داستانک‌

قایم باشک ‌بازی‌

کد خبر: ۱۶۰۶۱۴

گم کرد یا وقتی که بازی تموم شد. آخ که چقدر لذت داشت وقتی برای سُک‌سُک کردن و رسیدن به اون نقطه دلش می‌لرزید.

یک ورق دیگه‌

وای چقدر خوب افتاده بود. دیگه از بچگی اومده بودن بیرون و نوجوونی آروم‌ آروم اومده بود تو چهره‌شون. دیگه مثل قبل با هم قایم‌باشک‌بازی نمی‌کردن.

دوباره یک ورق دیگه‌

این بار جوونی اومده بود و اون دیگه نبود و تیکه‌ای از خاطرات  فقط با یادش سپری شده بود و یکی دیگه اومده بود و جاشو گرفته بود.

ورق بعدی‌

خیلی‌ها بودند و خیلی‌ها نه، اونم با همسرش اومده بود و کلی فرق کرده بود. هنوزم تو اونجا به سمت اون نگاه کرده بود و صدای ضربان قلبشو شنیده بود.

ورق آخر

دیگه از هیچ‌کس خبری نبود. خودش بود و یک عصا و کلی موی‌سپید که نشون ازکلی تجربه و خاطره داشت.

لبخندی تلخ گوشه لبش نشست.

آلبوم عکس‌رو بست و نفهمید چرا تو

قایم‌ باشک بازی خودشوگم کرده بود.

بهاره سدیری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها