مزاحمتی که رنگ خون گرفت

سال۸۰ هنوز یکی از آن سال‌هایی است که پرونده‌هایش در ذهنم مثل زخم‌های قدیمی مانده‌اند؛ نه از آن زخم‌هایی که فراموش شوند، از آنهایی که هر از گاهی با یک جزئیات کوچک دوباره سر باز می‌کنند.
سال۸۰ هنوز یکی از آن سال‌هایی است که پرونده‌هایش در ذهنم مثل زخم‌های قدیمی مانده‌اند؛ نه از آن زخم‌هایی که فراموش شوند، از آنهایی که هر از گاهی با یک جزئیات کوچک دوباره سر باز می‌کنند.
کد خبر: ۱۵۴۹۴۰۲
 
آن روزی که تماس۱۱۰ به مرکز پلیس آگاهی اعلام شد، هوا نه گرم بود نه سرد؛ اما خبر، سنگین‌تر از هر فصلی روی شهر افتاد. گزارشی ساده بود: «کشف جسد یک مرد جوان در یکی از خیابان‌ها» اما ما در پلیس آگاهی یاد گرفته‌ایم، هیچ گزارشی ساده نیست.وقتی به محل رسیدیم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد سکوت عجیب خیابان بود؛ سکوتی که معمولا بعد از وقوع یک حادثه در کوچه‌ها می‌نشیند. مردم از دور نگاه می‌کردند اما هیچ‌کس جلو نمی‌آمد. جسد مرد جوان در حاشیه خیابان رها شده بود. آثار ضربات چاقو روی بدنش کاملا مشخص بود. همان نگاه اول کافی بود تا بفهمیم او در همان‌جا کشته نشده است. رد ماجرا به جای دیگری کشیده می‌شد.
بررسی‌های اولیه نشان داد که از زمان مرگ چند ساعت گذشته است. جسد را به پزشکی‌قانونی منتقل کردیم و من همان لحظه در ذهنم سناریوهای مختلفی را مرور می‌کردم: درگیری خیابانی؟ تسویه‌حساب شخصی؟ یا چیزی پیچیده‌تر؟
اما یک نکته مهم از همان ابتدا مسیر پرونده را دشوار کرد: هیچ‌کس او را نمی‌شناخت. هیچ خانواده‌ای تماس نگرفته بود. هیچ گزارش مفقودی‌ که به این مشخصات بخورد وجود نداشت. گویی این جوان از هیچ آمده بود و به هیچ پیوسته بود.
روزها گذشت، هفته‌ها تبدیل به ماه شد. ما همه سرنخ‌ها را بررسی کردیم؛ اما هیچ رد قطعی به دست نیامد. در نهایت، با دستور قضایی و به دلیل مجهول‌الهویه بودن جسد، پیکر او دفن شد. این یکی از تلخ‌ترین بخش‌های کار ماست؛ اما پرونده در ذهن ما دفن نشد.
حدود چهار سال بعد، همان‌طور که در پرونده‌های قدیمی همیشه یک «اما» وجود دارد، این پرونده هم دوباره نفس کشید. خانواده‌ای به پلیس آگاهی آمدند. چهره‌های‌شان خسته بود اما اضطراب در صدای‌شان موج می‌زد. می‌گفتند پسرشان اهل جنوب کشور بوده، برای کار به تهران رفت‌وآمد داشته و از چهار سال قبل دیگر به خانه برنگشته است.
در ابتدا این فقط یک گزارش مفقودی دیگر بود اما وقتی مشخصات را کنار هم گذاشتیم، چیزی در ذهنم روشن شد. همان جوان بی‌نامی که سال‌ها قبل دفن شده بود.
نبش قبر با دستور قضایی صادر شد. لحظه‌ای که استخوان‌ها برای آزمایش DNA بررسی شدند، برای من از نظر انسانی یکی از سنگین‌ترین لحظات پرونده بود. نتیجه آزمایش‌ها تأیید کرد: او همان فرزند گمشده این خانواده است.
