گفت‌وگو با دکتر کاوه جاسب آنکولوژیست و دوست بچه‌های سرطانی خوزستان

تا آخرین نفس امیدوار باشید

در دنیای پر طمطراق چهره‌های معروف که یک شبه ره صد ساله می‌روند در شبکه‌‌های اجتماعی و در دنیای واقعی طرفداران سرسختی پیدا می‌کنند که جانشان در می‌رود برای گرفتن یک عکس یادگاری و یا گرفتن یک امضا.در این دنیای پر از هیاهو برای هیچ و پوچ، نوشتن درباره دکتر کاوه جاسب، حال خوبی دارد.متخصص و آنکولوژیستی که همه زندگی‌اش را گذاشته برای درمان و خوب کردن حال و حس بچه‌های مبتلا به سرطان استان خوزستان.
کد خبر: ۱۲۳۳۸۹۸

او در بیمارستان شفای اهواز مشغول به کار است و در این 10 سالی که ساکن خوزستان شده لهجه‌اش هم تغییر کرده و در میان صحبت‌هایش رد لهجه خوزستانی را هم می‌شود، شنید. او سال‌هاست تهرانی اصیل بودن و زندگی در تهران را به لقایش بخشیده و ساکن خوزستان شده.همسر و دو فرزندش در تهران زندگی می‌کنند.او شنبه اول وقت پرواز می‌کند به اهواز و چهارشنبه شب با آخرین پرواز می‌آید تهران. حالا فرزندانش بزرگ شده‌اند و دلشان می‌‌‌خواهد پدر هر روز و هر شب کنارشان باشد اما دل دکتر کاوه، گیر بچه‌های مبتلا به سرطان خوزستان است و مانده سر دو راهی سختی و اینجاست که در آخر گفت‌وگویم با این دکتر خاص به او دلداری می‌دهم و می‌گویم، خدا حتما بهترین راه را مقابل شما قرار می‌دهد و او با همان لحن آرام و مطمئنش می‌گوید: بله‌؛ حتما همین‌طور است.
نام کاوه جاسب را در توییتر می‌بینم، یکی از کاربران این شبکه درباره او نوشته و از دیگر اعضای توییتر خواسته او را ببینند؛ چون آدم‌هایی مانند او نایابند.
از طریق دوستی که خودش هم ساکن اهواز است و یکی از یاریگران بچه‌های سرطانی استان خوزستان شماره دکتر جاسب را پیدا کرده و به او تلفن می‌کنم.همان دوست اهوازی اطلاعاتی درباره دکتر به‌من داده. این که دکتر جاسب برای شاد کردن دل بچه‌های مریضش، ماشین‌های آخر مدل می‌خرد، بچه‌ها را با آنها دور شهر می‌چرخاند و اگر یکی از آن بچه‌ها فوت کند، دکتر ماشین را می‌فروشد ! دیگر دلش نمی‌آید با آن ماشین به اصطلاح دور دور کند حتی اگر بچه دیگری با همان بیماری سوار خودروی آخرین مدل باشد فقط برای گردش‌های شبانه...
زندگی در بخش آنکولوژی
در اینترنت جست‌وجو ‌می‌کنم، در مطلبی نوشته که دکتر جاسب اتاقی در بخش آنکولوژی بیمارستان شفا دارد و شب‌ها همان‌جا می‌خوابد. برای اولین سوال از او می‌پرسم چه شد که این تصمیم را گرفتید؟ می‌گوید : وقتی آزمون فوق را دادم نمره اول کتبی را گرفتم اما برای گذراندن دوره، دو شهر را به‌من پیشنهاد دادند؛ ارومیه و اهواز. با دوستی مشورت کردم که کجا بروم؟ و آن دوست گفت: سوال ندارد؛ اهواز.این شهر یکی از مناطق محروم از نظر پزشکی است و بیماران مبتلا به سرطانش زیاد است.در این شهر بیشتر از هر جایی می‌توانی به مردم کمک کنی.من هم آمدم اهواز.بیمارستان تصمیم داشت به من خانه بدهد و امکانات اما تصمیم گرفتم در بخش اتاقی را برای استراحت آماده کنم تا شب‌ها هر زمان که به من نیاز داشتند در بیمارستان حضور داشته باشم.کم کم با بچه‌های بستری در بخش و خانواده‌هایشان دوست شدم و آنها شدند همدم شب‌هایم.مادرها غذا می‌پختند و به بیمارستان می‌آورند و شب‌ها که به اتاقم می‌آمدم دور هم می‌خوردیم. بقیه همکارانم شاید این روش مرا نپسندند و فکر کنند تصمیم داشتم باب جدیدی را باز ‌کرده و توقع مردم را زیاد ‌کنم اما واقعیت این است این روش، تنها سبک زندگی بود که به من آرامش می‌داد.هر کسی راهی برای رسیدن به آرامش دارد و این راه من بود. به این فکر می‌کردم حتی اگر با حضورم در بیمارستان بتوانم ماهی، جان یک بچه یا بزرگسال مبتلا به سرطان را نجات دهم، برایم کفایت می‌کند.
دکتر بریم دور دور !
به دکتر جاسب می‌گویم بزرگان معرفت می‌گویند هر آدمی ماموریتی در زندگی دارد که به دنیا آمدنش را تفسیر می‌کند، گویا شما ماموریت زندگی خود را پیدا کرده‌اید. می‌گوید: اصلا این‌طور نیست که احساس کنم باید برای فداکاری و ایثار در اهواز و در بیمارستان شفا باشم.راستش در مسیری قدم گذاشته‌ام که از آن نمی‌توانم خارج شوم.روحم با روح بچه‌های اینجا گره‌خورده است.بخشی از کار من روزها در بیمارستان می‌گذرد و اوقاتی که در بیمارستان نیستم در کنار بچه‌های دوست‌داشتنی و بیمار این شهر .وقتی شب‌ها هم در بیمارستان می‌خوابیدم یک شب یکی از بچه‌ها گفت برویم با ماشین شما دور بزنیم و ما رفتیم و از آن به بعد این شد برنامه ما.برخی از شب‌ها می‌رفتیم با هم دور می‌زدیم و بستنی می‌خوردیم. الان محل اقامتم در بیمارستان نیست اما برنامه‌های جنبی‌ام را برای بچه‌ها دارم.دو سالی رئیس بیمارستان بودم اما باز هم سبک زندگی‌ام و رفتارم با بچه‌‌ها همانی بود که از اول بود.من حالم وقتی خیلی خوب است که حال بیمارانم رو به بهبود می‌‌رود.وقتی حالم خوب است که بیمارانم از نظر روانی و عاطفی سرشار از امید و حس خوب می‌شوند.
درک درد یعنی درمان
دکتر جاسب می‌گوید: روزی به یکی از بیمارانم که نوجوانی به‌نام صادق نوروزی بود که از دنیا هم رفته پرخاش کردم که چرا برای معاینه و گرفتن دارو دیر آمده‌ای؟ چند روز بعد دعوتم کرد به خانه‌شان؛ در منطقه‌ای به‌نام غارپناه. چهار، پنج ساعت با اهواز فاصله داشت رفتم تا رسیدم به یک آبشار.آنها دو بزغاله داشتند که یکی‌اش را برای ما سربریدند و کباب کردند ! آنجا بود که به من گفت خانه ما پشت آن کوه است، دو ساعت با اینجا فاصله داریم... آن زمان بود که متوجه شدم چرا او دیر به دیر برای معاینه می‌آید...به نظرم پزشک باید منطقه جغرافیایی را که در آن به مداوا مشغول است بشناسد.تا حداقل با بیمارانش درست صحبت کند.از تجربیاتم استفاده می‌کنم و همین‌جا به جوانان و دانشجویان پزشکی می‌گویم: برای درمان یک درد اول باید آن بیماری را درک کنید.ما باید حجم و عمق بیماری را بشناسیم و بدانیم بیمارمان چقدر درد می‌کشد، آن زمان است که می‌توانیم بهترین درمان را برای او انجام دهیم.
به نظرم مستاصل‌ترین آدم‌های دنیا والدین بچه‌های مبتلا به سرطان هستند.آنها واقعا نمی‌دانند برای آن حجم از درد فرزندانشان چه باید بکنند.وقتی با این والدین همراه شوی، هم برای فرزندانشان بهترین درمان را انجام می‌دهی هم برای رنج خودشان هر کاری از دستت برآید انجام می‌دهی.
همین‌جا یادآوری می‌کنم، سرطان بیماری لاعلاج نیست، درمانش سخت است اما بیمار مداوا خواهد شد به شرط این‌که امید را در خودش قوی کند.ناامیدی و افسردگی باعث عفونت می‌شود و ایمنی بدن را پایین می‌آورد و هر دوی اینها برای بیماران سرطانی سم است، پس تاکید می‌کنم: امیدوار باشید؛ برای امید حد و مرزی قائل نشوید، شما بهبود خواهید یافت.

طاهره آشیانی
روزنامه‌نگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها