هفتمِ تیرِ هزار و سیصد و شصت و ششِ هجریِ خورشیدی، که در گاهشمارِ میلادی برابر با بیست و هشتمِ ژوئنِ هزار و نهصد و هشتاد و هفتِ مسیحی است، آسمانِ سردشت، آن شهرِ خفته در دامانِ زاگرس، ناگهان رنگِ مرگ گرفت. جنگلهای انبوه، چشمههای جوشان و کوچهباغهایش، که تا دیروز تنها بویِ بهارستان میدادند، اینک بویِ خردل میدادند؛ بویِ آتش، بویِ خفقان، بویِ جنایتی که نه بر سرِ سربازان، که بر فرقِ کودکان و پیران و زنانِ بیپناه فرود آمد..
اما سردشت، پایانِ ماجرا نبود. این حمله، سرآغازِ زنجیرهای بود که تا حلبچه امتداد یافت و امروز، در اعترافِ صدراعظمِ آلمان به «کارِ کثیف»، به نقطهی اوجِ خود رسیده است.
این روایت، از دلِ یک فاجعه آغاز میشود و به اعترافِ یک جنایتکارِ جنگی میرسد؛ روایتی که در آن، غربِ خودخواندهٔ متمدّن، پشتِ پردهی صنایعِ شیمیاییاش، چهرهی حقیقیِ خود را برملا میسازد؛ و در پایان، به حقیقتی درخشان میرسیم: ایرانِ امروز، آن قدر توانا و سربلند است که اروپایِ جنایتپیشه، دیگر جرأتِ رویاروییِ مستقیم با آن را ندارد—و این، بزرگترین افتخارِ ماست.
یکم: سردشت؛ نخستین فریادِ خاموش
چهارشنبه، هفتمِ تیرِ هزار و سیصد و شصت و ششِ هجریِ خورشیدی، برابر با بیست و هشتمِ ژوئنِ هزار و نهصد و هشتاد و هفتِ میلادی، ساعتِ دوازده و پانزده دقیقه ظهر آن روز، آسمانِ سردشت، صاف و آفتابی بود؛ بادی ملایم از سمتِ کوهستان، برگهایِ بلوط را نوازش میکرد و مردمان، غافل از آنچه در راه بود، در کوچهپسکوچههایِ شهر به کار و زندگی مشغول بودند. ناگهان، پنج میگِ ۲۳ عراقی از فراز مرز پدیدار شدند. بمبهایشان را بر فرازِ بازار، خیابانهایِ مرکزی و محلههایِ مسکونی رها کردند و چرخیدند و رفتند.
مردم، در ابتدا صدایِ انفجار را شنیدند، اما دودِ زردرنگی که بر شهر نشست، چشمانشان را سوزاند و نفسهایشان را برید. در همان دقایقِ نخست، صد و نوزده تن در خیابانها جان باختند؛ کودکانی که در آغوشِ مادران میخوابیدند، زنانی که در بازارِ شهر خرید میکردند، پیرانی که در خانههایِ گلیشان استراحت میکردند—هیچکس در امان نبود.
اما مرگِ فوری، تنها آغازِ این مصیبت بود. روزهایِ بعد، هزاران تن با چهرههایِ سوخته، چشمانی که دیگر روشنایی نمیدیدند و ریههایی که به سختی نفس میکشیدند، به بیمارستانهایِ اطراف منتقل شدند. آمارِ امروز، از بیش از هشت هزار مصدوم حکایت دارد؛ انسانهایی که سی و نه سال بعد، هنوز با عوارضِ مزمنِ تنفسی، پوستی و چشمی دستوپنجه نرم میکنند.
سردشت، نخستین شهرِ غیرنظامیِ تاریخ بود که مستقیماً با سلاحِ شیمیایی هدف قرار گرفت. پیش از آن، صدامِ جنایتپیشه، گازهایِ مرگبار را تنها بر سرِ رزمندگانِ ایرانی در جبهههایِ جنوب میباراند. اما سردشت، یک تغییرِ بنیادین بود: هدف، نه سرباز، که شهروند بود؛ نه سنگر، که خانهیِ کودکان بود.
دوم: جبهههای جنوب؛ قربانیانی که هرگز گمنام نخواهند ماند
پیش از سردشت، صدامِ مغرور از حمایت غرب بارها و بارها با سلاحِ شیمیایی بر پیکرِ جبهههایِ جنوب چنگ انداخته بود. هشت سالِ جنگ، که از سی و یکمِ شهریورِ هزار و سیصد و پنجاه و نه، برابر با بیست و دومِ سپتامبرِ هزار و نهصد و هشتادِ میلادی، آغاز شد و تا سی و یکمِ مردادِ هزار و سیصد و شصت و هفت، برابر با بیست و دومِ اوتِ هزار و نهصد و هشتاد و هشت، ادامه یافت، بیش از پانصد حملهی شیمیایی را بر استانهایِ مرزیِ ایران رقم زد؛ حملاتی که حاصلِ آن، دهها هزار شهید و صدها هزار مصدوم بود.
در مهران، در فکه، در شلمچه، در هویزه—هر کجا که رزمندگانِ ایرانی با صلابت میایستادند، مهِ زردرنگِ مرگ، آنها را در خود میپیچید. گازِ خردل، سارین، تابون و عواملِ عصبی، سلاحهایی که غربِ خودخواندهٔ متمدّن به دستِ صدام سپرده بود، ریههایِ جوانانِ ایرانزمین را میسوزاند و چشمانشان را برای همیشه تیره میکرد.
اما این، پایانِ کار نبود. عراق، پس از شکست در مهارِ رزمندگانِ جنوب، چشمانِ طمع به کردستان دوخت؛ به حلبچه.
سوم: حلبچه؛ کاملترین جنایتِ جنگی
بیست و ششمِ اسفندِ هزار و سیصد و شصت و ششِ هجریِ خورشیدی، برابر با شانزدهمِ مارسِ هزار و نهصد و هشتاد و هشتِ میلادی، شهرِ حلبچه در کردستانِ عراق، هدفِ ترکیبی از گازِ خردل، سارین و تابون قرار گرفت. این حمله که با بمبهایِ شیمیایی و مشارکتِه مستقیمِ نیرویِ هواییِ عراق انجام شد، سراسرِ شهر را در کامِ مرگ فرو برد.
در همان ساعاتِ نخست، نزدیک به پنج هزار انسان—که اکثرشان زن و کودک و پیر بودند—جان باختند. هفت تا ده هزار نفر نیز مصدوم شدند؛ مصدومانی که بسیاری از آنها، تا سالها بعد، بر اثرِ عوارضِ شیمیایی،
یکیک از میان رفتند. تصاویرِ تلویزیونی از پیکرهایِ بیجانِ مادران و کودکان در خیابانهایِ حلبچه، برای نخستین بار، وجدانِ جهانی را به لرزه درآورد.
اما سؤال این است: چرا جهان، پس از سردشت—که هشت ماه پیش از حلبچه روی داده بود—واکنشی نشان نداد؟ آیا وجدانِ بشری در برابرِ این همه خون، به خوابی سنگین فرو رفته بود؟
پاسخ، در پشتِ پردهای پنهان است که در ادامه، فرو میافتد.
چهارم: کارخانههایِ مرگ در قلبِ اروپا
آلمان؛ مهندسِ اصلیِ سلاحهایِ شیمیاییِ صدام
عراقِ صدام، در سالهایِ ابتداییِ جنگ، تواناییِ تولیدِ صنعتیِ سلاحهایِ شیمیایی را نداشت. این ناتوانی، با همکاریِ گستردهی شرکتهایِ اروپایی—بهویژه آلمانی و فرانسوی—برطرف شد. غربِ خودخواندهٔ متمدّن، که امروز خود را پرچمدارِ حقوقِ بشر میخواند، دیروز مهندسِ مرگ بود.
شرکتهایِ آلمانی، از جمله کارل کُبی و مارشال، تأسیساتِ کلیدیِ تولیدِ سلاحِ شیمیاییِ عراق را طراحی و اجرا کردند. مهمترینِ این تأسیسات، «مرکزِ ۹۲۲» در بیست و پنج کیلومتریِ سامرا بود؛ مرکزی که با نامِ «کارخانهی حشرهکش» توجیه شد، اما در واقع، کارخانهی مرگ بود. پنج آزمایشگاهِ بزرگ، هشت سنگر برای نگهداریِ سلاحهایِ شیمیایی، و خطوطِ تولیدِ گازِ خردل و عواملِ عصبی—همه با دستانِ آلمانی ساخته شد.