آن لحظه، برای خانواده پایان یک انتظار نبود؛ شروع یک درد جدید بود. برای ما هم، آغاز فصل تازه‌ای از تحقیقات.
حالا دیگر یک نام داشتیم، یک خانواده، و یک گذشته.
سرنخ‌ها ما را به دوستان مقتول رساند. چند مرد جوان که آخرین بار او را دیده بودند. در بازجویی‌ها آرام آرام تصویری از زندگی او شکل گرفت؛ جوانی که به زنی علاقه‌مند شده بود اما این علاقه یک‌طرفه یا دست‌کم بدون پذیرش طرف مقابل بوده است. همین موضوع، نقطه آغاز یک زنجیره تلخ شد.
در ادامه تحقیقات، مشخص شد اختلافات و مزاحمت‌هایی شکل گرفته بود. در میان حرف‌ها، نام یک زن جوان مطرح شد. ابتدا همه چیز انکار می‌شد. هیچ‌کس مسئولیت مستقیم را نمی‌پذیرفت اما تجربه به من آموخته است که در پرونده‌های جنایی، حقیقت معمولا پشت انکارهای اولیه پنهان می‌شود، نه در اعتراف‌های سریع.
درنهایت، زن جوان تحت بازجویی قرار گرفت. ابتدا هرگونه ارتباط را انکار کرد اما وقتی مدارک و شواهد کنار هم قرار گرفت، روایت تغییر کرد. او گفت مقتول برایش مزاحمت ایجاد کرده و اصرار داشته رابطه‌ای شکل بگیرد؛ رابطه‌ای که او نمی‌خواسته. همین موضوع را با همسر موقت خود در میان گذاشته بود.
اینجا بود که پای چند نفر دیگر هم به پرونده باز شد.
طبق اعترافات بعدی، همسر او به همراه چهار نفر از دوستانش تصمیم گرفته بودند مرد جوان را «تنبیه» کنند. او را به باغی متروکه در حومه شهر کشانده بودند. درگیری شکل گرفته بود؛ ضرب و شتم شدید و ضربه‌های چاقو. بعد از آن، جسد یا بهتر بگویم بدن نیمه‌جان او را در یکی از محله‌های شهر رها کرده بودند.
با این اعتراف سراغ دیگر متهمان رفتیم و آنها را یکی یکی دستگیر کردیم. یکی از متهمان در بازجویی گفت تصور می‌کردند پسر جوان فقط بیهوش شده وبعدا توسط کسی پیدا می‌شود. هیچ‌کدام نمی‌خواستند بپذیرند که کارشان به مرگ منتهی شده است.
اما پزشکی‌قانونی حقیقت نهایی را مشخص کرد: علت مرگ، ضربه جسمی برنده به سر مقتول بوده است. همان ضربه‌ای که پایان زندگی او را رقم زده و در میان آن درگیری رخ داده بود؛ شاید لحظه‌ای، شاید در هیاهوی خشم اما با نتیجه‌ای غیرقابل بازگشت.
با تکمیل اعترافات، چهار نفر از همدستان نیز بازداشت شدند. حالا دیگر پرونده از یک جسد ناشناس در خیابان، به یک زنجیره کامل از روابط انسانی، خشم، سوءتفاهم و خشونت تبدیل شده بود.
در جلسات پایانی تحقیقات، وقتی به پرونده نگاه می‌کردم، یک نکته بیش ازهمه در ذهنم سنگینی می‌کرد: این‌که چگونه یک تصمیم احساسی،یک درگیری می‌تواندزندگی چند خانواده رابرای همیشه تغییردهد.پرونده با صدورقرار قانونی برای متهمان وارد مرحله قضایی شد اما برای من و همکارانم، آنچه باقی ماند فقط یک عدد در بایگانی نبود. آن جوان هنوز هم در ذهنم همان مرد بی‌نام خیابان است؛ کسی که دو سال طول کشید تا نامش به او بازگردد اما دیگر فرصتی برای زندگی نداشت.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها