حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شمع دوم گفت: من شمع ایمانم. انسانها مرا فراموش کردند و به نور من در دلهای خود نیازی نمیبینند و شعله من نیز رو به خاموشی میرود و از هیچکس کاری ساخته نیست. سپس در پی اندک نسیمی شعلهاش رو به خاموشی گذاشت.
شمع سوم گفت: آه، مدتهاست که آدمیان مرا از خود راندهاند و فراموشم کردهاند. آدمیان به یکدیگر مهر نمیورزند و یکدیگر را از دریچه منافع خود مینگرند و دیگر هیچکس نخواهد توانست شعله مرا روشن نگاه دارد. نام من شمع عشق است و آرام آرام خاموش گشت.
در این هنگام دختری زیباروی وارد اتاق شد و شمعها را خاموش دید. گریست و گفت: این شمعها باید روشن باشند تا نور و امید در اتاق جاری باشد، اما تنها یکی از آنها روشن است. شمع چهارم گفت: ای دختر زیباروی، تا من روشنم نگران نباش. اتاق روشن است و میتوانی با یاری من نور صلح و ایمان و عشق را به جهان برگردانی. چراکه من شمع امیدم.
دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت: من هم نماد انسان امیدوارم، که میتوانم با امید به ایمان و عشق دست بیابم و صلح برقرار کنم. سپس شمع امید را برداشت و با آن سه شمع دیگر را روشن کرد. در این هنگام پدر دختر وارد اتاق شد و گفت: چرا تو تاریکی نشستی دختر؟ برقا که اومده و چراغ اتاق را روشن کرد و شمعها را خاموش کرد و برداشت تا برای نوبت بعدی قطع برق در کشوی آشپزخانه بگذارد.
او نماد بابای انسان امیدوار بود که بدون توجه به امیدواریهای انسان چراغ را روشن میکند و کولر را خاموش میکند و شمعها را میبرد و حکایتها را بینتیجه میکند.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....