یکی از مهمترین دلایل این پیروزی ، پایداری و هوشمندی رهبر مقاومت ، سیدحسن نصرالله بر مواضع سیاسی و راهبردهای جنگ بود. این پایداری بیش از آن که نتیجه عملگرایی سیاسی معمول سیاستمداران باشد ، زاییده اعتقاد و ایمان الهی سیدحسن نصرالله بود که گوشه هایی از آن را در روایت حمید داوودآبادی ، رزمنده دیروز و نویسنده امروز می خوانید.
خرداد 1362 ، سه چهار سال بیشتر سن نداشت. شبها ساعت 9در چادری در محوطه باز مقر امام مهدی عج در شهر بعلبک «حجت الاسلام والمسلمین سیدحسن نصرالله» - که آن زمان امام جمعه بعلبک و از فعالان حزب الله لبنان بود - برای جمع محدود ما جلساتی می گذاشت و نسبت به اوضاع و احوال لبنان و اهمیت آن برای قدرت های استکباری صحبت می کرد. این جلسات که بیشتر به کلاس تاریخ سیاسی می ماند، یکی دو هفته ای ادامه داشت . بعضی شبها که سید از خانه می آمد ، پسر کوچکش ، سیدهادی را هم که سه - چهار سال بیشتر نداشت ، با خود می آورد. آمدن سیدهادی باعث می شد هوش و حواس برخی افراد حاضر در جلسه از جمله من ، از درس و بحث بیرون رود. سیدهادی کنار پای پدرش روی زمین ، نزدیک تخته سیاه می نشست و ما هم که از شیرین زبانی های پسر بچه سبزه روی خندان بدمان نمی آمد ، تا سیدحسن رویش را برمی گرداند که روی تخته سیاه چیزی بنویسد ، شروع می کردیم به بازی با او. یک بار نیشکون نرمی از لپ او گرفتم که بلافاصله پای پدرش را گرفت و با زبان شیرین خود «بابا... بابا...» سر داد. تازه فهمیدم که کودکان عرب هم پدر و مادر خود را بابا و ماما صدا می زنند. حالا دیگر بیشتر خوشمان آمده بود. فقط کافی بود تا کمی سر به سر سیدهادی بگذاریم تا صدای بابا ، بابایش بلند شود. خواهش های سید هم اثری نداشت...
|
ما حاضر نیستیم به جای دهها اسیر تنها پیکر فرزند ما به خانه بازگرددآخرین مبادله ما با صهیونیست ها پیکر سید هادی خواهد بود
|
یکی از شبهای بهار سال 1375 در همین تهران خودمان ، با محافظان سیدحسن نصرالله نشسته بودیم و گپ می زدیم . بحثمان به اینجا رسید که مدعی شدم : «از روی چهره تان تشخیص می دهم اهل کدام منطقه لبنان هستید» انصافا هم خوب تشخیص دادم. در همین حین ، جوانی سبزه رو و خوش اندام در حالی که بلوز و شلوار نظامی کاملا مشکی بر تن داشت ، وارد اتاق شد. بچه های لبنانی خواستند که بگویم او اهل کجاست . در همان نگاه اول تشخیص دادم که اهل جنوب لبنان است ، ولی او نپذیرفت و گفت که بچه ها قبلا به تو گفته اند. وقتی از او نام خانوادگی اش را پرسیدم و او گفت : نصرالله ، بی توجه و فقط از روی شوخی گفتم : «حتما فامیل سیدحسن هم هستی؛» که یکی از محافظان سید گفت : بله ، او پسر سیدحسن است... ناخواسته زدم زیر خنده. سیدهادی که جا خورده بود ، متعجب پرسید که چه شده؛ با خنده گفتم :آخه سن و سال تو به سیدحسن نمی خوره... اون که سن و سال چندانی نداره که تو پسرش باشی...انگار بدجوری زدم توی ذوقش . قیافه اش که در هم رفت. رویش را بوسیدم و عذرخواهی کردم .اسفند 1376 ، در اتاق ملاقات های سیدحسن نصرالله در بیروت ، منتظر آمدن او بودیم تا مصاحبه ای تصویری داشته باشیم. در حین رفت و آمد بین اتاق ها، متوجه سیدهادی شدم که همان تیپ و چهره را داشت. گفتگو و احوالپرسی ای کوتاه داشتیم که سیدحسن آمد و با هم وداع کردیم . دیگر هیچ دیداری نبود تا... روزهای آخرین شهریور 1376 که ناگهان رادیو خبر تکان دهنده ای پخش کرد: سیدهادی نصرالله ، فرزند دبیرکل حزب الله لبنان در درگیری با نیروهای رژیم اشغالگر صهیونیستی به شهادت رسید...
شهادت سیدهادی ، شکستی دیگر برای صهیونیست ها
در طلیعه فجر روز چهارشنبه 30 دی 1357 که ملت مسلمان ایران می رفت تا بساط استکباری امریکا را از کشور خود برچیند ، در شهر بیروت از مادری مومنه به نام فاطمه و سید وارسته ای که عشق و علاقه اش به راه و منش امام خمینی ره حد و مرزی نداشت ، کودکی متولد شد که پس از آن که پدر در گوشش اذان گفت ، او را سیدمحمد هادی نام نهادند. سیدهادی پس از پایان سه سالگی ، براساس قوانین آموزشی لبنان ، دوران پیش دبستانی و ابتدایی را در مدرسه ناصر و سپس در مدرسه رسول اعظم بعلبک ادامه داد. سال 1364
برای سیدهادی ایامی فراموش ناشدنی بود. چرا که در آن روزها پدرش برای ادامه تحصیل علوم حوزوی ، عازم ایران شد که خانواده نیز با او همراه شدند. اواخر سال 1375 که سیدهادی دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته و جوانی رشید شده بود ، از پدرش که حالا دبیرکل حزب الله لبنان بود ، اجازه خواست به صفوف رزمندگان مقاومت اسلامی بپیوندد. حجت الاسلام والمسلمین سیدحسن نصرالله ، حضور فرزندش در نبرد با دشمن اشغالگر را مشروط به تعهد مهمی کرد. سیدهادی به پدرش تعهد داد که هیچیک از همرزمانش در جبهه های نبرد متوجه نشوند که او فرزند دبیرکل حزب الله است و فقط به عنوان یک رزمنده عادی در عملیات شرکت کند این امر برای سیدهادی بسیار مبارک و ارزشمند بود، چرا که باعث می شد راحت تر بتواند در عملیات علیه ارتش تا دندان مسلح و به ظاهر پیشرفته رژیم صهیونیستی شرکت کند. 16 فروردین 1376 مادر سیدهادی ، لباس دامادی را بر اندام جوان رشید خویش پوشاند و مراسم عقد و عروسی سیدهادی با دختر شیخ علی خاتون از دوستان و همسایگان قدیمی شان ، در بیروت برگزار شد. سیدهادی در طول دوران حضورش درجبهه ، نه تنها به لحاظ این که فرزند دبیرکل حزب الله است ، هیچ مسوولیتی به عهده نگرفت ، بلکه در سخت ترین و خطرناک ترین عملیات ها نیز پیشقدم می شد. سرانجام در شامگاه 22
شهریور 1376 ، هنگامی که سیدمحمد هادی نصرالله به همراه 2
همرزمش هیثم محمد مغنیه و علی محمد کوثرانی در محور جبل الرفیع در منطقه اقلیم التفاح با ارتش صهیونیستی درگیر شدند ، در محاصره قرار گرفته و تا آخرین قطره خون خویش جنگیدند تا به شهادت رسیدند. یکی از همرزمان سیدهادی تعریف می کند: قبل از این که عازم عملیات شویم ، احساس کردم در محیطی که هستیم ، بوی بسیار خوشی می آید. از دیگران پرسیدم این بوی خوش از چیست؛ فقط خندیدند و جوابی ندادند. از سیدهادی پرسیدم که آیا این بوی خوش و عطر از توست؛ خندید و گفت : «این عطر شهادت است که امروز در جمع ما احساس می کنی ، چون زمانش نزدیک است». هنگامی که خبر شهادت سیدهادی و همرزمانش اعلام شد و تلویزیون رژیم صهیونیستی تصاویر پیکر مطهر آن سه تن را پخش کرد، مسوولان این رژیم اظهار کردند که اگر می دانستند او فرزند دبیرکل حزب الله است ، تلاش می کردند به هر طریق که شده او را زنده به اسارت در آورند تا در معاملات و تبادل با حزب الله ، امتیاز بیشتری بگیرند.در آن روزها قرار بود تکه پاره های اجساد چند کماندوی صهیونیستی که در تجاوز به خاک لبنان کشته شده بودند، در قبال آزادی دهها اسیر و همچنین بازگرداندن پیکر تعداد زیادی از شهدای لبنانی تحویل صهیونیست ها شود به دلیل این که پیکر سیدهادی در دست دشمن مانده بود سردمداران این رژیم مدعی شدند هیچ اسیر و پیکری را جز پیکر سیدهادی تحویل نخواهند داد. ام هادی همسر سیدحسن ، مادر سیدهادی ، این شیرزن لبنانی ، با تاسی به اهل بیت ع و خاندان شهیدان کربلا در میان بهت و تعجب همگان ، فریاد برآورد: ما امانتی را که در راه خدا داده ایم ، پس نخواهیم گرفت . من به هیچ وجه حاضر نیستم حق اسرا ضایع شود که به جای آنها فقط پیکر پسر من برگردد. با وجودی که سیدهادی پاره تن من و پدرش است ولی حاضر به معامله با صهیونیست ها بر سر فرزندم نیستم . چندی بعد ، مراسمی در بیروت برگزار شد که در آن ، در مقابل دیدگان مبهوت جهانیان ، دبیرکل حزب الله لبنان در حالی که لباس رزم ، سلاح و تجهیزات را تحویل پسر دومش سیدجواد می داد ، خطاب به سردمداران رژیم صهیونیستی اعلام کرد: این اولین عملیاتی نبودکه سیدهادی در آن حضور پیدا می کرد. من افتخار می کنم که به جمع خانواده شهدا پیوسته ام. ما به هیچ وجه حاضر نیستیم به جای دهها اسیر ، تنها پیکر فرزند ما به خانه بازگردد. با همه عشق و علاقه ای که به فرزندم دارم ، اعلام می کنم آخرین تبادلی که ما با صهیونیست ها انجام خواهیم داد، پیکر سیدهادی خواهد بود ، حتی اگر این کار 20 سال دیگر انجام شود. سرانجام رژیم صهیونیستی در برابر گذشت و ایثار پدر و مادری فداکار ، به زانو در آمد و حزب الله لبنان بار دیگر پیروزی ای ارزشمند به دست آورد و روز 6 تیر 1377
پیکر سیدهادی نصرالله به همراه پیکرهای دیگر شهیدان و اسرای آزاد شده از چنگ صهیونیست ها ، تحویل جماعت عظیم مستقبلین در بیروت شد.