لباس سفید و قسم به امامرضا(ع)
علی زرفش، پسر پلیس شهر نجفآباد، صبح زود بعد از خوردن سحری، لباس یکدست سفید اتوکشیدهاش را به تن کرد. کفش مشکی و براق واکسخوردهاش را پوشید. از همسرش رضوان و محمدجواد پنجساله خداحافظی کرد.
وعده حفظ شهر در برابر آسمان
پلیس همیشه بیدار شهرستان نجفآباد شب قبل حمله سر سفره افطار رو به رضوان گفت: «بچههای بسیج و سپاه و ارتش، آسمان را نگهداشتند، ما هم باید شهر را نگهداریم.» رضوان پارچ آبخنک را سرازیر کرد توی لیوان کریستال تا بغض صدایش را علی نبیند. علی لاالهالاالله اذان افطار را با آبخنک به بازکردن رساند. ادامه حرفش را زد: «حاضرم به دست آمریکا و اسرائیل کشته بشم، اما به دست داخلی نه.» رضوان تا توک زبانش آمد که بگوید خواب پنج تابوت شهید را دیده است، اما لب از لب باز نکرد.
سالهای استرس و بادهای مرزی
صدای حمله جنگنده که شیشهها را لرزاند، چفت پنجرهها را باز کرد. رضوان را یاد سالهای اول ازدواجشان انداخت. روزهایی که علی تازه به خدمت نیروی انتظامی درآمده بود؛ راهی سرزمین سیستانوبلوچستان شهر مرزی خاش شده بودند. شبهایی که گروهک تروریستی و قاچاقچیها علنا در خاش حکومت میکردند و تیراندازی راهمیانداختند. سیاهی و تاریکی شب مثل روغن سیاه بر سر شهر خاش جاری بود که در خانه علی را کوبیدند. علی راهی ماموریت شد. صبح هنوز تاریکی و روشنی به قامت طلایی نور خورشید نرسیده بود. در خانه یکی از همسایهها کوبیده شد. خبر شهادت سرهنگ، سروان، سرگرد یا شوهری، مردی، پدری را آورده بودند. سالهای خاش همراه بادهای بیامان و شنهای روان و استرس خبر شهادت گذشت. اما خورشید که دمید، مژههایش زیر شرارههای داغ خورشید سوخت و جسم سالمش را دریافت. از همان سالها اهل و اهلی شهدا شد. فکر میکرد تا یک قدمی شهادت خیز برداشته است.
خواب کعبه و فاصله نام تا شهید
شبی، خواب در باز و گشوده کعبه را دید. فکر کرد که طلبیده شده برای زیارت. هربار که دست محمدجواد را میگرفت و میرفت سر مزار شهید محسن حججی، میاندیشید از محل کارش تا پیکر شهید ۲۰۰ متر فاصله است؛ نامش تا کلمه شهید چقدر فاصله دارد؟
راهیان نور و رمز مهم بودن شهر
روزی که پایش به راهیان نور و خاکریزهای پوک شلمچه رسید از نزدیکترین محل به کربلا و امامحسین(ع) سلام داد. چشمهای بارانیاش گواه دلتنگی او بود. گوشه چشمش را خاراند. کنار مزار شهید گمنام نشست و ساعتها هوای خانه شهید را نفس کشید. جنگ ۱۲روزه رمز مهمبودن شهرش را برای همه آشکار کرد. پایگاه موشکی مرتب موشک بالستیک، سجیل، فتاح و هر چیزی که نامش برای اسرائیل و گنبد آهنین او لرزهآور بود شلیک میکرد. علی سر پست ایستبازرسی به نقطههای کشدار و ممتد و خطوط شلیک موشک در آسمان شهر نگاه میکرد. لبهایش میجنبید و پیاپی ذکر «اللهاکبر» میگفت.
لحظه آخر در ستاد راهور
صبح حمله، سقف آوار شد. علی پشت به زمین و رو به آسمان آخرین نفسهای زمینیاش را کشید. صدای آژیر اولین آمبولانس در محوطه بزرگ ستاد راهور پیچید.
علی لبهایش را تر کرد. هنوز گردوغبار انفجار فروننشسته بود که دومین موشک فوقسنگین سقف، زمین و زمان را لرزاند. بارانی از شیشه و گچ گردوخاک تا چندصدمتر آنطرفتر باریدن گرفت. حتما مزار شهید محسن حججی صداها را شنیده، حتما علی آخرین لحظه را همراه محسن یا حسین انواری یا سیدمحسن موسوی دست در دست هم گذرانده است. ساختمان تلی از آجر، آهن و تکههای سیمان شد. دیوارها فروریختند. جنگنده از پرواز کوتاه نمیآمد، سرتاسر کوهستان شمالی شهر را زیر آماج حملات بمبهای سنگرشکن و مافوقسنگین گرفته بود. آنروز بادی نمیوزید که شهر نفس بکشد.
لبیکگفتن در میان مردم
علی یک هفته تمام محمدجواد و رضوان را چشمانتظار گذاشت، تا تابوت غلتیده در پرچم ایرانش روی دستان مردم شهر نجفآباد در میدان باغ ملی تشییع شود و محمدجواد پرچم بلند ایران را در باد سرد آخر اسفندماه بچرخاند.
علی یکبار تا یکقدمی شهادت رفته بود. بالاخره در روز کاری، میان مردم عادی و هنگام پلاککردن ماشین مردم، همراه ۲۲ تن از همکارانش به شهادت لبیک گفت.