بزرگراه‌

کد خبر: ۱۶۰۶۲۶

 حتی یک قاشق شسته هم نمی‌بینی. از توی یخچال کیک و شیشه شیر را برمی‌داری و پشت میزگرد وسط حال می‌نشینی. روی میز پر از پوست تخمه است. با دست کنارشان می‌زنی و جا برای صبحانه‌ات باز می‌کنی. بی‌بی دل به تو زل زده. چشم‌های خمارش ...  برش می‌گردانی. وقت نداری به این چیزها فکر کنی. کیک را با کاردی که هنوز توی ظرف است و به همه جایش خامه چسبیده می‌خوری.

شیر را با بطری سر می‌کشی. تلفن زنگ می‌زند. مثل ترقه از جا می‌پری. پیش از آن که مهشید بیدار شود باید جوابش را بدهی وگرنه غرغرهای مهشید اعصابت را به هم می‌ریزد و روزت را خراب می‌کند. گوشی را برمی‌داری. صدای خانمی است. بی‌وقفه حرف می‌زند.

صدایش آشنا نیست. از حرف‌هایش می‌فهمی ناظم مدرسه میناست . وسط حرف‌هایش می‌پرسد:

«چرا مینا چند روز است غیبت دارد؟ این روزها کلاس فوق‌العاده دارد. امتحانات نزدیک است.»

و باز درباره قانون مدرسه حرف می‌زند. کیک توی گلویت گیر می‌کند. با مشت به سینه‌ات می‌کوبی تا پایین برود. چند روز؟!؟ او هر روز پول تو جیبی‌اش را می‌گرفت و سر ساعت بیرون می‌رفت. می‌گفت کلاس فوق‌العاده دارد.

«من و من می‌کنی ببخشید مریض بوده. چشم. این بار خبر می‌دهیم.»

چرا باید غریبه‌ها بفهمند تو از حال دخترت بی‌خبری. خداحافظی می‌کنی و گوشی را سر جایش می‌گذاری به فکرت می‌رسد بروی توی خیابان دنبالش بگردی، اما کجا؟ تازه تو وقت نداری. هیات مدیره منتظر توست. باید بروی. باشد برای بعد. امشب یا فردا شب چه فرقی می‌کند. او که هر شب به خانه برگشته. حتما امشب هم می‌آید. آن وقت حسابش را می‌رسی. به ساعت نگاه می‌کنی. دارد دیر می‌شود. به اتاق خواب می‌روی مهشید هنوز خواب است. بی‌صدا کت و شلوارت را از توی کمد برمی‌داری و می‌پوشی. لکه‌ای روی یقه‌اش است. با ناخن خراشش می‌دهی.

بی‌فایده است. معلوم نیست لکه چیست. جورابت را زیر تخت پیدا می‌کنی. لنگه به لنگه است. لنگه دیگرش به لبه جامیز آویزان مانده. این هم کیف و حالا سوییچ. روی جیب‌هایت دست می‌کشی. پیدایش نمی‌کنی روی بوفه هم نیست. یادت می‌آید دست مهرداد است. بله با پررویی برش داشت و گفت زود برمی‌گردد. رفت و بعد... تا ساعت 3 که مهمان‌ها رفتند، هنوز برنگشته بود. به اتاق مهرداد می‌روی. تختخواب دست نخورده است. سرتاسر دیوار اتاق پر از عکس هنرپیشه‌هاست. راست و کج... لبانت را به هم فشار می‌دهی و در اتاق را محکم... (نه، محکم نه، ممکن است مهشید بیدار شود) می‌بندی و زیر لب غر می‌زنی. حالا مجبوری با ماشین مهشید بروی. سوییچ را توی جیب مانتوی جدیدش پیدا می‌کنی.

همراهش چند کارت هم بیرون می‌آید. یعنی بیرونشان می‌آوری. نگاهی از سر فضو... کنجکاوی به آنها می‌اندازی. «فال قهوه، چای، نسکافه،...» چه مزخرفاتی! سوییچ را برمی‌داری و بیرون می‌زنی.

هوای تازه صبح حالت را بهتر می‌کند. سوار ماشین می‌شوی. تکه کاغذ مچاله شده‌ای را از توی کیفت بیرون می‌آوری. نگاهی به آدرس می‌کنی، بعد کاغذ را پرت می‌کنی روی صندلی کناری و رادیو را روشن می‌کنی. مجری برنامه چنان حرف می‌زند که تو هم سرحال می‌شوی. داری فکر می‌کنی چه روز خوبی که یک‌دفعه زنگ تلفن همراه تکانت می‌دهد. باز هم عامری سمج است. یک ربع حرف می‌زند. می‌خواهد چکت را اجرا بگذارد. هر چه می‌گویی حرف خودش را می‌زند. توی دلت فحشش می‌دهی. اصلا به درک. هر غلطی می‌خواهد بکند. آن‌قدر دنبال پولش بدود تا جانش دربیاید. تلفن را خاموش می‌کنی و پخش صوت را روشن. با یک دست فرمان را می‌گیری و دست دیگر را از آرنج بیرون پنجره آویزان می‌کنی. باد خنک به صورتت می‌خورد و تو به رویاهایت فکر می‌کنی. پست مدیرعاملی! منشی‌ات را که حتما با خودت می‌بری. منشی باید به اخلاق و عادات رئیسش آشنا و کارش را بلد باشد. ماشینی از روبه‌رو می‌آید و به سرعت از کنارت می‌گذرد. برایش بوق می‌زنی و متلکی بارش می‌کنی.

«گاری‌چی! تو باید الاغ برونی جای ماشین.» از خودت می‌پرسی: «چرا بعضی‌ها این‌قدر بی‌‌کله‌اند. توی بزرگراه هم خلاف می‌روند. اصلا قانون سرشان نمی‌شود. حقشان است بزنی درب و داغانشان کنی.»

صدای موزیک تند ماشین خلافکار را از یادت می‌برد. باد خنک حالت را بهتر و بهتر می‌کند. کمی جلوتر ماشین دیگری از کنارت می‌گذرد. غر می‌زنی.

«همین‌ها هستند که نظم شهر را به هم می‌زنند و آدم‌ها را به کشتن می‌دهند. اینها را باید ... باید ... اعدام کرد. بله اعدام. اگر دو نفرشان را اعدام کنند، بقیه حساب کار خودشان را می‌‌کنند».

به ساعتت نگاه می‌‌‌‌کنی. دیر شده. جلسه خیلی مهم است. آن هم توی دفتر جدید شرکت. سرت را بالا می‌گیری. از دور سایه‌هایی را می‌بینی که نزدیک می‌شوند. سیگاری به لب می‌گذاری  و روشنش می‌کنی. به جلو نگاه می‌‌کنی. باور کردنی نیست. سرت را جلو می‌بری. دقیق‌تر نگاه می‌کنی. تمام عرض بزرگراه پر از ماشین است و همه دارند به طرف تو می‌آیند. گیج شده‌ای. نفهم‌ها! همه‌شان دارند خلاف می‌کنند. از روبه‌رو اتوبوسی می‌آید. باید کنار بروی. باید... اتوبوس نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. چراغ‌هایش روشن و خاموش می‌شوند. پشت هم بوق می‌زند. سیگار از میان لبانت می‌افتد روی پا و قل می‌‌خورد پایین. سوزشی به اندازه نوک سوزن حس می‌‌کنی. با دو دست فرمان را گرفته‌ای. چشم‌هایت دارند از حدقه بیرون می‌زنند. یک لحظه چشمت به تابلوی کنار بزرگراه می‌افتد که فلش آن خلاف جهت تو را نشان می‌دهد. معنی‌اش را نمی‌فهمی. اصلا معنی ندارد.

«تابلوها را هم عوضی نصب می‌‌کنند!»

اتوبوس بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. با تمام توان پایت را روی ترمز می‌گذاری. فرمان را می‌چرخانی. همه چیز باهم به ذهنت می‌آیند و فرار می‌کنند. بی‌بی دل، مینا، شرکت، مدیرعامل، ... صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی زمین، بوی لاستیک سوخته، صدای به هم خوردن آهن‌پاره‌ها، صدای شکستن شیشه و ... دیگر هیچ.

نیلوفر سالک‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها