُسته و رفته تر بنویسی تا به یک نتیجه مشخص ختم شود و خواننده بداند «بالاخره که چی؟». می‌گیری چه می‌گویم؟ یک دستی به سر و وضعشان بکش که عید نزدیک است!

علی رنجبر از اونجا: ...به اینی که گفته بود اس. ام. اس بذارین بگید مگه این درد دلهای بروبچ تو یه اس ام اس جا می‌شه؟

توتیا: ...من انسان بی ادب و بی ملاحظه ای نیستم و می‌خوام درک کنید کمی عصبانیت بی مورد مرا که ذره ای فکر نمی‌کرد نامه اش را چاپ کنند و عده ای از همین سمپادیها بگویند آبروی هر چی سمپادیه بردی. حالا که فهمیدم شما نامه ها رو به گورستان نمی‌فرستید تقاضای صلح می‌کنم. از این به بعد اگر فکر مشغولیهای لعنتی بگذارند، نامه های درست و حسابی خواهیم فرستاد. عذرخواهی بنده رو منعکس بفرمایید.

 نه من، نه خیام قربانش برود ماااااااااادر، با سمپادیها یا هیچ کدام از بروبچ غیر سمپادی مشکلی نداریم. مُخِ هیچ کداممان هم هنوز آنقدر تعطیل نشده که منتظر نامه های ناجور و حاکی از عصبانیت باشیم امید مادر. نامه های خوش جور! و حاکی از ملاطفت بنویس تا ببینی حرف خیام درست است یا باز هم حرف خیام؟!

بدون امضا: می‌شه یه لطفی به ما کنی و از سردبیرتون بپرسی که آیا می‌شه برای این ویژه نامه تون داستان یا داستانک فرستاد؟ اصلاً چاپ می‌شه؟ چه جوریاست شرایطش؟

 
پرسیدیم. گفتند: می‌شود شما هم یک لطفی به ما کنید و کپی شناسنامه، سند محضری منگوله دار، استشهاد محلی، رضایتنامه اولیا و مربیان، صد و پنجاه و یک قطعه عکس هف هش ده!... نه بابا، کجا می‌روی؟ اینها را که نخواستیم!! تنها شرطی که می‌خواهیم خوب و قوی بودن داستان یا داستانک مورد نظر است. همین. اگر شرایطش این جوری یاست، بفرست عزیز من.

رحیم طاهری از حسن آباد فشافویه:
...من هم درباره نامه قبلی ام که از غرور و منیت و اخلاق و رفتار ناپسند بعضی اشخاص، بویژه کارمندان ادارات انتقاد کرده بودم، مثل شیر فرهاد باید بگم: «ها... گرفتم»

 پس نگهش دار برادر! که قابلی نداشت. چهره منور سرکار هم روِیت شد. فردوسی سلام می‌رساند و در حالی که به تحشیه های کنار عکسها می‌نگرد می‌گوید: «بسی خندیدیم در این سال سی!! نه در کُنج خانه، که در تاکسی!!» این فردوسی هم انگار یک چیزیش می‌شود ها. به در می‌گوید که دیوار بشنود. مواظب باش خودش را پاسخگو جا نزند که مجبور شوی کرایه تاکسی اش را حساب کنی. کرایه تاکسی را هم من خاطرم هست، هم بدبختانه فردوسی!

مصطفی (غلام) از قم: زمستان آمد و پاییز بگریخت/ تب شبهای تنهایی من ریخت/ غروب برگریزان با دو دستش/ به دامان شب یلدا بیاویخت.

 زمستان آمده، پاییز؟ کی بود؟/ شب یلدا؟ برادر اون که دی بود!! (ضمناً پستچی نامه لوح تقدیر و جایزه ای به رسم یادبودت را بازگشت زد. نوشته اند: «گیرنده در آدرس فوق شناخته نشد». آدرس فوقت را درست بده اگر نمی‌خواهی فردا از ما گله کنی!!)

فرهاد ممی پور:
برات یه پیام 30 حرفی فرستادم. بشمار«تمام پرسشهای بی پاسخم را تو پاسخگویی».

پاسخگو نرسید جوابت را بدهد. شیخ ابوعلی اینا و اونا اینجا بود، گفتیم نیابتاً جوابتان را بدهند. مرقوم فرمودند: «پاسخگو؟!! بابا اون، دو کلمه هم، سواد نداره!»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها