عکس پاسم بیعینک است، اشاره میکند عینکت را بردار، برمیدارم، اشاره میکند در دوربین کنار دستش زل بزنم، عکس میگیرد. یک کیت الکترونیک جلوی کانتر است، اشاره میکند انگشتهایم را روی کیت قرار بدهم. انگشتنگاری هم انجام میشود و مهر در پاسم میخورد و وارد سالن فرودگاه میشوم، تشنهام، مال املت شور توی پرواز است. یک آب سرد کن سفید به چشمم میآید، راه کج میکنم به سمتش، دکمهاش را فشار میدهم، صورتم درست تنظیم نیست آب شتک میکند در پلکهایم. اول بدنم اکت نشان میدهد بعد دل میسپارم به خنکای آب، جوانکی هستم از دیار پارس از سرزمین سلمان که به پیشانی مدینه رسیده است، از شتر پیاده شده که در چشمهای رخ بشوید که به دیدار محمد عربی رهسپار است. من جوانک پارسیام، این آب سردکن همان چشمه و این تابلوی تبلیغاتی شرکت مخابراتی اچسیاس همان کهور کهنه روییده برکنار چشمه. اذان دادهاند، در یک گله جا که نمازخانه فرودگاه است نماز میخوانم، حال غریبی است اولین نماز در مدینه، مهر تربت کربلا در جیبم دارم اما از غریبههای در فرودگاه میترسم. یک برگ دستمال کاغذی تمیز در جیبم دارم، چهارتا میکنم و در مشتم نگه میدارم و فقط وقت سجده استفاده میکنم. در سالن فرودگاه چند پسر هفده هجده ساله با تیشرتهایی متحد الشکل و لبخندهایی کاری میآیند سمتمان. یک دسته سیمکارت در دستشان است و مدام میگویند مجان مجان یعنی رایگان، از گروه ما چیزی دشت نمیکنند جز چند سلفی، از سالن میآییم بیرون. چند ون منتظرما هستند. فرودگاه مدینه بیرون شهر است، از فرودگاه میزنیم بیرون، زمینهای اطراف مدینه سنگلاخ است با سنگهایی تیز و برنده و تیره، انگار رویشان روغن سوخته ماشین ریخته است. ونها خاکستری آسفالت خیابانها را چاک میدهند و به هتل میرسیم. بوی چسب میآید، کف هتل را دارند کفپوش میچسبانند. یک هتل معمولی است در چهار طبقه با اسکلتی بتونی و معماریای بیهویت و بیسلیقه. اتاقمان را تحویل میگیریم. یک اتاق چهارتخته برای سه نفر، لباس سبک میکنم، دوش میگیرم و بیهوش میشوم روی تخت...
حامد عسکری
شاعر و نویسنده