زن مرده شوی از کارش راضی است و همچنین از خدماتی که به او داده می شود، می گوید: هر چند ماه معاینه پزشکی می شویم ، آزمایش خون ، نوار قلب و... بیمه هم هستیم و اگر بیماری هم داشته باشیم درمانگاه شهرداری به ما خدمات پزشکی می دهد. چند سال پیش عمل قلب داشتم که هزینه اش را با بیمه پرداخت کردم و گرنه خدا می دانست که از نظر شرایط مالی با 3 فرزند دانشجو چطور می توانستم خرج عمل جراحی قلبم را بپردازم.
|
هر غسال روزی 18 یا حداقل 10 متوفی را می شوید، 8 صبح می آییم تا 4 بعدازظهر روزهای پنجشنبه و جمعه روزهای شلوغی کارماست |
پزشک روانکاو هم هرچند وقت یک بار کارکنان را از نظر وضع روحی معاینه می کند. علاوه بر این روزهای سه شنبه هر هفته کلاسهای دوره ای مذهبی با حضور یک فرد روحانی برگزار می شود که در این دوره ها در مورد آداب و شرایط کار در غسالخانه ، مراحل شستشو و کفن متوفیان و... نکاتی را تذکر داده و یادآوری می کند.
مشکل او و دیگر زنان مرده شوی ، نگاه مردم به آنان است. می گوید: ما برای آرامش و آسایش خانواده همیشه مجبوریم شغلمان را از دیگران پنهان کنیم ، چون در جامعه افرادی هستند که به سبب نوع شغل ما، افراد خانواده را مورد تمسخر قرار می دهند و باعث آزار روحی فرزندانمان می شوند.
علاوه بر این که اکثر غسالان دارای فرزندانی هستند که در مدرسه یا دانشگاه درس می خوانند و از این که والدینشان در غسالخانه کار می کنند، معذب هستند؛ به همین دلیل ترجیح می دهند حرفی از شغل پدر یا مادرشان به زبان نیاورند.
وی می افزاید: کار کردن در مرده شوی خانه دل می خواهد. باید لطف خدا شامل حالت شده باشد تا بتوانی همه جور مرده ای را تماشا کنی و آخ نگویی . تحمل کنی ، سرت را بیندازی پایین و کارت را انجام بدهی و یادت بیاید که تو مرده ای را می شویی که شاید آدمهای نزدیک به او هم دلشان نخواهد یا نتوانند به آن دست بزنند. این است که می گویم داشتن این شغل یعنی این که خدا به تو نظر انداخته و آنقدر به تو دل داده که همه جور مرده ای را ببینی. از جنازه سوخته گرفته تا افرادی که بر اثر تصادف صورتشان کاملا له شده و قابل تشخیص نیستند. از یک نوزاد یک روزه تا پیرزن 90 ساله.
این شغل ماست که بتوانیم با مرده ها مهربان باشیم و این مهر را خدا توی دل ما گذاشته است و البته از بعضی مردم گله هم می کند: بعضی وقتها به ما توهین می کنند. ما داریم یک مرده را مثل همه مرده های دیگر می شوییم و برای پوشاندن کفن آماده اش می کنیم ، ولی صاحبان متوفی مدام به شیشه می زنند و فحش می دهند که سرش را محکم زدی به پاشویه یا دستش زیر تنش مانده و... ما می فهمیم که آنها عزادارند و در حالت طبیعی نیستند، ولی به خدا مسبب مرگ مرده آنها ما نیستیم. پس نباید به ما توهین کنند. چون ما داریم کار خیلی سختی انجام می دهیم. فشارهای عاطفی و روحی یک طرف ، برخورد نامناسب مردم یک طرف دیگر. باز هم ما چیزی نمی گوییم. راضی هستیم. می گوییم بگذار ما هم یک ثوابی برده باشیم.
دهن کجی ها و چپ چپ نگاه کردنشان را به جان می خریم و باز هم با روی خوش با همه برخورد می کنیم و از کارمان چیزی کم نمی گذاریم. چون نمی خواهیم فردا مدیون جنازه باشیم.
حرف آخر
محیط اینجا آدم را بی قید می کند. فکر می کند که این دنیا ارزش ندارد و آدم حالت مسافر دارد. اینجا هر لحظه با مرگ هستیم و مرگهای متفاوت را به چشم می بینیم. برای همین همیشه سعی می کنم در این دنیا به اعمال و کارهایم رسیدگی کنم تا شرمنده خداوند نباشم. این کار روی روحیه ما اثر می گذارد. شاید آن طور که باید شاد و سرحال نیستیم ، اما لااقل این چند سال زندگی در محیط غسالخانه باعث شده که مرگ را از نزدیک باور کنیم.