در امتداد بیش از یک قرن مجتهد کشی در ایران

در تحلیل آنچه بر ایران در طلیعه قرن معاصرگذشت، نمی‌توان صرفاً به روایت وقایع بسنده کرد.
کد خبر: ۱۵۶۲۰۳۱
نویسنده ایمان ملک - دانشجوی کارشناسی ارشد اندیشه سیاسی دانشگاه شهید بهشتی
 باید لایه‌های زیرین و فراموشخانه ها را کاوید؛ مشروطه ایران، عرصه رویارویی دوذهنیت بود از یک سو ذهنییتی که هرگونه تحول در نهاد حکمرانی و قانون را در جهت هویت بومی ایرانی اسلامی درون می دید و از سوی دیگر ذهنیتی که متعلق به عده ای اروپا رفته فرنگ زده که به نمایندگی از اجانب  به مصاف هر انچه که ریشه در این آب و خاک داشت و برآمده از هویت دینی بود می رفتند.
شیخ فضل‌الله نوری، در این میانه، نه یک مرتجع سنتی بلکه روشن‌ضمیری بود که خطر را در ماهیت تقلید می‌دید. اونه مخالف مشروطه بلکه مخالف تهی سازی آن از هویت دینی بود او خود حتی از پایه‌گذاران عدالتخانه بود، در مسجد با مردم و دیگر علمای تهران بست نشست، اما وقتی دید که مفهوم مشروطه در دست عده‌ای به ابزاری برای تهی‌سازی ایران از هویت تاریخی‌اش بدل شده، ایستاد. حرف او ساده و در عین حال عمیق بود: «اینان می‌خواهند استبداد یک نفر را بیندازند و استبداد چند نفر را جایگزین کنند.» این حرف، نقد یک ساختار سیاسی نبود، نقد یک ذهنیت بود؛ ذهنیتی که خود را مدرن می‌خواند اما در باطن، همان روحیه خودکامگی را در هیئتی تازه بازتولید می‌کرد. تفاوت، تنها در تاج و کلاه بود، نه در جوهره قدرت.
اما فاجعه تنها در وجود این فرنگ‌زدگان نبود؛ فاجعه در سکوت و سردرگمی خواصی بود که می‌بایست چراغ بصیرت می‌بودند و نشدند. برخی از علما و اهل قلم، نه از سر سوءنیت، که از سر خوش‌باوری به اصالت همان الفاظ، در دام افتادند. آنان گمان بردند که مشروطه، صرف قانون است و قانون، خودبه‌خود عدالت می‌آورد. از این نکته غفلت کردند که قانون وقتی از روح فرهنگ و شریعت یک ملت تهی شود، چیزی نیست جز همان استبداد مدرن در لباسی آراسته‌تر. شیخ این ظرافت خطرناک را می‌دید و فریاد می‌زد، اما آن خواص، گوش‌شان به طنین الفاظی چون آزادی و عدالت گرم بود، بی آن که محتوای تحمیل‌شده در پس این الفاظ را فهم کنند. این، دردناک‌ترین زخم در پیکر هر نهضتی است؛ نخبگانی که به جای شکافتن پوسته حقیقت، مجذوب زرورق مفاهیم می‌شوند.
این تازه به دوران رسیده های از فرنگ برگشته، در پی آن بودند که مشروطه را نه از مسیر تاریخ و فرهنگ این سرزمین، که از روی دست‌نوشته‌های اروپایی پیاده کنند. اینان دچارنوعی ازخودبیگانگی عمیقی بودند که در آن، خود را تنها در آینه دیگری دیدن ممکن می دید. ذهنی که در ان امثال تقی زاده ها وشیخ زنجانی و فروغی ها هر چه را از آن سوی آب‌ها می‌آید، ذاتی نیک می پنداشتند و هر چه را از این سو، ذاتی پلشت. شیخ فضل‌الله اما از معدود کسانی بود که این دوگانه دروغین را درهم شکست و بر سر آن ایستاد که قانون، اگر برگرفته از شریعت و عرف این مردم نباشد، چیزی جز حجابی برای همان خودکامگی نخواهد بود.
نهایت این امر این شد که با توطئه همین مشروطه چیان وارداتی شیخ فضل الله نوری بر سر دار رفت و شیخ که دارای ذهنی ازاد از دنیا و خدا ترس بود حتی به پیشنهاد روسیه که گفته بود تنها پرچم ما را بر سر خانه ات نصب کن تا تورا نجات دهیم دستی بر محاسن خود کشید و گفت این محاسن را سفید نکردم که به کفر باج دهم و در نهایت در مقابل چشمان مردم و شعار هایشان در حمایت ازمشروطه وارداتی مجتهد کشی در تهران انجام شد.
صحنه اعدام شیخ، اوج تراژدی یک ملت گرفتار درباتلاق شرایط تلخ آن دوران بود و آن بذر شوم که پای دار شیخ کاشته شد، در گذر زمان به درختی تناور از استبداد بدل گشت که سایه‌اش تمام جغرافیای سیاست ایران را پوشاند. مجتهدکشیِ مشروطه، تنها حذف یک فرد نبود؛ اعدام نمادینِ عقل فقاهتی در سپهر عمومی بود. ذهن استعمارزده گمان کرد با حذف این مانع، مسیر نوسازی هموار می‌شود، اما تاریخ نشان داد که حذف سنجه های بومی، جامعه را در برابر استبدادی بی‌ریشه و بیرحم، بی‌دفاع رها می‌کند.
از دل همان مشروطه‌ای که با به دار کشیدن مجتهد تراز اول ایران، هویت خود را گم کرده بود، چندی بعد عذاب الهی بر این ملت نازل شد و رضاخان محصول مستقیم آن عملکرد بود. وقتی مرجعیت نهاد دین را از متن تحولات بیرون کردند، قدرت از آن کسی شد که صرفاً دستورات سفارت خانه های استعمار را اجرا می کرد، بی‌آن که هویت ایرانی –اسلامی  این جغرافیا را بفهمد. او با قزاق‌های تحت امر بیگانه، پا بر گلوی همان مشروطه‌ای گذاشت که به نامش خون شیخ را ریخته بودند. طنز تلخ تاریخ اینجاست: مدرنیزاسیون رضاخانی با تایید مشروطه دقیقاً بر همان منطقی استوار بود که استعمار می‌پسندید؛ ظاهرسازی فرنگی ،کشف حجاب اجباری، اصلاحات قضایی بدون فقه، نظام آموزشی بریده از سنت، همه و همه نشانه‌های یک استبداد مدرن بود که مشروعیت خود را نه از ملت، که از اراده قدرت‌های خارجی می‌گرفت.
بعد ها هم که وقت
 
ی همان قدرت‌های خارجی تصمیم گرفتند مهره‌شان را عوض کنند، رضاخان حتی یک گلوله به سوی آنها شلیک نکرد. پا به فرار گذاشت، بی‌هیچ مقاومتی. چه جای تعجب؟ کسی که تمام قدرتش را مدیون بیگانه باشد، در برابر همان بیگانه زانو می‌زند. این سرنوشت محتوم حاکمانی است که بدون پشتوانه ملت و بدون تعهد به هویت تاریخی‌شان، صرفاً بر سرنیزه تکیه می‌کنند. ملت ایران اما تاوان سنگینی برای این معامله پرداخت: سال ها سکوت اجباری، استبداد فراگیر، و ویرانی نهادهایی که می‌توانستند پشتوانه توسعه‌ای بومی باشند. ایران در تمام دوران پهلوی، حتی یک روز هم به معنای واقعی مشروطه ای زندگی نکرد، زیرا مشروطیت واقعی جز با تکیه بر سنت‌های حقوقی و اخلاقی همین مردم شکل نخواهد گرفت.
حال، تاریخ پیچشی دوباره خورد. بار دیگر دست استکبار به خون نه تنها مجتهد بلکه یک رهبر تام و تمام فقهی-سیاسی و امام حاضر جامعه مسلمانان آلوده شد. از مشروطه تا امروز ، ردّ خون مجتهد کشی به دست اجانب و استعمار بر پیشانی تاریخ پیداست. اما با این تفاوت که در همان نقطه‌ای که ذهنِ استعمارزده، در گذر یک سده، جای خود را به ذهن مقاوم داده است. مردم امروز، صد سال تاریخ فشرده را در حافظه جمعی خود حمل می‌کنند. آنها طعم تلخ اعتماد به غرب را در ماجرای های مختلف اعم از مشروطه ،کودتای رضا خان، اشغال ایران به دست قوای متفق در شهریور ۱۳۲۰وملی شدن نفت چشیده‌اند، عهدشکنی‌های پیاپی را در کودتای ۲۸ مرداد و پس از آن به یاد دارند، جنگ تحمیلی را با حمایت همه‌جانبه قدرت‌هایی که داعیه حقوق بشر دارند پشت سر گذاشته‌اند، و هزاران تحریم و فشار را تجربه کرده‌اند. این تاریخ فشرده، چشم‌هایشان را به روی واقعیت باز کرده، آن چشمی که صد سال پیش بسته بود.
این ملت این‌بار دیگرنه تنها فریب نخوردند، بلکه به محض آن که خون اماماشان بر زمین ریخت، خیابان‌ها را مانند مویرگ‌هایی که خون را به قلب بازمی‌گردانند، پرکردند. آنها واقعه را مستقیماً بی واسطه درک کردند. ذهنشان دیگر آن کاغذ سفیدی نیست که هر قدرتی بتواند هر چه می‌خواهد بر آن بنویسد. تاریخ، با همه زخم‌هایش، آن کاغذ را از نوشته‌های تناقض‌آمیز و خیانت‌بار پر کرده و حالا با خون تازه، سطر آخر در حال نگارش است؛ سطری که ملت، خود قلم به دست گرفته و اجازه نمی‌دهد دیگران دیکته‌اش کنند. این بار، حکومت و نهادهای برآمده از متن ملت نیز با همان مردم همصدا شدند و تا تزلزل پایه‌های دشمن را نبینند، از پا نخواهند نشست. این همان گسست تاریخی است: از انفعال مشروطه، به کنش‌گریِ آگاهانه و جمعی در انقلاب اسلامی ایران.
اکنون، در امتداد همان تاریخ، بار دیگر خواستند مجتهدی دیگر را به دار بکشند، این بار در مقیاسی جهانی. ریختن خون رهبر مسلمانان به دست استکبار، تکرار همان سناریوی کهنه بود، اما با یک تفاوت اساسی؛ مردم دیگر آن مردم صد سال پیش نبودند. ذهنیت آنان دیگر اسیر آن دوگانه دروغین نیست؛ دیگر هر شعار مدرنی در لفافه آزادی آن‌ها را نمی‌فریبد. بصیرتی از جنس خون‌های ریخته شده در این قرن، در جان ملت نشسته است و مردمی که به خیابان‌ها آمدند و تازمانی که دمار از روزگار آن استکبار سفاک درنیاوردند، خیابان را ترک نکردند. این پایداری، نه یک واکنش احساسی، که نشانه عبور از آن ذهنیت اجنبی زده ای است که زمانی شیخ فضل‌الله را تنها گذاشت. اکنون ملت می‌داند که نبرد، نبرد روایت‌ها و ذهنیت‌هاست و در این نبرد، انتخاب کرده است که روایت خود را خود بنویسد، نه آنکه از پشت ویترین سفارت‌ها برایش دیکته شود.
newsQrCode
برچسب ها: ایمان ملک
ارسال نظرات

نیازمندی ها