زندگیت رو روی حرف و اعتقاد دیگران نساز، با باور خودت زندگی کن و پیش برو. این دنیا با همه بدیهاش، پر از زیبائیه. حیفه اونقدر محو تاریکیها بشیم که روشناییهاش رو نبینیم. بذار بقیه بد باشن. بذار گولت بزنن و از نظر خودشون هم برنده باشن، تو مثل اونها نشو. تو خوب باش. نگران هیچ چیز هم نباش.
همیشه در حال تولد
شاعرانگی
(دومین باره که ایمیل میفرستم، دو بار هم نامه دادم که هیچ اسمی ازم ننوشتی. شاید داری یه جورایی پارتی بازی میکنی. شاید هم دنیای اموات سرت رو شلوغ کرده. راستش رو بگو، چقدر ازشون میگیری؟ یه شعر میگم به هر کی که دوست داری نشون بده ولی مطمئنم ایرادی نداره)
کمال هر که گذر کرد در سرای ادب/ تو خود بگو چه باشد بجز ثواب ادب/ گهی که گذشتی ز دیر عاشقان تو بپرس/ چه میکنند این ساقیان مست ادب.
اینم به خاطر تو: شب شد و در ترانهکوی دوست/ قلب شکسته ام پُر از مهر اوست/ ساده دلان بازکجا میروند/ تا به ثریا دلما ملک اوست.
(نظر خودت از نظر اموات برام مهمتره.)
یه گنجشک از بهشت
ما که سوات موات درست و درمونی نداریم ننه! یه نمه چی هم که بلدیم خیر سر همین فسیل پُسیلهائی ست که توی دست و بالمون میچرخند ماااااااااادر! دستی به فسیل شیخ اجل آقا طاهر من در آوردی شاعر قرن نهصد پیش از میلاد (زیاد خودت را به زحمت نینداز، مربوط به دوران کامپرین میشود!) کشیدیم و دودی برخواست و غولی جلویمان ظاهر شد و صدایی در داد که ترجمه کلمات سانسکریت او میشود این: «اِوا اینا رو خودت سروده بودی؟ واااااااااای، چه با استعداد!» اما آنچه به زبان میخی گفت: «فرزندم! یادت باشد شعر مهمتر از وزن و قافیه، کلامیمخّیل است. سهمی برای خیال انگیزی در شعرت در نظر بگیر»! منتظر شعرهای دیگرت هستم (این آخری را من گفتم ها! نه آن شاعر عهد دایناسورها. میبینی که فارسی است و به ترجمه هم نیازی ندارد. شماره های قبل را یک نگاه دیگر بینداز، گنجشک از بهشت را وسط صفحه خواهی دید)
فردا
زمان گنگ است و ساعتها کُند میگذرند. کوچه را جایی برای ردپای عابری گذرا نیست. خنده های بیصدا و تاریک، در سایه آواز قاصدک گُم شده اند. از گذشته میگذشتم... جای خالیِ تُنگ ماهی بی ماهی، حوض آبی ِ تنهایی خاموش... از گذشته میگذشتم و پریدن صبح را از روی بلندی میدیدم. چه خوب میگفتی که گذشته دیگر نیست، گذشت، قاصدک پرید، رفت. تو راست میگفتی: قصّه ها زود به خانه میرسند، غصه تمام میشود. باید بگذرم، باید گذشته را، ساعتها را، زمان، کوچه، حتی آواز قاصدکِ خاموش را فراموش کنم و بگذرم.نمی توانم به ماندنم امید ماندن دهم. نه... پای به رفتنم، بهانه ای سخت باید.
...اما گزیری نیست، باید بروم. کنار ثانیه ها مینشینم و میگذرم. عبور باید کرد اینک از زمان. شاید فردا روشنی باشد.
محترم. ر از املش
از جزء به کل
چند روز پیش داشتم روزنامه میخوندم که دیدم نوشته یه آقای 36 ساله برای درمان بیماری خونی همسرش کلیه اش رو فروخته. وقتی همچنین مطلبی رو خوندم، هم خوشحال شدم هم ناراحت. خوشحال از اینکه فهمیدم دنیا اونقدرها هم که فکر میکنیم زشت نشده و هنوز هستن آدمایی که حاضرند با عشق و محبت جونشون رو فدای دیگران کنن. ناراحت هم برای مشکلات مالی بیماران کلیوی. اما درس بزرگی که از اون نوشته گرفتم این بود: خیلی از چیزایی که ما به اونا میگیم مشکل، اصلاً مشکل نیستن. ما برای دلتنگیهامون، حرف های تلمبار شده روی دلمون و آرزوهامون اسم مشکل رو گذاشتیم و غافلیم از این همه ناراحتی و درد و رنج آدمای دور و برمون.
من و شما که میخوایم پدران و مادران آینده باشیم، خوبه نگرشمون رو به زندگی عوض کنیم. خوبه از بالا به قضایا نگاه کنیم و در مسابقه دو استقامت زندگی با تمرین شرکت کنیم تا کم نیاریم. راستش من از اون روز بکلی دیدم رو به زندگی تغییر دادهام.
المیرا 20 ساله از همین نزدیکی
از خودت شروع کن
این نامه رو برای دختر خسته و خیلی از جوون های دیگه مینویسم. من توی نامه تو هیچ مشکلی ندیدم. نه آدمیام که الکی شعار بدم نه میخوام بگم علامه دهرم اما میدونم که گره خیلی از مشکلات ما به دست خودمون باز میشه. فقط کافیه قبل از تصمیم گیری یه خرده عاقلانه فکر کنیم. اصلا لازم نیست به کسی بگی که چی دوست داری یا چی دوست نداری. فقط باید کارایی رو که دوست داری انجام بدی. به نظر من جوونهای امروزی فقط توقع زیادی دارند. دوست دارن هر وقت دلشون تنگ شد همه بفهمن و دلتنگیش رو رفع کنن! یا با یه حرکت چشم و ابروشون مثلاً، همه بفهمن چی دوست دارن و چی دوست ندارن.
همین که انتظار داریم همه بدونن چی دوست داریم چی دوست نداریم یعنی خودخواهی ماهایی که دوست داریم همه دنیا در خدمتمون باشن. هرکسی باید راه خودش رو انتخاب کنه و از اون راه بره، نه اینکه در انتظار درک دیگران بشینه تا پیر شه. اگه فکر میکنی اینها جوابت نبوده و من اشتباه بهت جواب دادم، یه نگاهی به نامه چاپ شدهات بنداز و ببین واقعاً لازمه همه دنیا بفهمن که من یا تو یا هر کسی دیگه چی میخوایم؟ همه مشکلات زیادی دارن (به نظر خودشون) ولی در واقع فقط دو تا مشکل دارند (به نظر من)؛ یکی در رابطه با خودشون یکی در رابطه با دیگران. اما اگر نمیتونیم دیگران رو علاقه مند به انجام رفتار دلخواهمون کنیم، خوبه رفتار خودمون رو درست کنیم تا لااقل شکایتمون از طرز رفتار خودمون منتفی بشه. تازه، اگه این یکی درست بشه دیگران هم میفهمند که چطور باید رفتار کنند و مشکل دوم هم برطرف میشه. با این کار لازم هم نیست اعصاب خودمون و دیگران رو خرد یا به کسی توهین کنیم.
عاشق همیشگی
آه از این ای کاشها!
کاش ما آدما هیچ وقت بزرگ نشیم! کاش وقتی از کنار هم با بی اعتنایی رد میشیم یادمون باشه اونی که از کنارمون رد شد و رومون رو ازش برگردوندیم شاید یه روزی باهامون روی یه نیمکت مینشسته! کاش لااقل جواب سلام دوستای قدیمیمون رو بدیم! کاش وقتی بزرگ شدیم صمیمیت دوران بچگی رو از یاد نبریم! کاش... هیچ وقت کار ما آدما به اینجا نمیرسید که لحظه هامون پر از «ای کاشها» بشه!
