گم کرد یا وقتی که بازی تموم شد. آخ که چقدر لذت داشت وقتی برای سُکسُک کردن و رسیدن به اون نقطه دلش میلرزید.
یک ورق دیگه
وای چقدر خوب افتاده بود. دیگه از بچگی اومده بودن بیرون و نوجوونی آروم آروم اومده بود تو چهرهشون. دیگه مثل قبل با هم قایمباشکبازی نمیکردن.
دوباره یک ورق دیگه
این بار جوونی اومده بود و اون دیگه نبود و تیکهای از خاطرات فقط با یادش سپری شده بود و یکی دیگه اومده بود و جاشو گرفته بود.
ورق بعدی
خیلیها بودند و خیلیها نه، اونم با همسرش اومده بود و کلی فرق کرده بود. هنوزم تو اونجا به سمت اون نگاه کرده بود و صدای ضربان قلبشو شنیده بود.
ورق آخر
دیگه از هیچکس خبری نبود. خودش بود و یک عصا و کلی مویسپید که نشون ازکلی تجربه و خاطره داشت.
لبخندی تلخ گوشه لبش نشست.
آلبوم عکسرو بست و نفهمید چرا تو
قایم باشک بازی خودشوگم کرده بود.
بهاره سدیری