پس بهسراغ حکیم جینگ رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد. حکیم پس از شنیدن داستان او گفت: ای زن، تو مقداری زود به دنیا آمدی. زمان تو هنوز فرا نرسیده است. اگر در آینده به دنیا میآمدی میتوانستی بهترین ادمین برای کانالها و پیجهای خبری باشی. وی سپس افزود: اما اکنون به بازار شهر برو و یک مرغ بخر و آن را بکش و پرهایش را دانه دانه در جاده پخشکن و با آن به انتخاب خودت یک غذا درست کن و فردا نزد من بیاور.
زن به گفته حکیم عمل کرد و یک مرغ خرید و کشت و پرهایش را در جاده پخش کرد و با آن جوجه چینی درست کرد و فردا نزد حکیم برد. حکیم جوجه چینی را روی بخاری گذاشت تا گرم شود و گفت: در سرزمین ایران با مرغ غذایی درست میکنند که نامش فسنجان است و بسیار غذای خوشمزهای است. از آن هم درست کن. زن گفت: دستورش را دارید؟ حکیم گفت: منشیام دارد. زن گفت: حالا باید چه درسی بگیرم؟ حکیم گفت: آه، درس! داشت یادم میرفت. سپس افزود: حال برو و پرهایی که در جاده پخش کردی جمع کن و بیاور. زن گفت: این محال است. حکیم گفت:ها، درس همین است.
پراکندن دروغ و شایعه آسان است و جبران آن محال. سپس جوجه چینی را که گرم شده بود در بشقاب ریخت و خورد و از دستپخت زن تعریف کرد. زن نیز که عصبانی شده بود، شایعات و دروغهای بسیاری درباره حکیم ساخت و پراکند و پایان بدی برای داستان خود رقم زد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)