میانِ سالهایِ هزار و سیصد و شصت تا هزار و سیصد و شصت و سهِ هجریِ خورشیدی، که برابر است با هزار و نهصد و هشتاد و یک تا هزار و نهصد و هشتاد و چهارِ میلادی، آلمان یک هزار و بیست و هفت تن موادِ اولیه به عراق صادر کرد. در سالِ هزار و سیصد و شصت و دو، که با هزار و نهصد و هشتاد و سهِ میلادی همزمان است، صد و پنجاه تن گازِ خردل از موادِ اولیهی آلمانی در مرکزِ ۹۲۲ تولید شد و در سالِ هزار و سیصد و شصت و سه، برابر باهزارو نهصد و هشتاد و چهارِ میلادی، شصت تن تابون—یک عاملِ عصبیِ کشنده—بر این آتشِ شیمیایی افزوده گشت.
مقامات غربی در سالِ هزار و چهارصد و دوِ هجریِ خورشیدی، که با دو هزار و بیست و سهِ میلادی همزمان است، رسماً اعلام کردند که «تأسیساتِ تولیدِ سلاحِ شیمیایی در سامرا و فلوجه با مشارکتِ وزارتِ دفاعِ آلمان ساخته شدند». اعترافی که خیلی دیر، اما صریح، بر پیشانیِ اروپا نشست.
فرانسه؛ تأمینکنندهی تجهیزات
فرانسه نیز در این جنایت، دستی پر داشت. مخازنِ مخصوصِ تولیدِ سلاحِ شیمیایی به مرکزِ ۹۲۲ را فرانسه تأمین کرد. همان جنگندههایِ فرانسوی که به عراق فروخته شده بود، بمبهایِ شیمیایی را بر سرِ شهرهایِ ایران و حلبچه فرو ریخت. شرکتهایِ فرانسوی، موادِ اولیه و تجهیزاتِ آزمایشگاهیِ پیشرفته در اختیارِ صدام گذاشتند. فرانسه، که امروز مدعیِ دیپلماسیِ انسانی است، دیروز دستیارِ یک جلاد بود.
هلند، بریتانیا، ایتالیا و آمریکا
هلند، از طریقِ شرکتِ مِلکِمی، در سالِ هزار و سیصد و شصت و چهارِ هجریِ خورشیدی، برابر با هزار و نهصد و هشتاد و پنجِ میلادی، به جرمِ ارسالِ موادِ شیمیایی به عراق جریمه شد؛ اما جریمه، که هرگز به معنایِ توقفِ کامل نبود، تنها نمادی از رضایتِ پنهان بود. بریتانیا، در همان سال، یک کارخانهی کامل برای تولیدِ گازِ خردل در اختیارِ عراق ساخت و مارگارتِ تاچر، نخستوزیرِ وقت، شخصاً از این همکاری حمایت کرد. ایتالیا، هفتاد و پنج هزار گلوله و راکتِ مخصوصِ حملِ موادِ شیمیایی به عراق فروخت. و آمریکا، که مدعیِ رهبریِ جهانِ آزاد بود، باکتریِ سیاهزخم و طاعون را در اختیارِ صدام گذاشت و وزارتِ بازرگانیاش، صادراتِ موادِ اولیهی سلاحشیمیایی و بیولوژی را بهطورِ رسمی تأیید کرد.
در مجموع، بیست و پنج شرکت از نه کشورِ مختلف، در ساختِ سلاحهایِ شیمیاییِ صدام شریک بودند. سلاحهایی که با دستانِ اروپایی ساخته شد، با پولِ اروپایی خریداری شد، و با خونِ ایرانیها و کردهای عراقی نوشته شد.
پنجم: سکوتِ استراتژیکِ جامعهی جهانی
در طولِ جنگ، هیچیک از این کشورها که شرکتهای انها— بعدها در دادگاههایِ بینالمللی به جرمِ جنایتِ علیه بشریت محکوم شدند—اقدامی جدی برایِ توقفِ فروشِ موادِ شیمیایی به عراق انجام ندادند.
چرا؟ نخست، غرب، ایرانِ انقلابی را تهدیدی بزرگتر از صدام میدید و در جنگِ ایران و عراق، ضمنِ بیطرفیِ اعلامی، از صدام حمایت میکرد. دوم، فروشِ سلاح و موادِ شیمیایی، سودآوریِ کلانی برایِ شرکتهایِ اروپایی و آمریکایی داشت؛ مرگِ ایرانیان، سودی سرشار برایِ صنایعِ اروپا بود. سوم، پیروزیِ ایران در جنگ، میتوانست الگویی برایِ سایرِ کشورهایِ منطقه باشد؛ غرب ترجیح میداد ایران شکست بخورد—حتی به بهایِ قربانیشدنِ صدها هزارِ انسانِ بیگناه. و چهارم، عراق، بهعنوانِ یک آزمایشگاهِ جنگی برایِ آزمایشِ سلاحهایِ شیمیاییِ جدیدِ اروپا عمل میکرد.
نتیجهٔ تلخ آن روزها، سکوتِ شورایِ امنیت، سکوتِ رسانههایِ غربی، و سکوتِ سازمانهایِ حقوقِ بشری بود. سردشت یک فاجعه بود،
اما جامعهی جهانی چشمهایش را بست تا حلبچه نیز تکرار شود. و حلبچه، کاملترین جنایتِ جنگیِ تاریخ، با دستانِ کثیفِ اروپا رقم خورد. آیا این سکوت، چیزی جز همدستی در جنایت بود؟
ششم: اعتراف به «کارِ کثیف»
جملهی معروفِ فریدریشِ مرتس در جریانِ حملاتِ ژوئنِ دو هزار و بیست و پنجِ میلادی، برابر با خردادِ هزار و چهارصد و چهارِ هجریِ خورشیدی، اسرائیل و امریکا به تأسیساتِ هستهایِ و شهری ایران، فریدریشِ مرتس، صدراعظمِ آلمان، در یک گفتوگویِ غیررسمی که بعدها توسط منابعِ نزدیک به دفترِ او فاش شد، عبارتی به کار برد . او گفته بود که اسرائیل «کارِ کثیفِ غرب» را انجام میدهد—یعنی کاری که اروپاییها دیگر جرأتِ انجامِ مستقیمِ آن را ندارند.
این اعتراف، هرچند کوتاه، تمامِ حقیقتِ سیاستِ غرب را فاش کرد. غربی که دیروز با دستانِ صدام، بر سرِ ایرانیان گازِ خردل میباراند، امروز با دستانِ اسرائیل و آمریکا، بر سرِ تأسیساتِ آنها بمب میباراند. ابزار و عامل عوض شدهاند، اما هدف و استراتژی، همان است.
نامهای از یک بازماندهی سردشت
پس از این اظهارات، یکی از بازماندگانِ سردشت که در آن حملهی شیمیایی، پدر و دو برادرش را از دست داده بود، نامهای سرگشاده به مرتس نوشت. این نامه، که با خونِ دل نگاشته شد، تصویری از مظلومیتِ دیروز و امروزِ ایران است:
«آقایِ صدراعظم،
اظهارِ نظرِ شما، هرچند دیرهنگام، واقعیتِ سیاستِ خارجیِ آلمان را فاش کرد. الگو روشن است—دیروز صدام، امروز نتانیاهو و ترامپ. اما تفاوت در چیست؟ اینکه امروز دیگر با گازِ خردل و سارین نیست، بلکه با بمبهایِ هوشمند، تحریمهایِ خفهکننده، و پهپادهایِ مرگبار است. هدف همچنان ایران است.
جهان فراموش نکرده که چهار دهه پیش، آلمان ابزارِ جنگِ شیمیایی را در اختیارِ صدام قرار داد. هزاران نفر شهید و صدها هزار نفر
مسموم شدند.
زخمها هنوز نمایان است. خیانت هنوز در نفسهایِ ما جاریست.
شما میگویید اسرائیل و آمریکا کارِ کثیفِ شما را انجام میدهند. سوالِ من این است: اگر کار را کثیف میدانید، چرا به آن افتخار میکنید؟ چرا با متحدانتان در محاکمهی نتانیاهو در دیوانِ کیفریِ بینالمللی مخالفت میکنید؟ چرا از رژیمی که مرتکبِ جنایتِ علیه بشریت میشود، حمایتِ مالی و نظامی میکنید؟
آقایِ مرتس، من امروز با ریههایم که هنوز از گازِ خردل میسوزند، نفس میکشم. شما با وجدانتان نفس میکشید؟»
هفتم: اوجِ مظلومیت؛ مردمِ بیدفاع در برابرِ ائتلافِ جهانی
مردمِ ایران در دههی شصتِ خورشیدی، با یک ائتلافِ جهانی روبهرو بودند. در یک سو، صدام با تمامِ قساوتِ خویش حمله میکرد. در سویِ دیگر، اروپا سلاح میفرستاد و آمریکا اطلاعات میداد. شورایِ امنیت در سکوتی مرگبار فرو رفته بود و رسانههایِ جهان، جنایت را چنان که باید، پوشش نمیدادند. ایران در آن روزگار، تنها و بیپناه، در برابرِ ائتلافی ایستاده بود که برایِ نابودیِ او، از هیچ جنایتی فروگذار نمیکرد.
امروز، اما همان الگو با تغییرِ بازیگران تکرار شده است. اسرائیل تهدید میکند، اروپا تسلیحات و پوششِ سیاسی میدهد، آمریکا مستقیماً به جنگِ نظامی روی آورده است، و جامعهی جهانی، با فشار بر ایران برایِ محدودیتهایِ بیشتر، عملاً شریکِ جنایت است. با این تفاوتِ بزرگ که ایرانِ امروز، دیگر آن ایرانِ تنها و بیپناهِ دیروز نیست
اما چرا آلمانی ها از کارِ اسرائیل و آمریکا خوشحالند؟
زیرا هدف، همچنان ایران است. اروپا نمیخواهد ایران قدرتمند شود—چه در دههی هزار و سیصد و شصت و چه امروز. در دههی شصت، ایران را با سلاحِ شیمیاییِ صدام تضعیف کردند. امروز، ایران را با تحریمها، ترورِ دانشمندان، و حملاتِ مستقیمِ اسرائیل و آمریکا تضعیف میکنند.
تفاوت فقط در ابزار و عامل است، نه در هدف و استراتژی. و این، حقیقتی است که اعترافِ مرتس، آن را بیپرده برملا ساخت.
نهم: سردشتِ امروز؛ گردشگری در میانِ زخمها
اگر امروز به سردشت بروید، در وهلهی نخست، جنگلهایِ انبوه و پوششِ گیاهیِ سرسبز و بارشِ سالانهی هزارِ میلیمتریِ باران، چشمانتان را مسحور میکند. رودخانههایِ خروشان، کوهستانهایِ پوشیده از بلوط، و هوایِ پاک، چهرهای بهشتآسا به این شهر داده است.
اما اگر اندکی درنگ کنید، زیرِ این زیبایی، زخمهایی عمیق پنهان است:
· بیمارستانِ سردشت، هنوز جانبازانِ شیمیایی را درمان میکند؛
· کودکانی که از پدران و مادرانِ شیمیایی زاده شدهاند، با ناهنجاریهایِ مادرزادی دستوپنجه نرم میکنند؛
· خانوادههایی که پدرانشان را در هفتمِ تیرِ شصت و شش از دست دادند، همچنان در سوگِ آن روز نشستهاند.
سردشتِ امروز، موزهای زنده از جنایتِ غرب است؛ موزهای که در آن، نه اسناد، بلکه انسانهایِ زنده، شاهدِ جنایتی هستند که با حمایتِ اروپا رقم خورد.
سخنِ پایانی
سردشت، حلبچه، و جبهههایِ جنوب، تنها بخشی از حافظهی تاریخیِ ما هستند. اما اعترافِ مرتس، تمامِ حافظه را زنده کرد و نشان داد که:
«کارِ کثیف» هیچوقت تمیز نشده؛ فقط دستها عوض شده اند
یادمان باشد:
· صد و سی هزار قربانیِ شیمیاییِ ایران
· پنج هزار شهیدِ حلبچه
· صد و نوزده شهیدِ سردشت در روزِ نخست
همهی این اعداد، نه تنها جنایتِ صدام، که جنایتِ اروپا را فریاد میزنند.
و اعترافِ مرتس، سندِ این حقیقت است که:
«کارِ کثیف» از سردشت تا امروز، یک زنجیره است؛ و اروپا، حلقهی اتصالِ آن.
این روایت، تقدیم به همهی بازماندگانِ سردشت، همهی جانبازانِ شیمیاییِ جبهههایِ جنوب، و همهی کسانی که هنوز با ریههایِ سوخته نفس میکشند—تا صدایشان به گوشِ جهانیان برسد.
و به همهی ایرانیانی که با ایستادگیِ خود، ایران را به قلعهای تسخیرناپذیر تبدیل کردند—تا اروپا و آمریکا، در برابرِ عظمتِ آن، سرخم کرده و درمانده بمانند.
وگمان مبر آنها که در راهِ خدا کشته شدند مرده اند ، هرگز نمردهاند؛ بلکه زندهاند، نزدِ پروردگارشان، روزی میخورند.
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