(راستی تا یادم نرفته، بشمار ببین سی حرف میشه؟ پاسخگو جان، تولدت مبارک و مستدام باشی)
آبی ترین دریا
«کاش آدمها تولد ذهنشون هم یادشون باشه» شما هم بشمار ببین سی حرف شد؟ اگر شده، تولدت مبارک!
درس کتبی، درس شفاهی
تصمیم گرفتم مثل یه مرد بشینم درسم رو بخونم. شروع کردم به درس خوندن و دیگه هیچ چیز نمیتونست جلوم رو بگیره که یهو در اتاق باز شد و یه نفر افتاد توی اتاق. برادرم بود. گفت: «مهدی! پاشو بریم بگردیم».
گفتم: «بله؟! بگردیم؟ کجا؟»
-تو شهر. -من امتحان دارم.
-فاز میده ها، شب عید، آرامگاه حافظ، خواجو...
وااااااااااای، من چرا همیشه توی دو راهی گیر میکنم؟
خیلی سخت بود جدال بین درس و گردش. کتابم داشت از دستم رها میشد! یه لحظه به خودم اومدم و کتاب رو محکم گرفتم و با جسارت تمام گفتم: «نه، من درس دارم، نه، نمیتونم، نمییام». داداشم سرش رو نیم وری کرد: «میریم سعدی، باغ جهان نما، دلگشا، پارک آزادی، کوهپایه...»
آه! دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. آخه این دو راهی نبود که، یه جاده خاکی بود در مقابل یه بزرگراه آسفالته. خب معلومه، من بزرگراه رو انتخاب کردم! از میان انبوه کتابها خودم رو کشیدم بیرون و رفتیم که بریم. کنار مجسمه خواجو داشتیم شعر میخوندیم که یهو 3 تا انسان بی فرهنگ و غیر متمدن از ناکجاآباد پریدن و از سر و کله مجسمه بیچاره رفتن بالا. به بچه ها گفتم: «خوبه یه درس عبرتی بهشون بدیم». دستور حمله صادر شد. من رفتم برای یقه، یکی رفت برای دو خم و... 3 تا انسان غیر متمدن پا گذاشتن به فرار. نگاهی به خواجو کردم. لبخند رضایت بر رخسارش پدیدار شد و گفت: «اححححسنت».
(راستی شرمنده که زیر کامیون ارادتمون له شدی. کامیون های بعدی توی راه هستن. این دفعه مواظب باش آخه جاده ها لغزنده هستن. درخواست کامیون جدید هم کردیم ولی اگه ارادتمون بیشتر شد مجبوریم هواپیمای باربری سفارش بدیم).
مهدی ارجمند از شهر راز
اول، هدف
در جواب گیلدای عزیز میخواستم بگم یکی از اقوام ما هم همین مشکل رو داشت. یه چند سالی از درس فاصله گرفت و دوباره تصمیم به ادامه تحصیل گرفت و بالاخره تونست تو رشته مورد علاقهاش فارغ التحصیل بشه. ازش پرسیدم با فشارهایی که برای ازدواج گذاشته بودن و مخالفت خانواده چه طور تونستی به راهت ادامه بدی؟ گفت: تلاش، پشتکار، مقاومت و از همه مهمتر ایمان و اطمینانی که به تصمیم و هدفم داشتم. حالا هم ازدواج کرده و تو زندگیش انسان موفقیه و همیشه میگه اول درس بعد ازدواج. گیلدای عزیز خودت رو دست کم نگیر و اعتماد به نفس داشته باش، حتماً موفق میشی.
