
*باد میآید.
از جانبِ هیرمند،
از لایِ انگشتانِ تاریخ،
آنجا که «زمان» هنوز نامی نداشت.
باد میآید تا بگوید:
سیستان، راز در آب است.
در آن شهرِ دور،
که شعلههایش را هزارهها پیش به خاک سپرد،
زنی با چشمی از صمغ و زر،
به افق مینگرد.
او میداند که «از سوختن، برخاستن»
تنها راهِ ماندن است.
(او نبضِ شهر سوخته است که هنوز در زیرِ ریگها میتپد...)
*
و آنگاه، رعدی در دشت!
کودکی با گیسوانِ سپید، رها شده در آشیانهٔ سیمرغ،
و مردی که کوه را به لرزه درآورد.
اما حماسه، تنها در قبضهٔ شمشیرِ رستم نیست؛
حماسه، در انتظاری است که هامون میکشد.
بنگرید!
نیزارها راه باز میکنند.
دختری از تبارِ باد، قدم در آب میگذارد.
نامش را زمزمه کنید:
وَنْدار، کیانبانو.
او میرود تا در آینهٔ شکستهٔ دریاچه،
آن نطفهٔ نور،
آن بذرِ منجی را
بیدار کند.
*
هامون اگرچه خشکیده،
اما نمرده است.
او زهدانی است که آینده را در شکم دارد.
باد میآید...*
و این بار، بوی پیوندِ آب و ستاره را با خود میآورد.
این تنها آغازِ بیداری است. روایتِ کاملِ این حماسهٔ شگرف، در سطرهای «هاموننامه» نهفته است.
برای خواندن ادامه اینجا را
کلیک کنید