صبح زود بیدار شدم و داشتم درس میخواندم که انگار یک نفر به من گفت: رادیو را روشن کن! رادیو را روشن کردم و دیدم دارد قرآن پخش میکند! آمدم بیرون ، بروم طبقه بالا که منزل پدر خانمم بود . دیدم راهپلهها پر از اعلامیههای فرقان است! آن موقع بود که فهمیدم عمویم را به شهادت رساندهاند.
بلافاصله بلند شدم و رفتم به خانهشان وبقیه قضایا پیش آمد. یادم هست موقعی که داشتند ایشان را دفن میکردند، حالم خیلی بد شد و فکر کردم چطور آدمی با این همه عظمت فکری باید دفن شود و قرار است چه کسی جای ایشان را بگیرد. شاید هم مصلحت بود ایشان در اوج از دنیا بروند.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)