قدرتیابی پوتین و حادثه 11 سپتامبر، 2 رخداد مهمی بودند که روابط ایالات متحده و روسیه را وارد مرحلهای جدید کردند. پوتین که شرایط نامساعد روسیه را تا حد زیادی به مطلوبیت رسانده بود، از یک سو همکاری فرا انتظاری را در زمینه مبارزه با تروریسم نشان داد و از سوی دیگر به قدرتنمایی خود در داخل و سرکوب مخالفان پرداخت. در واقع 11 سپتامبر که به اولویت یافتن مسائلی نظیر جنگ با تروریسم انجامید، عاملی سودبخش برای روسیه در پیشبرد سیاستهای کاخ کرملین بود.
مبارزه با تروریسم که بر مبنای جنگ پیشگیرانه و طرح دفاع مشروع از سوی بوش اعلام شده بود، از سوی پوتین نیز در نخستین سخنرانی پس از 11 سپتامبر، به عنوان مبارزه با دشمنان جهان متمدن تعبیر شد تا به این ترتیب روسیه نیز به صف مبارزان با تروریسم بینالمللی بپیوندد. روسیه که به دلیل آسیبپذیری در مقابل ضعفهای اقتصادی و مهمتر از همه نیازمندی به سرمایهگذاری خارجی به دنبال ایجاد روابط مناسبتر با غرب میگشت، پس از 11 سپتامبر از فرصت به وجود آمده نهایت استفاده را برد. زیرا امکان تعامل و تداخل بیشتر و ایفای نقش گستردهتر در عرصه روابط بینالملل را به روسیه میداد و از همه مهمتر امکان سرکوب ناراضیان داخلی بویژه جداییطلبان چچنی را به واسطه مبارزه با تروریسم و با استفاده از دکترین جنگ پیشگیرانه فراهم میکرد، امری که همواره از دغدغههای امنیتی مسکو بوده است.
بر این مبنا روسیه با مسدود کردن داراییهای گروههای تروریستی و همچنین تبادل اطلاعاتی امنیتی، همکاری فراتر از انتظاری را از خود در مبارزه با تروریسم نه تنها در زمینه پیشبرد چنین سیاستی فراهم کرد، بلکه به گونهای همکاری نیز تن داد که طی آن نیروهای امریکایی در حمله به افغانستان در حیاط خلوت روسیه مستقر شدند. از آن زمان تاکنون روسیه درجایگاه یک بازیگر مستقل و توانمند بینالمللی، به عنوان کشوری با قدرت برتر هستهای و ابرقدرت منطقهای شناخته میشودکه نقش مهمی در تحولات جهانی بویژه خاورمیانه، آسیای میانه و قفقاز ایفا میکند. در واقع روسیه به دنبال ایفای نقش موثر در معادلات جهانی و ارتقای جایگاه خود در نظام بینالملل است و برای دستیابی به چنین هدفی، رشد اقتصادی و گسترش حوزه نفوذ در مناطق گوناگون جهان را در اولویتهای سیاست خارجی خود قرار داده است.
از اینرو تلاش میکند با گسترش روابط با اتحادیه اروپا و امریکا و ایفای نقش موثرتر در تعاملات جهانی، همچنان از نظر استراتژیکی مستقل از آنها باشد. در واقع روسیه از یک سو به دلیل مشکلات اقتصادی مجبور به تعامل مداراگونه با غرب است و از سوی دیگر، خواستار تعدیل یک جانبهگرایی ایالات متحده است و در این راه بارها از همراهی و همگامی با واشنگتن در مواجهه با چالش امنیتی سرباز زده و برای تثبیت هژمونی واشنگتن در سطوع منطقهای و فرامنطقهای سنگاندازی و مانعتراشی کرده است.
مخالفت روسیه با حمله امریکا به عراق و افغانستان و همکاریهای تسلیحاتی و هستهای با ایران را میتوان از نمونههای مهم اتخاذ سیاستهای چالش برانگیز کاخ کرملین در قبال کاخ سفید به شمار آورد. روشن است که میزان پافشاری واشنگتن بر اجرای چنین مسائلی در قبال روسیه نهتنها از سوی مسکو به عنوان مداخله در حوزه سنتی خود محسوب خواهد شد و این امر میتواند در روابط آینده کرملین و کاخ سفید تاثیرگذار باشد. واضح است که جدای از این دلایل قابل فهم طرح چنین راهبردهایی از سوی واشنگتن عملا به منظور کاستن از بار موازنهای جایگاه و قدرت مسکو و شاید ممانعت از همگرایی استراتژیکی با پکن است. اگر چه اکنون اختلاف بنیادین و اساسی مانند دوران جنگ سرد میان دو کشور وجود ندارد؛ اما هیچیک توان نادیده انگاشتن دیگری را ندارند از اینرو رقابت برای دستیابی به منافع همچنان برجای خود باقی مانده است. رقابتی که با فراز و نشیبهای گوناگون دست به گریبان است و در میان درجهای از همکاریهای تاکتیکی تا منازعات و چالشهای محدود در نوسان و کشاکش است.
اکنون 2 سال است که روسیه با تهدید ضمنی استفاده از وتوی خود در شورای امنیت، فهرست تحریمهای پیشنهادی واشنگتن علیه برنامه هستهای ایران را کمرنگ کرده است. روسیه از این پیوندها به عنوان ابزاری برای اعمال نفوذ در دیپلماسی خاورمیانهای خود در مقابل دکترین امنیتی خاورمیانهای امریکا استفاده میکند. این دیپلماسی همان حوزهای است که واشنگتن سالها و از بعد از پایان جنگ سرد تلاش میکند روسیه را از آن دور نگه دارد.
بازدارندگی نوین
تا پیش از این چالش عمده واشنگتن و مسکو این بود که روسیه باید در مسیر دموکراسی در حال گسترش در جهان گام بردارد، ولی در پاییز 2006 که روسیه به کشوری با تمایلات خصمانه درباره امریکا تبدیل شد که سیاستهایش به ضرر ایالات متحده خصوصا در زمینه بحران انرژی است. در حال حاضر نیز طیف بازهای کاخ سفید از روسیه غالبا در کنار کشورهایی نظیر ایران و ونزوئلا که سیاستهای مستقل آنها در زمینه انرژی به ضرر امریکاست، یاد میکنند. راهبرد بازدارندگی نوین یکبار کارآیی خود را در مقابل شوروی سابق به اثبات رسانده و باعث فروپاشی این کشور شد.
دکترین بازدارندگی نوین، به این دلیل بار دیگر در ایالات متحده مورد توجه قرار گرفته که این واهمه وجود دارد که پوتین در آخرین سال از دوران ریاست جمهوری خود، حالتی تهاجمی در سیاست خارجی خود در پیش بگیرد؛ چرا که وی باید روسیه را با موضعی مقتدر و جایگاهی توانمند به جانشین خود تحویل دهد. وی قصد دارد طرح مدرنیزه کردن روسیه را به پایان برساند و برای این کار به ساختار سیاسی با ثبات داخلی، شرایط مساعد و موقعیت بینالمللی قابل اطمینان، دوستان خارجی مورد اعتماد، جهتگیری راهبردی، قدرت مانور بیشتر و باز بودن راههای تعامل اقتصادی نیاز دارد.
امروزه پوتین از فعالترین رهبران جهانی است که دارای طرز تفکر غیراستاندارد و غیرقابل پیشبینی و ارتباطات فعال و قوی منطقهای و فرامنطقهای است. او دارای منابع مالی و اهرمهای فشار اقتصادی لازم برای تحقق موفقیتآمیز تمامی طرحهای خویش است و به همین دلیل است که در غرب تلاش میشود برای مخدوش ساختن چهره وی نزد افکار عمومی جهانی، او را فردی معرفی کنند که براحتی دشمنان خویش را مسموم میکند. البته این دکترین در قبال روسیه از آن جهت به کار گرفته شده است که روسیه فعلا از درون قابل انفجار نیست و شرایط مساعد برای چنین روند حوادثی در روسیه وجود ندارد. به این ترتیب طرح انقلاب رنگی روسیه فعلا تا زمانی که شرایط آن مهیا شود، به تاخیر خواهد افتاد، ولی تا آن روز همچنان از فعال بودن آن در عرصه سیاست جهانی ممانعت به عمل خواهد آمد. این راهبرد در قالب طرح چنین دکترینهایی برای نومحافظهکاران یک پاسخ چارهجویانه در زمان انتخابات ریاست جمهوری آتی است. در دوره اول ریاستجمهوری بوش، به توصیه رایس سیاست نگاه به روسیه و چین به عنوان شریک استراتژیک به جای رقیب استراتژیک از ارکان سیاست خارجی واشنگتن شد اما این نظریه در دوره دوم تغییر کرد.
ژانویه 2005 رایس در یکی از سخنرانیهایش گفت: ویژگی اساسی رژیمها در دنیای امروز بیشتر از توزیع بینالمللی قدرت اهمیت دارد. این در حالی است که امریکا در بسیاری از موضوعات از جمله کنترل تکثیر هستهای و مقابله با تروریسم و از آن مهمتر در تولید و امنیت انرژی به روسیه نیاز دارد. ولی در کنار اینها همه بر این امر واقف هستند که بهتر بود که به جای این راهبردها بر پاشنه آشیل روسیه که همچنان ضعف اقتصادی است بیشتر کارکرد چراکه روسیه نتوانسته است با شتاب کافی اقتصادش را چند وجهی کند و همین امر باعث آسیبپذیری روسیه شده است.
هرچند در مقابل روسیه در اعمال سیاست خارجی تکیه بر قدرت انرژی دارد. روسیه با وسوسه قوی احیای قدرت سابق خود اکنون بیش از اندازه از این ابزار قدرت استفاده میکند و با این کار خود را به شریکی غیرقابل اعتماد و اطمینان برای غرب و حتی دوستان خود تبدیل کرده است. روسیه تحت رهبری پوتین به حفظ منافع در مناطق پیرامونی برای گسترش نفوذ و ارتقای جایگاه جهانی تاکید دارد. در چنین شرایطی اگرچه جنگ سرد ممکن است به دست فراموشی سپرده شده باشد؛ اما آینده روسیه هنوز برای امریکا اهمیت دارد. نومحافظهکاران با اجرای نظریه هارتلند مکیندر قصد دارند با تسلط بر این حوزه سنتی، هژمونی مورد نظر خود را هموار کنند و البته گسترش پیمان ناتو به این منطقه با همین هدف دنبال میشود.
مقامات کاخ کرملین گسترش ناتو را تحقیر و مهار روسیه میدانند بویژه اینکه ساختار نظامی ناتو اساسا بر مبنای تهدید روسیه بنیان گذاشته شده و روند گسترش این سازمان نیز با همین هدف دنبال میشود؛ اما حضور نظامی بلندمدت امریکا در بخشی از قلمرو شوروی سابق یعنی آسیای مرکزی و قفقاز به بهانه مبارزه با تروریسم با روی کار آمدن دموکراتها نیز باعث چالش و تنش در روابط مسکو و واشنگتن خواهد شد. بههر حال تصویب دکترین امنیتی پیشدستانه روسیه در مقابل دکترین امنیتی پیشدستانه امریکا، افزایش بودجه نظامی روسیه، آزمایش موشکهای بالستیک این کشور در مقابل خروج یکجانبه امریکا از پیمان منع تولید و تکثیر موشکهای ضدموشک موسوم به IBM با هدف حفظ جایگاه موازنهای نظامی دفاعی، حاکی از آن است که مسکو آزمایش جهتگیری نظامی امنیتی خود را در آینده چگونه میبیند. از این لحاظ، روسیه همچنان یکی از نگرانیهای امنیتی امریکا باقی میماند و پیشبینی میشود باتوجه به انتخابات آینده دوما در دسامبر 2007 و ریاست جمهوری روسیه در مارس 2008 و مهمتر از همه انتخابات آتی ریاستجمهوری امریکا در سال 2008 و افزایش انتقادهای دموکراتها از سیاستهای پوتین در زمینه تمرکز قدرت در کرملین روابط 2 کشور با چالشهای جدی مواجه شود و میتوان گفت طرح استقرار سامانه موشکی آغازی برای تشدید و افزایش دامنههای این بحران است.