آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
یک پاساژ داشتند همهاش را ریخت توی حلقوم رفیقهاش، بعد دستش بند مواد شد، بیاعصاب شد، مادرش را هر روز میزد و صدای نالهها و نفرین مادر خیابان را نخکش میکرد . پیرمرد میگفت، افتاد زندان، زندان که بود مادرش مرد. خانهشان را فروختند، یکی خرید و سندش را انداخت گوشه گاوصندوقش، مانده همین یک کف دست جا که میبینی. روزها توی پاساژی توی شوش پادویی میکند و معلوم نیست کجا زندگی میکند . از پیرمرد جدا شدم و دوسه قدمی جابهجا که از زاویه دیگری به مرد قصهمان نگاه کنم . کارتنهای مجلههای قدیمی، صفحههای گرامافون، یک جفت میل زورخانه، یک لوستر شکسته و تقریبا کچل و یک قفس گنبددار سفید که برای پرندههای بزرگ استفاده میشد چیزهایی بود که من در گرگومیش تاریکی پارکینگ خاطرات مرد دیدم .
حالا تقریبا میفهمیدمش، مرد هر وقت دلش برای خاطرههایش تنگ میشد میآمد، خاطرههایش را گردگیری میکرد، توی استانبـــــــولی بنـــــــــــزین میشــــــستشان و روغنکاریشان میکرد و برمیگشت به دنیای واقعی و بدبختیهایش.
حامد عسکری
شاعر و نویسنده
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....