سعیده بازگیر، خواهر بزرگ شهید مهدی بازگیر، در روایتی مفصل و تأثیرگذار، ابعادی از زندگی برادرش را بازگو میکند که نشان میدهد شهادت مهدی نقطهپایانی بر یک زندگی معمولی نیست، بلکه حاصل سیر و سلوکی جهادی است که از کودکی در مسجد و هیاتهای مذهبی آغاز شد.
ریشه در خاک خرمآباد
داستان مهدی بازگیر از روستای شهید رحیمی (انگز) در نزدیکی شهر خرمآباد آغاز میشود. در این روستا، جایی که بوی خاک و کشاورزی با ایمان قلبی مردم گره خورده بود، مهدی در خانوادهای پنجفرزندی بزرگ شد. پدرش کشاورز بود و خانهشان فضای سنتی و مذهبیای داشت که ارزشهای اعتقادی در آن حرف اول را میزد.
مهدی از همان دوران کودکی، مسجد و هیاتهای مذهبی را خانه دوم خود میدانست. او تنها یک شرکتکننده در مراسمها نبود، بلکه فعالانه در تمام امور مذهبی، فرهنگی و اعتقادی روستا نقش ایفا میکرد. روحیه جهادی او چنان ریشه داشت که حتی در سنین پایین، مانند مردی جاافتاده، مسئولیت اداره مراسمهای اعیاد، مناسبات مذهبی، جشن ازدواج و حتی ختم اهالی روستا را بر عهده میگرفت. او را در روستا نهتنها یک جوان بااستعداد، بلکه چون تکیهگاهی برای تمام نیازمندان میشناختند؛ کسی که نهتنها به پدرش در کشاورزی کمک میکرد، بلکه هرکس در روستا به یاری نیاز داشت، مهدی را در کنار خود میدید.
از رویای معلمی تا تخصص در هوافضای سپاه
یکی از نقاط عطف زندگی مهدی، تصمیم او برای ورود به سپاه پاسداران بود. در خانواده بازگیر، افرادی پیشتر به عضویت سپاه درآمده بودند اما خانواده با توجه به تواناییهای علمی مهدی، سعی داشتند مسیرهای آرامتری را به او پیشنهاد دهند. سعیده بازگیر به یاد میآورد که به برادرش گفته بودند: «نیازی نیست حتما به نظام بروید، جاهای دیگر هم برای خدمت وجود دارد.» او حتی میتوانست بهعنوان یک معلم، بدون دغدغههای سخت نظامی، مسیر شغلیاش را طی کند. اما مهدی ارادهای پولادین داشت. او دوست نداشت در حاشیه باشد، بلکه میخواست در قلب دفاع کشور، بهویژه در حوزه حساس هوافضا خدمت کند.
این اشتیاق، او را به دانشگاه امامحسین(ع) در تهران رساند. مهدی پس از پایان دوران تحصیل، به مدت دو سال به شهر خرمآباد بازگشت تا تخصص خود را در خدمت به میهن به کار گیرد. اگرچه خانواده از جزئیات دقیق ماموریتهایش باخبر نبودند، اما میدانستند که شغل او حساسیتهای بالایی دارد و با درگیریها و مشغلههای خاصی همراه است. بااینحال، این حساسیتها هرگز مانع از آن نشد که او در زمانهای فراغت، لباس کشاورزی بپوشد و در کنار پدرش در زمینهای زراعی عرق بریزد.
برادری که پدر و مادر شد
در نگاه خواهرش مهدی اگرچه از نظر سنی کوچکترین عضو خانواده بود، اما از نظر منزلت، برای همه «بزرگتر» محسوب میشد. او با اخلاق، خوشرویی و مسئولیتپذیری، قلوب همه را تسخیر کرده بود. سعیده بازگیر با لحنی احساسی میگوید که مهدی برای او گاهی نقش پدر و حتی مادر را ایفا میکرد. او پیوند خانوادگی را مقدس میدانست. درحالیکه خواهرش پس از ازدواج در شهر خرمآباد زندگی میکرد و روستا ۱۸کیلومتر با شهر فاصله داشت، مهدی هر شب عید یا شبهای جمعه با او تماس میگرفت و با اصرار میخواست که حتما همراه فرزندانش به خانه پدری بیایند تا دور هم جمع شوند. او برای هریک از خواهرانش دغدغهای داشت و تلاش میکرد تا گرمای خانواده را در تمام لحظات حفظ کند.
شوق شهادت و رفقای آسمانی
برای مهدی، شهادت یک مفهوم انتزاعی محسوب نمیشد، بلکه هدف نهایی زندگیاش بود. او از روز نخست استخدام در سپاه، همواره از شهادت حرف میزد. جالب اینجاست که همیشه این آرزوی بزرگ را با شوخی و طنز بیان میکرد؛ به گونهای که خانواده در ابتدا حرفهای او را جدی نمیگرفتند و گمان میکردند اینها تنها شوخیهای یک جوان پرشور است. اما امروز، فیلمهایی از او موجود است که در آنها با صراحت از آرزوی شهادتش سخن میگوید.
این اشتیاق به شهادت، در جریان جنگ تحمیلی ۱۲روزه به اوج رسید. مهدی در این جنگ، دوستان بسیار نزدیکی را از دست داد؛ شهید علی بهاروند، شهید علیرضا سبزیپور و شهید امیرحسین حسنپور. دلتنگی مهدی برای این رفقای آسمانی چنان بود که در هر فرصتی، حتی اگر تنها دو ساعت وقت داشت، به گلزار شهدا میرفت تا با آنها خلوت کند. ارتباط او با خانواده این شهدا نیز بسیار عمیق بود. روایت تکاندهندهای از مادر شهید بهاروند وجود دارد که به مهدی گفته بود: «وقتی تو را میبینم انگار پسر شهیدم را دیدهام، تو بوی علی را میدهی.»
عشق مهدی به شهدا تنها به زیارت ختم نمیشد؛ او میخواست این فرهنگ را به نسل بعد منتقل کند. به همین دلیل، برادرزادهاش، محمدجواد چهارساله را که بعدها در ۲۰ اسفند به شهادت رسید، با خود به گلزار شهدا میبرد تا این کودک از همان سالهای نخست زندگی با فضای ایثار و شهادت انس بگیرد.
پلی میان خرمآباد و زائران اربعین
یکی از زیباترین بخشهای زندگی مهدی، خدمت به زائران امامحسین(ع) بود. شهر خرمآباد در مسیر کاروانهای اربعین قرار دارد و مهدی هرسال با دوستانش موکبهایی برای پذیرایی از زائران برپا میکرد. این خدمت خالصانه چنان اثرگذار بود که پس از شهادت او، افرادی از نقاط دوردست ایران، از خراسانجنوبی تا تهران، با خانوادهاش تماس گرفتند یا شخصا به خرمآباد آمدند تا تسلیت بگویند. افرادی که مهدی را تنها از طریق یک پذیرایی گرم در موکب شناخته بودند و او با مهربانی شمارهاش را به آنها داده بود تا در سفرهای بعدی، اگر مشکلی داشتند با او تماس بگیرند. خانواده او بر این باورند که همین خدمت خاضعانه در اربعین، یکی از کلیدهای رسیدن مهدی به سعادت شهادت بود.
روزهای سخت و غم ۲۰ اسفند
با شروع جنگ تحمیلی رمضان، روحیه مهدی بهشدت متلاطم شد. او نمیتوانست در خانه بنشیند و منفعل باشد. هربار که برای افطار به خانه پدر میرفت، ناراحت بود و میگفت: «دارم دیوانه میشوم، چرا به من زنگ نمیزنند تا بروم؟» او با اشتیاق تمام منتظر بود تا برای مقابله با دشمن اعزام شود. درنهایت، مهدی شخصا با محل کارش تماس گرفت و اعلام کرد که آماده است هر کاری برای کشور انجام دهد.
او داوطلبانه رفت و بامداد بیستم اسفندماه، درحالیکه در پای لانچر مستقر بود، به شهادت رسید. اما جنایت دشمن به همینجا ختم نشد. تنها دو ساعت پس از شهادت مهدی، در ساعت ۴ بامداد و در زمانی که خانواده برای سحری بیدار شده بودند، دشمن خانه پدری آنها را هدف حمله قرار داد که در این جنایت، مادر، خواهر، همسر برادر و برادرزاده چهارساله مهدی (محمدجواد) به شهادت رسیدند.
آخرین وصیت
یکی از تکاندهندهترین بخشهای زندگی این شهید، اخلاق کریمانه اوست. خواهرش از خاطرهای یاد کرد که مهدی در جوانی، خسارت شکستن شیشه ماشینش را توسط یک کودک بخشیده بود. همچنین، مهدی در شب شهادتش، روی کاغذ باطلهای نوشته بود مبلغ خسارتی را که سالها پیش بهدلیل شکستن دستش دریافت کرده بود، به صاحب آن وسیله بازگرداند.
در مراسم تشییع پیکر شهدای بازگیر، بسیاری از اهالی روستا و افرادی از مناطق دیگر مانند پلدختر، با رسم «گلمالی» ارادت و غم عمیق خود را نسبت به فقدان مهدی بازگیر ابراز کردند.