قدری درنگ کن. اصلا بیا یک ناهار چرب سفارش دهیم و بر بدن بزنیم با دوغ، و در ادامه در این باب صحبت کنیم.» مرگ قبول کرد و ناهار چرب و دوغ سفارش دادند و خوردند و ناگاه خواب مرگ را درربود. وقتی چشمان مرگ خوب گرم شد و خر و پفش برخاست، مرد بسراغ پوشه مرگ رفت و فهرست او را برداشت و اسم خود را از بالای فهرست خط زد و در پایین فهرست نوشت. ساعتی بعد، مرگ از خواب بیدار شد و گفت: «ای مرد، خواب خوبی کردم، دمت گرم. حال به تو مژده میدهم که بهخاطر این غذای خوشمزه که دادی خوردیم، از آخر فهرست شروع میکنم.» مرد گفت: «ددم وای» سپس افزود: «واستا ببینم. اصلا مگر مرگ غذا میخورد؟ حالا فهمیدم. تو دزدی، نه مرگ.» دزد که دستپاچه شده بود گفت: «جان آقات داد و بیداد نکن، من آبرو دارم. آره من دزدم، اومده بودم دزدی.» مرد متمول که از این ایده خوشش آمده بود داد و بیداد نکرد و بهجایش از دزد 500هزار تومان حقالسکوت و پول غذا را گرفت و او را بیرون انداخت و داستان را به پایان رساند.
امید مهدینژاد
طنزنویس
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.