صبح زود بیدار شدم و داشتم درس میخواندم که انگار یک نفر به من گفت: رادیو را روشن کن! رادیو را روشن کردم و دیدم دارد قرآن پخش میکند! آمدم بیرون ، بروم طبقه بالا که منزل پدر خانمم بود . دیدم راهپلهها پر از اعلامیههای فرقان است! آن موقع بود که فهمیدم عمویم را به شهادت رساندهاند.
بلافاصله بلند شدم و رفتم به خانهشان وبقیه قضایا پیش آمد. یادم هست موقعی که داشتند ایشان را دفن میکردند، حالم خیلی بد شد و فکر کردم چطور آدمی با این همه عظمت فکری باید دفن شود و قرار است چه کسی جای ایشان را بگیرد. شاید هم مصلحت بود ایشان در اوج از دنیا بروند.
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....