دو و نیم شب پریدیم و کسی نمیدانست در آن لحظه آن پذیرایی که به ما دادند صبحانه بود یا شام، یک املت گشنیز بیمزه که نه خوشمزه بود و نه جایی را توی معده پر میکرد و بعدش چای و آب خنک...
با مصطفی راجع به این سفر که تجربهاش را داشته راجع به مدینه حرف زدیم، پلکهایم سنگین شده، سه روز مانده به آخر دریا را دارم میخوانم، سفرنامه یک خانم اشرافی به حج است، هندزفری توی گوشم میگذارم، رسم است وقتی یکی دارد میرود حج یک چیزی تو راهی میدهندش، دم آمدنم علی برایم یک صوت دعای جامعه کبیره تلگرام کرده، فایل را پلی میکنم و چشم میبندم... من دارم به آسمان میروم پلکهایم سنگین میشود، چیزی نمیشنوم ... و مختلف الملائکه ...
ادامه دارد
حامد عسکری
شاعر و نویسنده