دوستی هم که اسم نداشته باشه، حرف زدن باهاش خیلی سخته.
اول خواستم اسمش رو راه راهی بذارم، چون خیلی به قیافش میاومد. اما اسمش رو صبح گذاشتم، چون اولین بار وقتی چشمام باز شد و خرس کوچولو رو دیدم، صبح بود.
خلاصه، من و صبح از رختخواب در اومدیم و با هم پشت میز صبحونه شیر و عسل خوردیم، معلوم بود خیلی گرسنشه، بعد به اتاق رفتیم تا برای صبح کوچولو، تازهترین قصهای رو که نوشتم بخونم. صبح کوچولو اینقدر آروم و با دقت به قصه گوش داد که هیچکس تا اون روز اینطوری به قصههام گوش نداده بود. تصمیم گرفتم از این به بعد، فقط و فقط برای صبح قصه بخونم. چون اون بهتر از هر چیز و هر کس دیگه می تونست من رو درک کنه.
بعد با صبح رفتیم دوچرخهسواری و تا دم دمای غروب گپ زدیم و دور زدیم.
مادرم برای ما چای و کیک آورد که من عجله کردم و تمام چایرو روی لباس صبح ریختم. مادرم خواست که صبح رو توی ماشین لباسشویی بشوره. من خیلی نگران و ناراحت بودم اما راهی جز این نداشتیم.
تمام وقتی که صبح کوچولو تو ماشین لباسشویی میچرخید و قلوپ قلوپ آب می خورد، من روی پنجره ماشین لباسشویی، چشمهای مهربونش رو میدیدم که خیس شده و کمی ناراحته. مادرم، گوشهای صبح رو با گیرههای لباس به طناب رخت آویزون کرد تا خشک بشه. اما انگار صبح از این وضعیت ناراحت و عصبانی بود و زیر لب غرغر میکرد.
وقتی شب شد خیلی دلم گرفت چون از صبحی که صبح تو رختخواب کنار من بود، هیچ شبی بدون اون نخوابیده بودم و این اولین شبی است که مجبورم بدونِ صبح، شب رو صبح کنم. اما وقتی بیدار شدم، دیدم خرس کوچولو با اینکه شب قبل روی طناب رخت آویزون بود، کنارم خوابیده و دستش روی دماغمه و بوی صابون تندی میده و هنوز یه کمی خیسه. بغلش کردم و بوسیدمش، صبح به من خندید انگار اون هم دلش برام تنگ میشه و به من عادت کرده.
بهش قول دادم که هرگز موقع غذا خوردن، کثیفش نکنم تا مادرم اون رو تو ماشین لباسشویی بندازه.
از اون روز صبح روزها و روزها می گذره و همیشه و همه جا صبح کنار من بود و با من همفکری میکرد، مثلا اگه میخواستم کتاب یا پیراهن یا شلواری بخرم یا حتی وقتی میخواستم، نوشیدنی سرد یا گرمی بخورم. حتی سالها بعد وقتی میخواستم برای دخترم عروسکی بخرم، خرس کوچولوی نازنینی طرف ما اومد که من حدس زدم حتما صبح رو میشناسه یا تعریفش رو شنیده. من و صبح اون خرس کوچولوی نازنین رو تو کاغذ کادویی پیچیدیم و بعد روی تخت دخترم گذاشتیم.
فکر می کنم عصر بود چون از فردای اون روز، عصر کوچولو مهمان سفره ما شد.
نرجس ندیمی دانش