دوست داشت بره و تو برفا بازی کنه و دوستاشو ببینه ولی مامانش اجازه نمیداد. میگفت سرما میخوره و باید کلی سختی بکشه تا اون خوب بشه.
از دست همه ناراحت بود، حتی از دست برف.
از یه طرف خیلی دوستش داشت و از طرف دیگه بخاطر خود اون نمیتونست بره بیرون و با دوستاش بازی کنه.
پشت پنجره اتاقش یه کاج بلند بود که بردیا همیشه به اون نگاه میکرد. اون روزم با ناراحتی رفت پشت پنجره و از دور به بازی بچهها تو برف نگاه کرد و غصه خورد.
یک دفعه بردیا دید که یه دونه برف از روی درخت کاج داره بهش چشمک میزنه.
بردیا چند بار چشاشو بهم مالید و فکر کرد اشتباه میبینه ولی درست بود.
دونه برف به بردیا گفت بیاد تا ببرتش به جایی که بتونه برف بازی کنه و کلی غذای برفی بخوره.
بردیا هم شال و کلاه کرد و از پنجره دست دونه برفو گرفت و با هم به طرف آسمون پرواز کردن.
اونقدر رفتن و رفتن تا جایی که دیگه هیچی جز برف نبود.
اونجا حتی پیتزای برفی بود.
بردیا یه همبرگر برفی خورد که تا حالا تو عمرش غذای به این خوشمزهای نخورده بود.
اون با دونه برفی روی یخها اسکیت بازی کردن و کلی به هم برف پرت کردن.
بردیا دیگه از برف بازی خسته شده بود و گفت که خوابش مییاد، دونه برفی بردیا رو برگردوند خونه و اونو یه بوس برفی کرد.
بردیا هم از دونه برفی قول گرفت که اگه باز برف اومد بیاد پیششو و اونو ببره به شهر برفی و بعد به خوابی خوش فرو رفت. یه خواب سفید و طولانی.