بدون امضا
فاصله ها
میدونی زینبی؟ یه وقتایی غریبی این فاصلهها فراتر از صمیمیت صفحه میشه و حتی قلبهای به هم پیوند خورده ما هم نمیتونه واسه ابراز دلتنگیهای ساده، مانع از سرخ شدن گونههامون بشه و این میشه که گاهی به نظر میاد بیمعرفتیم. در صورتی که خودت بهتر از هر کسی میدونی تو کفتر خپلوی پاسخگو+ قلب من+ قلب بروبچه های صفحه ای. ولییییییییی... یه چیزی بگم؟ رفتی عروسی کردی، شیرینی خوردی، دو هفته بروبچ رو تو خماری قلمت گذاشتی، حالا میگی ما بی معرفتیم؟ دس خوش بابا! تو دیگه چرا؟ این رو از طرف من به عنوان یه دوست که خیلی دوستت داره بشنو: همیشه فاصله هست، همیشه دلتنگی هست، همیشه فراموشی هست و همین فاصله هاست که خاطرات رو میسازه. (این رو هم بشمار ببین30 حرفه؟ «زینبی، کفتر خپلوی قلبم، ازدواجت مبارک»!)
تنهاترین ساحل از کویر
تنهایی مثبت
خیلی دلم میخواست شعرهام رو بفرستم اما الان اومدم فقط گله کنم، از همه تون. آخه برادران من، خواهران من، دوستان گلم، عسلهای بابا، کی گفته تنهایی بده؟ کی گفته هر کی تنهاست حتماً غمگینه؟ تا حالا شده توی شلوغی بتونی خوب فکر کنی؟ کدوم شاعری شعرهاش رو توی ازدحام گفته؟ من نمیگم تنهایی خوبه اما از حرف زدن با کسانی که هیچ وجه تشابهی باهات ندارن که بهتره.
هاچ زنبور عسل از شهرکرد
گذر از موانع زندگی
خیلی از دوستام و آشناهام بهم میگن: هر وقت میبینیمت در حال خندیدنی! یا: این لبخند تو انگار هیچ وقت از رو صورتت محو نمیشه! و: ...یعنی تو با این همه غم و غصه و مشکلات زندگی، بازم میتونی بخندی؟ نکنه از اون سرخوشایی هستی که متوجه هیچی نیستن و نمیبینن دور و برشون چه خبره؟! میگم: یعنی اگه من نخندم و زانوی غم به بغل بگیرم و بشینم کنج خونه همه مشکلات دنیا حل میشه؟ همه آدما تو خلوتشون غصه میخورن و گاهی اشک میریزن که یه عکس العمل طبیعیه اما بعدش چی؟ نباید که خودمون رو همون طوری رها کنیم و همیشه در حال غصه خوردن و اشک ریختن بمونیم. واسه من که این جور مواقع یه استکان چای داغ یا یه موسیقی ملایم، یا پیاده روی تو یه جای خلوت خیلی مفید بوده.
مشکلات همیشه هستن، این ماییم که راه برخورد با اونا رو انتخاب میکنیم: یا در بهترین حالت اونا رو از سر میگذرونیم یا اینکه اونا ما رو تا مرز دیوونگی پیش میبرن!
حدیث مطالبی از ساری
حرفهای همچی قِشنگ
...چقدر قشنگه که حرفای قشنگ بزنیم. حرفایی که زود ازشون دل نکنیم. ما آدما چقدر زود دل میکنیم از چیزای که واقعاً قشنگن، چیزایی که ما رو میسازن. مثل محبت، عاطفه، صداقت. حیف که دنیا آلوده به توهم ماست. دلم خیلی تنگه واسه واژه های قشنگی که خیلی وقته از اینجا رفتن.
شهناز پُرچونه
امید
متنی که از «دختر خسته» خوندم کلی عذابم داد. زندگی اینقدرا هم بد نیست که بخواد ما رو آشفته و دیوونه کنه. اگه این حسها به ما دست میده باید بدونیم که مقصر خودمونیم. نشنیدین که میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است؟ منم یه موقعهایی نمیتونستم درباره خودم با کسی حرف بزنم ولی خواستم و حلّش کردم.
ناشناس