اینجا سل هنوز نفس می کشد

«سل؛ از کجا؛ باور نمی کنم !» قصه سل در حسن آباد از ظهری کرخت و طولانی در اواخر تیر جان گرفت. وقتی که یکی از اعضای تحریریه گفت : «سل در جنوب تهران بیداد می کند.
کد خبر: ۱۴۳۳۷۰

جاده تهران قم را بگیر، برو تا حسن آباد! همه جور سلی آنجا هست ؛ سل ریوی ، سل استخوانی ، سل رحمی ، سل پوستی و...».
صبح روز بعد ما پی گان می گشتیم. پیدا نکردیم و دست خالی رسیدیم به درمانگاه حسن آباد. می ترسیدیم سلام کنیم. می ترسیدیم با کسی دست بدهیم. می ترسیدیم کنار کسی بنشینیم. می ترسیدیم با کسی همکلام شویم . هاج و واج ایستاده بودیم وسط حیاط درمانگاه که بادی گرم در سردخانه را به هم کوبید و تخت چرکمرده را که تکیه داشت به یکی از کاج ها، زمین انداخت. درمانگاه حسن آباد مسوول بیماریابی نداشت . دستگاه رادیولوژی نداشت . خودرو برای سرکشی به بیماران نداشت اما سردخانه دنج و دلبازی داشت که در آن ، جا به اندازه همه بود. هر مریضی را چه تصادفی ، چه مسلول می شد با تخت زرد چرکمرده از میان انبوه کاج ها رد کرد و در یکی از کشوهای نقره ای سردخانه جا داد. یک کشوی نقره ای برای هاجر، مسلول ، اهل حسن آباد ، یک کشوی نقره ای برای ثریا، مسلول ، اهل حسن آباد ، یک کشوی نقره ای برای صالح ، مسلول ، اهل حسن آباد ، یک کشوی نقره ای برای....


حکایت هاجر: خانه نیمه مخروبه هاجر از درمانگاه دور نبود، اما رفتن به آنجا فایده نداشت. هاجر رفته بود؛ مستاجرهای تازه جایش را گرفته بودند و روحشان هم خبر نداشت که پیش تر مسلولی آنجا نفس می کشیده است . تازه واردها چاردیواری کوچک و تاریکشان را دوست داشتند. چون کرایه اش حتی از خانه های جنوب شهر تهران هم کمتر بود. هاجر که سل گرفت ، آب از آب تکان نخورد دنیا خراب نشد روی سرش. انگار نه انگار! دنیا از همان روز که مرد خانه هاجر، مرد و زن رفت کارگری که بچه های قد و نیم قدش ، طعم گرسنگی را نچشند ، روی سر هاجر خراب شده بود، اما کسی خبر نداشت . زن آن روزها داشت زیر آوار دنیا یواشکی نفس می کشید که سل آمد نفسش را ببرد. هاجر به روی خودش نیاورد. خواست سرپا شود ، نشد. بغض کرد، بغضش گریه شد، گریه اش تب شد ، تبش سرفه شد ، سرفه اش درد شد، دردش خون شد و از حلقش ریخت بیرون . روزی که به درمانگاه حسن آباد آمد ، سلش شده بود سرطان ریه و هاجر نمی دانست دیر شده است . با دستهای لرزان آبی تلخ چشمهایش را پوشاند که اشکش را کسی ندید. گفت : «به خیالم سل دارم». درمانگاه حسن آباد آن وقتها مثل این روزها نبود. هنوز مسوول بیماریابی داشت تا مسلولان را شناسایی کند. آن وقتها پزشکان می دانستند چند مسلول در حسن آباد زندگی می کنند؛ کدام مناطق پرخطرترند؛ و هر مسلول در چه مرحله ای از درمان است؛ روزی که هاجر به درمانگاه آمد، اوضاع مثل حالا نبود که کسی سراغی از مسلول ها نگیرد، در حسن آباد هر مسلول یک پرونده پزشکی داشت و پزشک و مسوول بیماریابی ، هر روز وضع جسمانی اش را بررسی می کردند. با همه این احوال برای هاجر دیر شده بود. روز اول که مسوول پیشگیری از بیماری ها نام و نام خانوادگی اش را پرسید ، زن گفت هاجر حسینی ، روز دوم گفت اکرم محمدی ، روز سوم گفت لیلا رضایی ، روز چهارم گفت مریم حسینی ، روز پنجم خواست اسم تازه ای بگوید که مرد نوشت «هاجر» ، فقط هاجر ، بدون نام خانوادگی . مرد فهمیده بود هاجر هم مثل نیمی از جمعیت حسن آباد افغانی است و می دانست سل درد فقر است و مهاجرها فقیرند ، شناسنامه ندارند، نام خانوادگی ندارند ، دفترچه بیمه ندارند و از افغانستان سل سوغات می آورند ، مثل هاجر که شناسنامه نداشت . دفترچه بیمه نداشت ، دستش خالی بود و از دارایی دنیا، سل داشت و 4 بچه لاغر و زرد. دوره طرح مسوول واحد بیماری های درمانگاه که تمام شد و رفت تا ماهها مسوول تازه ای نیامد. بعضی ها گفتند لابد برای وزارت بهداشت صرف نمی کند طرحی ها را بفرستد حسن آباد که پی کار مردم را بگیرند. بعضی ها گفتند جنوب شهری ها را فراموش کرده اند. بعضی ها پرسیدند یعنی وزارتخانه به آن بزرگی ، حقوق ماهی 140هزار تومانی یک دانشجوی طرحی را ندارد که بیاید حسن آباد، سل را کنترل کند؛ بعضی ها گفتند بالاخره مسوول بیماریابی می فرستند ولی با 7 - 8 ماه تاخیر چه فایده دارد؛ هاجر حوصله این حرفها را نداشت . آنها که روزهای آخر دیده بودندش گفتند مثل یخ داشت آب می شد. دست آخر هم زن آب شد ، گم شد ، طوری که انگار پیش تر اصلا نبوده است کسی حالا نمی داند او کجاست؛ هنوز زنده است یا مرده؛ بچه هایش هم سل گرفته اند یا کارشان از سل گذشته و رسیده است به سرطان؛

حکایت ثریا: در آهنی خانه اجاره ای ثریا را که هل دادیم و تو رفتیم ، اتاق گلی را دیدیم بی در و بی پنجره ، گوشه حیاط نقلی. پتوی قرمز و نخ نما را که از چارچوب در ، پس زدم بوی چرک و نا، دلم را به هم زد. نور تند آفتاب را تاریکی بلعید. صدای سرفه های ثریا نزدیک تر شد. جلوتر که آمد عقب رفتیم . خشدار و حتما پردرد سرفه کرد و با کف دست ، دنده هایش را مالید. دو دختربچه پشت سر ثریا پتو را پس زدند و از دل تاریکی بیرون دویدند.نور آفتاب چشمهای خیس و قی گرفته ثریا را زد. دست گذاشت روی سرش . نادری ، بهورزی که همراهمان آمده بود گفت : «گیج شده ، از عوارض داروهاست». ثریا به پشتو چیزی گفت که همراهمان ترجمه کرد: «78سالشه. افغانی اند. از 10سال پیش آمده اند ایران». یکی از بچه ها پشت پتوی قرمز ، پناه گرفت. «چند نفر توی این اتاق زندگی می کنند؛» ثریا حرفم را فهمید. انگشت هایش را از هم باز کرد. «10 نفر. خودم ، دخترهام ، پسرهام ، بچه هایشان».همراهمان گفت : «دو بار شکست درمان داشته ، هی درمان می کند، اما تغذیه مناسب ندارد، باز سلش برمی گردد». دختربچه ها نزدیک تر آمدند. خندیدند. «وضع مالی شان خوب نیست. مردها کارگری می کنند. زنها و بچه ها توی خانه می مانند». دختربچه ها باز پتو را پس زدند و برگشتند توی اتاق. به خیالم آمد در دل تاریکی زنها و بچه های دیگری هم نشسته اند ، چشم انتظار که مصاحبه ما تمام شود و برویم. همراهمان گفت : «دوره درمان سل 9 ماهه است ، اما ثریا از 10 سال پیش سل دارد.» ثریا و سل با هم کنار آمده بودند. سلش مثل سل هاجر سرطان نشده بود. گفتم : «وقتی دو بار شکست درمان داشته ، لابد سلش مقاوم شده ، این طوری که بقیه خانواده هم سل می گیرند!» پتوی قرمز تکان خورد. دستی کوچک با النگوهای رنگی پلاستیکی از گوشه پس رفته پتو انگشت هایش را به رسم خداحافظی تکان داد.

حکایت صالح : به صالح زنگ زدیم. جواب نداد. او هم در کش و قوس آمدن ها و نیامدن های پزشک و مسوول بیماریابی از یاد رفته بود. ما که آمدیم ، مردی نشسته بود وسط حیاط و رختهای چرک را چنگ می زد.
پرسید: «دکترید؛» رد آب و کف ما را رساند به زیرزمینی که خانه صالح بود و مثل خانه هاجر و ثریا، پنجره و آفتاب کم داشت .کف مثل خامه سپید بود و پله پله تا تیرگی زیرزمین پایین رفته بود. بوی سیگار می آمد. مرد پرسید: «صالح؛! اونجا زندگی می کرد.» زیرزمین را نشان داد. از پله ها پایین نرفتیم . 5هم اتاقی صالح هم بالا نیامدند. شوقی برای دیدن ما نداشتند. «مریض ها خودشان درمانگاه نمی روند. آنجا هم ماشین ندارند که دکترها به داد مردم برسند. خیال کردم دکترید!»
مرد تعریف کرد که صالح سنگ تراشی می کرده است ، بدون گان . «دله نبود. کم غذا می خورد. زیاد کار می کرد». صالح سر هر برج کرایه خانه را که از دستمزدش کم می کرد، بقیه را می فرستاد کابل برای مادر و خواهرش. «همیشه راضی بود.» برای صالح مهم نبود که گاه و بیگاه ، کف و آب از زیر وسایلش در زیرزمین راه باز کنند و توی چاهک وسط اتاق بریزند.
برایش مهم نبود که هر شب نان یا سیب زمینی بخورد ولی گفته بود آرزو دارد برگردد کابل و عروسی خواهرش را ببیند. «سل که گرفت التماس می کرد قضیه را جلوی صاحب کارش لو ندهند.» کسی قضیه را لو نداد، اما سرفه ها، رسوایش کرد. «کی کارگر مسلول می خواد؛ هیچکی !» مرد رختها را تکاند و انداخت روی بند. اشاره کرد به زیرزمین : «افغانی اند. غیرقانونی اند. از شماها می ترسند. از همه می ترسند». صالح که رسوا شد ، یک روز قبل از اذان صبح بی آن که از 5 هم اتاقی اش خداحافظی کند، همه زندگی اش را یک کیسه کرد ، انداخت روی دوشش و رفت کرج. «وضعش بد نیست». صالح حالا در یکی از کارخانه های کرج کار می کند و پولش را سر هر برج می فرستد کابل برای مادر و خواهرش . «رفیقش هم سل گرفته ولی می ترسد از بیکار شدن ، پا توی درمانگاه نمی گذارد». شئی فلزی انگار در تاریکی زیرزمین از دست کسی افتاد. بوی نم و سیگار بیشتر شده بود.در کرج کسی به صالح شک نمی کند. کسی باور نمی کند سرفه هایش واگیر داشته باشد؛ شاید چون 19 ساله است و هنوز شبیه مسلول ها نیست ؛ شاید چون مردن به او نمی آید یا شاید کسی خبر ندارد که سل در جایی از حواشی پایتخت ، همه گیر شده است. «مرد اگر اهل کار باشد چه فرقی می کند مسلول باشد یا سالم؛»

آنها بیشتر شده اند

یادم می آید یکی از اساتید دانشگاه در کلاس بهداشت محیط می گفت اگر در کشوری توسعه یافته مثل انگلیس ، یک یا دو بیمار مبتلا به سل شناسایی شوند ، بلافاصله وضعیت حاد اعلام می شود و گروهی برای کنترل بیماری در منطقه بسیج می شوند.سینا علیمحمدی ، مسوول واحد پیشگیری و مبارزه با بیماری های درمانگاه حسن آباد در سالهای 83 - 84 می گوید: «وضعیت حسن آباد بشدت بحرانی است. در دوره کوتاهی که آنجا بودم حدود 30 مسلول را شناسایی کردم». به گفته علیمحمدی مسلولان باید هر روز دارو مصرف کنند و مسوول بیماریابی موظف است مصرف داروها و وضعیت سلامت بیمار و خانواده اش را پیگیری کند اما مسلولان حسن آباد ، در وقفه های طولانی بین پایان دوره طرح یک مسوول بیماریابی و آمدن نفر بعدی ، به امان خدا رها می شوند و نه آماری از تعدادشان وجود دارد ، نه وضعیت آنها که شناسایی شده اند کنترل می شود و به همین دلیل تعداد مسلولان حسن آباد هر روز بیشتر می شود. دکتر راضیه ایرجی که او هم در سالهای 82 - 84 دوره طرح پزشکی اش را در حسن آباد گذرانده است ، درباره وقفه های طولانی توضیح می دهد: «ریشه اصلی مشکلات ، بودجه کم وزارت بهداشت است . آنها نمی توانند هر ماه 140هزار تومان حقوق یک دانشجوی طرحی را بپردازند.» ایرجی حتی از یادآوری خاطرات حسن آباد متاثر می شود. «درمانگاه ، ماشینی برای سرکشی به بیماران نداشت ، اما همان زمان نهادهایی در حسن آباد بودند که ماشین های صفر کیلومترشان در حیاط اداره متبوعشان پارک شده بود.» شاید ایرجی متاثرتر شود اگر بداند درمانگاه بعد از 3 سال هنوز هم خودرویی ندارد. دکتر سکینه شاکری ، داروساز و مسوول درمانگاه در سالهای 84 - 86 تلخ می خندد: «مشکلات؛ مشکلاتمان که یکی دو تا نیست. ما اینجا هر روز بیماران تصادفی داریم ، اما هنوز دستگاه رادیولوژی برای عکسبرداری از شکستگی هایشان نداریم». از سل که حرف می زنیم ، اخم می کند: «مسلولان از سالهای قبل بیشتر شده اند. به طور متوسط، فقط در 6ماه گذشته حدود 20مسلول دیده ام». شاکری از دو سال پیش تا امروز مثل بقیه دانشجویانی که دوره طرحشان را می گذرانند، هر ماه 140هزار تومان حقوق می گیرد؛ حقوقی که از دستمزد یک کارگر ساختمان هم کمتر است. می خندد: «خوشحالم ، بزودی طرحم تمام می شود از اینجا می روم». باز یاد مسلولان می افتد. «خیلی ها را می فرستم آزمایشگاه و مطمئنم مسلولند اما جواب منفی می آید. نتیجه آزمایش ها دقیق نیست ، اما باور کنید تعدادشان خیلی زیاد شده است».

چند ثانیه؛

قصه سل در حسن آباد، با غروبی دلگیر در کنار سردخانه درمانگاه تمام شد. هوا هنوز دم کرده بود و ما می ترسیدیم بدون گان ، بی دغدغه نفس عمیق بکشیم . آدمها چند ثانیه می توانند نفس شان را از ترس مسلول شدن حبس کنند؛ چند دقیقه؛ بیش از یکی دو دقیقه نمی شود و بعد هر چقدر هم مقاوم باشند باز با ولع هوا را می بلعند مثل ما، مثل حسن آبادی ها که در هر دم و بازدم هر روز، هوای مسموم در ریه هایشان می گردد. به در نیمه باز درمانگاه نزدیک شدم. پشت سرم پزشک اورژانس ایستاده بود. گفت : «صبح پر بود. تازه خالی شده ولی دوباره پر می شود از تصادفی». روی صندلی وسط حیاط، زنی طفلی زرد را بغل گرفته بود و آهسته زمزمه می کرد. دوباره باد ، در سردخانه را به هم کوبید. درمانگاه حسن آباد خیلی چیزها کم داشت ، اما سردخانه دنج و دلبازی داشت که در آن ، جا به اندازه همه بود. هر مریضی را چه تصادفی ، چه مسلول می شد با تخت زرد چرکمرده از میان انبوه کاج ها رد کرد و در یکی از کشوهای نقره ای سردخانه جا داد. یک کشوی نقره برای هاجر ، مسلول ، اهل حسن آباد ، یک کشوی نقره ای برای ثریا ، مسلول ، اهل حسن آباد ، یک کشوی نقره ای برای صالح ، مسلول ، اهل حسن آباد ، یک کشوی نقره ای برای ....

مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها