مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
بهانه آوردم که اگر قرار باشد خانه نامرتب باشد و غذایم دیر و زود شود، نمیخواهم بروی قول داد. قسم خورد که خانه از قبل هم مرتبتر میشود. جان به لبم کرد که رضایت بدهم، رضایت دادم. دو ماهی رفت حال روحیاش خوب بود. خانه مرتب بود. برای میلاد اسباببازی میخرید. من هم مسافرکشی میکردم و دروغ چرا زندگیمان راحتتر شده بود .
ولی دیدی مهندس! یک وقتهایی یک جور ناجوری خوشحالی، از همان جورها که در اوج خوشحالی ته دلت مالش میدهد و هر لحظه منتظر اتفاقی هستی تا کل زندگیات نخکش شود. از همان حسها که داماد در عروسی لبخند میزند و فقط خودش میداند وقت رفتن دنبال عروس به یک موتوری زده و فرار کرده و ماهیچههای صورتش برای لبخند زدن انگار زنگ زده است .
میگفت آن اتفاق افتاد مهندس. یک روز آمد و اصرار کرد که میخواهم برای دوره بروم استانبول بیا رضایت بده پاسپورت بگیرم. گفتم این یکی را نه. خون به جگرم کرد. عین مار ضحاک هر شب دم گوشم زبان ریخت، مغزم را خورد. قرار بود یک هفتهای برود، برگردد. هزینههایش را آرایشگاه میداد. بعد یک هفته زنگ زد که بیشتر میمانم. بعد یک نفر را فرستاد دم خانه که برایش پول ببرد استانبول تا خرید کند. بعد تلفنهایش را جواب نمیداد. بعد یک پیام بلندبالا نوشت که دیگر برنمیگردد و آنجا کار پیدا کرده و خلاص...
مرد حالا صورتش خیس بود. دست گذاشتم روی شانهاش. به مقصد نزدیک شده بودیم. فضا را با گرفتن شماره کارت و جابهجا کردن اینترنتی کرایهاش عادی کردم و گفتم خدا بزرگ است. بینی کشید بالا و با صورت خیس خندید و گفت: نمیدانم این شب کوفتی چیست؟ چهارتا ستاره که در آسمان پیدا میشود آدم دلش را برای مسافرش پهن میکند و سیر تا پیازش را میریزد روی دایره!
از ماشین مرد پیاده شدم و تا منزل به این فکر میکردم، یعنی زن این مرد در دقایق قبل از خوابش به میلاد فکر نمیکند؟
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
وقتی «جوکر» هم دیگر جواب نمیدهد
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.