یادداشتی از حامد عسکری شاعر و نویسنده

این داستان کاملا واقعی است

از سالن پرواز که آمدم بیرون، گفتم با مترو بروم محل کار، دم ورودی ایستگاه ایستاده بود. صورتی آفتاب‌سوخته داشت و کله‌ای ته‌تراش و غمی بومی شده در چهره، مستاصل و عصبی بود. پرسید، چطوری بروم ترمینال جنوب؟
کد خبر: ۱۲۰۲۵۳۵

گفتم دنبالم بیا. کمی حرف زدیم و یخش باز شد. انگار از چیزی رنج می‌برد. گفتم فرودگاه چه می‌کردی؟ گفت: آمده بودم یکی را ببینم. گفتم رفیقت بود؟ گفت نه. یکی معرفی کرده که بروم پیشش کارهای معافیت سربازی‌ام را بکند. گفتم دفترچه پر کردی؟ گفت نه الان سربازم. گفتم چندماه؟ گفت: ده ماه. گفتم خب ادامه بده چیزی نمانده که‌! گفت نه‌! خواهرم فلج است و پدرم هم از کار افتاده. گفتم حالا این‌که قول داده کار معافیتت را درست کند کی هست؟ گفت: کارمند یک بیمارستان است. گفته معافیت پزشکی برایم جور می‌کند. گفتم پول هم خواسته؟ گفت: دوتومن! پرسیدم چیزی هم ریختی به حسابش! گفت: یک تومنش را‌! پرسیدم چقدر کار جلو رفته؟ گفت: از روستامان هر چه زنگ زدم جواب نداد، آمدم محل کارش می‌گویند چند وقت است نمی‌آید بعد با بغضی از سر استیصال گفت: به خدا بابام یه میش فروخت که پولش را بدهم به این که معافیتم را بگیرم که بتوانم بروم دنبال گله روستامان و با چوپانی کردن خرج چهار خواهرم و پدرم را بدهم.
بهش نمی‌آمد دروغ بگوید. استیصال و دلهره‌اش عصبی‌ام کرده بود. کار خودش هم اشتباه بود. می‌گفت: مانده‌ام الان چطوری به پدرم بگویم یک تومن پول میش را طرف خورده و نه تلفنی جواب می‌دهد و نه می‌توانم پیدایش کنم. تا دروازه‌دولت با محمد متولد 78 قصه همسفر بودم و حرف‌هایش را گوش کردم و با بغضش بغض کردم. من دروازه دولت پیاده شدم و محمد بین صدها مسافر دیروز صبح متروی خط دو تهران گم شد. یک‌ور کله‌ام می‌گوید: حق‌اش است، چوب اعتماد بی‌جایش را خورد. یک‌ور کله‌ام می‌گوید: خیلی‌هامان بی‌انصاف که هیچ، بی‌وجدان شده‌ایم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها