جنگ اخیر میان ایران از یکسو و آمریکا و رژیمصهیونی از سوی دیگر را نمیتوان صرفا دور دیگری از منازعات نظامی خاورمیانه دانست. اهمیت آن بیش از تعداد اهداف منهدمشده یا طول عملیات، بلکه در تغییری نهفته است که در منطق قدرت منطقهای و جهانی پدید آورده است. این جنگ نشان داد که برتری هوایی، فناوری پیشرفته و توان تخریب گسترده، الزاما به معنای توان تحمیل نتیجه سیاسی مطلوب نیست. ممکن است یک قدرت بزرگ در سطح عملیاتی موفق باشد اما در دستیابی به اهداف راهبردی خود ناکام بماند.
جنگ خلیجفارس در سال ۱۹۹۱ آغازگر عصری بود که در آن، برتری فناوری و قدرت نظامی آمریکا نشانه سلطه جهانی آن کشور تلقی شد. ارتش عراق در زمانی کوتاه از کویت بیرون رانده شد و این تصور شکل گرفت که واشنگتن در هر نقطه جهان از «برتری در تشدید بحران» برخوردار است و میتواند سطح درگیری را افزایش دهد، میدان جنگ را کنترل کند و در نهایت نتیجه سیاسی مورد نظر خود را تحمیل سازد.
اما جنگ اخیر تصویری متفاوت ارائه کرد. حملات گسترده و ترور فرماندهان، اگرچه میتواند خسارات تاکتیکی سنگینی وارد کند، لزوما به فروپاشی ساختار سیاسی، تسلیم طرف مقابل یا پایان جنگ مطابق خواست مهاجم منجر نمیشود. فشار خارجی حتی ممکن است انسجام ملی و اراده مقاومت را تقویت کند. در چنین وضعی، قدرت تخریب از قدرت وادارسازی جدا شده و موفقیت نظامی الزاما به پیروزی سیاسی تبدیل نمیشود.
این وضعیت را میتوان «دام تشدید» نامید. مهاجم تصور میکند با افزایش فشار، طرف مقابل عقبنشینی میکند. اما هر مرحله از تشدید، واکنش تازهای ایجاد کرده و هزینه خروج از جنگ را بالا میبرد. در نتیجه قدرت برتر میان دو انتخاب دشوار گرفتار میشود. یا عملیات را به سطحی بسیار گستردهتر و پرهزینهتر ارتقا دهد، یا بدون دستیابی کامل به اهداف اعلامشده، واقعیت جدید را بپذیرد.
یکی از ویژگیهای جنگ اخیر، استفاده از «تشدید افقی» بود؛ به این معنا که پاسخ نظامی به همان جغرافیا یا همان نوع هدف محدود نماند، بلکه فشار به گلوگاههای انرژی، مسیرهای دریایی، پایگاههای نظامی و جبهههای پیرامونی منتقل شد. در نظم جدید، قدرت فقط از تمرکز نیرو در یک میدان حاصل نمیشود، بلکه از توان پیوند دادن چند جغرافیا و انتقال هزینه جنگ به حوزههای مختلف ناشی میشود.
در این چارچوب، تنگههرمز از یک آبراه تجاری به اهرمی تعیینکننده در قدرت جهانی تبدیل شده است. نزدیک به یکپنجم نفت و گاز طبیعی مایع جهان از این مسیر عبور میکند و در کوتاهمدت جایگزین کاملی برای آن وجود ندارد. اهمیت تنگه فقط در امکان بستن فیزیکی آن نیست. کافی است تهدید حمله به کشتیها معتبر باشد تا شرکتهای بیمه پوشش جنگی خود را لغو یا گران کنند، نرخ حمل افزایش یابد و مالکان کشتی از ورود به منطقه خودداری ورزند. در این حالت، ممکن است تنگه از نظر حقوقی باز باشد اما جریان تجارت آن عملا بهشدت کاهش یابد.
در اینجا یک عدم تقارن راهبردی شکل میگیرد. تأمین امنیت همه نفتکشها به حضور مستمر ناوها، مینروبها، سامانههای پدافندی و پوشش اطلاعاتی نیاز دارد اما برای بیاعتبار کردن امنیت مسیر، چند حمله محدود یا حتی تهدید معتبر کافی است. هزینه دفاع از همه محمولهها بسیار بیشتر از هزینه اخلال مقطعی است. از اینرو برتری کلاسیک دریایی بهسادگی به تضمین جریان مطمئن انرژی منتهی نمیشود.
کنترل بر یک گلوگاه انرژی میتواند به کشوری با اندازه اقتصادی و نظامی متوسط، قدرتی فراتر از ظرفیت متعارف آن ببخشد. اگر قابلیت اثرگذاری ایران بر هرمز برای مدتی طولانی حفظ شود، جایگاه این کشور نه بهدلیل همترازی اقتصادی یا نظامی با قدرتهای بزرگ، بلکه به سبب توان اثرگذاری بر قابلیت اطمینان بازار جهانی انرژی ارتقا مییابد. این نوع قدرت از مالکیت منابع بهتنهایی ناشی نمیشود، بلکه از توان تنظیم دسترسی دیگران به منابع و انتقال هزینه بحران به اقتصاد جهانی پدید میآید.
پیامد این تحول ابتدا در کشورهای جنوبی خلیجفارس آشکار میشود. درآمد عمومی و برنامههای توسعهای آنان به صادرات مستمر نفت و گاز وابسته است. افزایش حق بیمه، نااطمینانی کشتیرانی و اختلال در قراردادهای صادراتی مستقیما بر بودجه و سرمایهگذاری آنها اثر میگذارد. حتی کشورهایی که از نظر امنیتی به آمریکا وابستهاند، ناچار میشوند با بازیگری که بیشترین توان اثرگذاری بر صادراتشان را دارد، به نوعی سازگاری برسند. نتیجه، حرکت تدریجی از وابستگی یکجانبه به سوی تنوعبخشی و موازنهگری است.
آثار جهانی این وضعیت در آسیا شدیدتر خواهد بود. ژاپن، کرهجنوبی، هند و چین وابستگی زیادی به انرژی خلیجفارس دارند. این وابستگی در پالایشگاهها، مسیرهای کشتیرانی و شبکههای ذخیرهسازی آنان تثبیت شده و بهسرعت قابل تغییر نیست. تداوم اختلال میتواند هزینه واردات را افزایش دهد، تراز تجاری را تضعیف کرده، بر ارزش پول ملی فشار آورد و تورم را تشدید کند. اگر این وضعیت طولانی شود، بازگشت نوعی رکودتورمی مشابه دهه ۱۹۷۰ دور از ذهن نخواهد بود.
تحول مهم دیگر، حرکت ایران از منطق صرف بقا به سمت ایجاد حوزه نفوذ منطقهای است. در مرحله نخست، هدف جلوگیری از فروپاشی و دفع حملات بود اما با تداوم جنگ، جغرافیای وسیعتری از خلیجفارس تا دریای سرخ، لبنان و یمن به هم پیوند خورد. در این الگو، هرمز، بابالمندب، پایگاههای آمریکا و جبهههای پیرامونی اجزای جداگانه نیستند، بلکه حلقههای یک کمربند بازدارندگی گسترده محسوب میشوند.
این گذار، ایران را از بازیگری که صرفا در برابر فشار خارجی واکنش نشان میدهد، به بازیگری تبدیل میکند که میکوشد شرایط امنیت منطقه را شکل دهد. یک قدرت مسلط منطقهای الزاما بزرگترین اقتصاد یا پیشرفتهترین ارتش را ندارد. کافی است هیچ تصمیم عمده امنیتی بدون درنظر گرفتن واکنش آن امکانپذیر نباشد. توان پیوند دادن خلیجفارس، لبنان، دریای سرخ و امنیت پایگاههای آمریکا، نشانه حرکت به سمت چنین جایگاهی است.
در مقابل، رژیم اسرائیل نیز با معمای تشدید مواجه شده است. اگر به هر اقدام پاسخ ندهد، ممکن است اعتبار بازدارندگی آن آسیب ببیند اما پاسخ گستردهتر میتواند جبهههای بیشتری را فعال و هزینههای سیاسی و امنیتی جنگ را افزایش دهد. در چنین شرایطی، توان نظامی بالا الزاما امنیت بیشتری تولید نمیکند و حتی ممکن است مخالفان را به یکدیگر نزدیکتر و کشورهای عربی را به موازنهگری بیشتر سوق دهد.
وابستگی رژیم اسرائیل به حمایت آمریکا نیز آشکارتر شده است. اگر واشنگتن نتواند ضمن حمایت از متحد خود، رفتار آن را کنترل و از گسترش بحران جلوگیری کند، اعتبار تضمین امنیتی آمریکا در منطقه تضعیف میشود. کشورهای منطقه ممکن است رابطه با آمریکا را حفظ کنند اما دیگر آن را تنها تکیهگاه امنیتی خود ندانند. حاصل، خاورمیانهای چندقطبیتر اما نه الزاما باثباتتر خواهد بود.
کاهش مرکزیت آمریکا بهمعنای شکلگیری فوری یک نظم جایگزین نیست. قدرتهای میانی، از کشورهای خلیجفارس تا ترکیه، مصر و پاکستان میکوشند روابط متنوع و گاه متعارضی ایجاد کنند. نتیجه، نه بلوکبندی منظم، بلکه منطقهای با ائتلافهای سیال، منافع متغیر و ترتیبات امنیتی موقت است. هرچند آمریکا همچنان از بزرگترین ظرفیت نظامی جهان، بازارهای مالی عمیق و توان فناوری بالا برخوردار است ولی توانایی خود در تبدیل کمهزینه و مطمئن این ظرفیتها به نتیجه سیاسی مطلوب را از دست داده و سلطه آن با مقاومت، اخلال، هزینههای اقتصادی و محدودیتهای سیاسی بیشتری روبهرو شده است.
از این منظر، جنگ اخیر ممکن است همان نقشی را برای پایان عصر سلطه بلامنازع آمریکا ایفا کند که جنگ خلیجفارس برای آغاز آن داشت. جنگ ۱۹۹۱ نشان داد آمریکا چگونه میتواند با فناوری و قدرت دقیق نتیجه یک بحران را تعیین کند. جنگ کنونی نشان داده که یک قدرت منطقهای میتواند بدون شکست دادن ارتش آمریکا، مانع تحقق کامل اهداف آن شود و هزینه بحران را به اقتصاد جهانی انتقال دهد.
با اینحال، ایران برای حفظ جایگاه خود بهعنوان یک مرکز پایدار قدرت، میبایست روی حفظ انسجام داخلی، جلوگیری از فرسایش اقتصادی، مدیریت روابط با همسایگان و تبدیل اهرم نظامی به ترتیبات سیاسی بادوام تمرکز کند. قدرت مبتنی بر اخلال میتواند طرف مقابل را متوقف کند اما برای ساختن نظم جدید کافی نیست. نظمسازی به دیپلماسی، اعتمادسازی، روابط اقتصادی و ارائه امنیت جمعی نیاز دارد.
در این چارچوب میتوان گفت رویکرد اصلی ایران آن است که از مرحله «تحمیل هزینه» به مرحله «تولید نظم» عبور کند. اگر اهرم هرمز و نفوذ منطقهای علاوه بر افزایش فشار به ترتیباتی برای امنیت کشتیرانی، ثبات انرژی و کاهش مداخله خارجی تبدیل شود، جایگاه ایران میتواند به یک قدرت نظمساز ارتقا یابد.
پیام نهایی جنگ این است که قواعد قدرت تغییر کردهاند. در نظم جدید، توان تحمل ضربه، کنترل گلوگاهها، انتقال بحران به حوزههای دیگر و جلوگیری از تحقق اهداف دشمن نیز اهمیت یافته است. ایران برای اثرگذاری بر نظام جهانی ناگزیر نیست آمریکا را در میدان متعارف جنگ نظامی شکست دهد بلکه کافی است هزینه سلطه آن را از منافعش بیشتر کند.
جهان پس از این جنگ با نظمی چندقطبی و مستعد بحرانهای زنجیرهای مواجه خواهد شد؛ نظمی که در آن ایران بهعنوان یک بازیگر منطقهای با در اختیار گرفتن گلوگاههای انرژی بیش از گذشته بر اقتصاد و امنیت جهانی اثر میگذارد. با این همه، یک واقعیت بهخوبی روشن شده است: تبدیل برتری نظامی آمریکا به اطاعت سیاسی دیگر مانند گذشته تضمینشده نیست و خاورمیانه به یکی از مهمترین میدانهای شکلگیری قواعد جدید قدرت جهانی تبدیل شده است.
ملکی در گفتوگو با جامجم آنلاین:
در گفتوگو با دکتر عنادی مطرح شد: