زندگی پسر بچه 12 ساله امریکایی

در این شهر که زمانی خطرناکترین شهر امریکا نامیده میشد هیچ جنایتی حیرتآور نیست اما حتی این محل هم از قتل یک پسر 12 ساله که جمجمهاش بر اثر شلیک چند گلوله چنان له و لورده شده بود که مسئول کفن و دفن
کد خبر: ۱۵۷۱۲۲
کلاه بزرگی روی آن گذاشت تا حال نزدیکانش به هم نخورد ، حیرت زده شد. راز قتل این پسر پس از 5 ماه هنوز حل نشده است.
به گزارش آسوشیتدپرس از کامدن، نیوجرسی امریکا، جیمز مارتین کلمن ساعت 23 چهارم ژوئیه امسال در صندلی عقب خودروی پارک شدهای در محل یک طرح خانهسازی نشسته بود که باران گلولهها بر سرش باریدن گرفت. یکی از همسایگان صدای شلیک حدود 30 گلوله را شنید.
در حالی که کارآگاهان دنبال قاتل پسرک تمام خانههای این محله منزوی و کثیف را جستجو و زیرو رومیکنند با سوالهای بیشماری درباره زندگی و مرگ او مواجه میشوند ازجمله: چرا بچهای که تازه 12 سالش شده بود پس از ساعت 11 شب تک و تنها در چنین جایی بود؛ پسری که زمانی از کشیش شدن حرف میزد از کجا 500 دلار به دست آورده بود که کارآگاهان در جیبش پیدا کردند.
بین 42 نفری که در سال 2007 در کامدن کشته شدند مارتین کم سن و سالترین آنان است.
کامدن شهری با 79 هزار نفر جمعیت در حاشیه فیلادلفیا، زمانی از مراکز تولید بود و چند کارخانه معروف امریکا در آنجا متمرکز بودند. اما چند دهه است که انگار بخت از این شهر روبرگردانده است چون ورشکستگی کارخانهها با بیکاری، فقر شدید و فساد سیاسی عرصه را بر مردم تنگ کرده است و وقتی جیمز در سال 1955 به دنیا آمد، کامدن از جمله فقیرترین شهرهای امریکا بود.
امروز وضع این شهر چنان خراب است که عالیجناب دیوید کینگ ، کشیش کلیسای باپتیست شهر روی سکوهای مقابل کلیسای خود روغن موتور میریزد تا مانع از نشستن معتادان و قاچاقچیان مواد مخدر روی آنها شود چون راه دیگری برای خلاص شدن از شر آنان نمیشناسد.
کینگ که کلیسای او در نزدیکی محل قتل مارتین قرار دارد و ساختمانی آجری و قدیم و رنگ و رو رفته است که درختی روی بام آن را پوشانده است، میگوید در این شهر همه چیز از هم پاشیده است. جای گلولهای در شیشه پنجره بدون حفاظ کلیسا به چشم میخورد. او میگوید: « اگر بچهای در چنین محیطی زندگی میکند، چگونه میتواند سرنوشت بهتری داشته باشد؛»
در همه جای شهر نشانههای فقیرانهای از قربانیان جنایات به چشم میخورد. لورشا گینس که حالا 28 سال دارد، 15 ساله بود که مارتین را حامله شد. لورشا به دوستی پناه برد که او را با الکل و مواد مخدر آشنا کرد. او میگوید اغلب مجبور بود از 6 بچه دوست بزرگترش مراقبت کند.
لورشا گینس گفت وقتی حامله بود معتادان مواد مخدر کتکش میزدند. در تمام این مدت او با کودکی که در درون او رشد کرد درددل میکرد. مارتین بهترین دوست مادرش بود.
گینس که بیکار است گفت مارتین همیشه به افراد بیخانمان پول میداد اگرچه خانواده خود او زندگی بخور و نمیری داشتند. او از کشیش شدن حرف میزد و خوشحال بود که با انجام کارهای متفرقه برای همسایهها پولی به دست میآورد.
مایکل کلمن پدر او از زنهای مختلف چند بچه دیگر هم داشت و در بیشتر سالهای عمر مارتین در زندان بود و وقتی پسرش کشته شد به جرم سرقت مسلحانه زندانی بود.
مارتین بیشتر عمرش را بین خانههای مادر و مادربزرگ پدری خود جکی کلمن میگذراند. جکی گفت گاهی وقت ها که مارتین پس از ساعت 9 شب به خانهاش میرفت ناراحت میشد. او نمیدانست نوهاش شبهای بسیاری را تا صبح در خیابانها پرسه میزند و میخوابد. او گفت باور نمیکردیم کارش به آنجاها کشیده باشد.
مارتین در برانچ ویلیج جایی کشته شد که مونیکا گینس، مادربزرگ مادری او بخشی از کودکی خود را در آنجا گذرانده بود.
گینس، که حالا در تامپا، فلوریدا زندگی میکند شک دارد که امروز بتوان بدون معتاد بودن یا قاچاق مواد مخدر در برانچ ویلیج زندگی کرد. نمیتوان در آنجا سالم زندگی کرد. همه گرفتار میشوند.
نات وودوارد، برادرزاده او گفت: سعی کرد با مارتین حرف بزند اما او گوش نمیکرد. او به گینس هم گفت که مارتین در مسیر خطرناکی افتاده است.
وودوارد به این نتیجه رسیده بود که مارتین که آن وقت 11 ساله بود برای قاچاقچیان کار میکرد. پلیس و بعضی از مردم برانچ ویلیج میگویند شواهدی وجود داشت که مارتین در این کار افتاده است و روی دیواری نوشته شده بود «گوشه مارتین».
مادر و مادربزرگ مارتین گفتند خیال نمیکنند او مواد میفروخت، چون هرگز با لباسهای تازه و گرانقیمت به خانه نمیآمد. با این حال میدانستند که او دچار مشکل شده است.
به این دلیل سعی کردند حتی برای مدتی او را از این شهر خارج کنند. مونیکا گینس در ژوئن سعی کرد او را به فلوریدا ببرد و جکی کلمن 500 دلار از اقوام گرفته بود تا به گینس برای غذا و لباس مارتین کمک کند.
پسر نمیخواست برود و درست پیش از رفتن مادربزرگش با اتوبوسی به کامدن برگشت. گینس گفت به مارتین گفتم نگران او هستم. گفتم: مارتین خواهش میکنم کاری نکن که برای خاک کردن تو به نیوجرسی برگردم.»
معلوم نیست مارتین دو روز و شب پیش از مرگش را چگونه گذراند. مادر و مادربزرگش هر یک خیال میکرد پیش دیگری است و حالا فکر میکنند که آنان را فریب میداد.
او زنگ تلفن مادربزرگش را قطع کرده بود تا مادرش نتواند با او تماس بگیرد و 500 دلار پول کمکی را از روی تلویزیون برداشته بود.
در شبی که مارتین کشته شد در توفان شدید در یک خودرو قدیمی که در پارکینگی رها شده بود، پناه گرفته بود. پلیس میگوید آن شب دوستان او سراغش آمدند و رفتند. حدود ساعت 11 شب یک نفر با سلاح خودکار به او شلیک کرد.
خبر به سرعت پخش شد. قبل از اینکه پلیس بیاید، پدر لورشاگینس سراغ او رفت. لورشا میگوید وقتی آن ساعت شب پدرم آمد به او گفتم: پدر، خواهش میکنم به من نگو که مارتین مرده است.
او به اتفاق پلیس به برانچ ویلیج رفت تا از مردم اطلاعات بگیرد و شنید که از آن خودرو در یک سرقت استفاده شده و بعد فروخته شده بود و خریدار که سرش کلاه رفته بود و برای انتقام آمده بود ، بدون اینکه بداند چه کسی درون آن است، آتش گشوده بود.

جام جم آنلاین
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها