تبر را گذاشتهای روی دوشت ظن پیامبری کردهای؟ نه برادر من! نه تو ابراهیمی نه آن زبان بستههای لاجان بت هستند، و نه آن چند پاره باغ گوشه شهر بتخانه. بس که تا چشم باز کردی سیمان دیدی و آجر و ساختمان، آن باغ پدریات در گوشه شهر به نظرت زشت میآید. بس که پول را پرستیدی فکر میکنی زمینی که بدل به پول نشود بتخانه شرک است و باید تبر برداری و بتهایش را بیندازی. از خیر این چند پاره زمین بگذر و بگذار این یک تکه مربع سبز رنگ در نقشه هوایی شهر باقی بماند. کاش میفهمیدی قطع این درخت زبان بسته، هرچند در ملک شخصیات باشد، قطع زندگی است. قطع امید از زندگی است.