فیلم داستان خانوادهای را روایت میکند که دیگر وجود ندارد. خانواده سه نفره حامد، مهناز و نازی که همان ابتدای فیلم با مهاجرت از هم میپاشد. پس از مقدمهای کوتاه، فیلمساز ما را به داخل آپارتمان حامد میبرد و تا سکانس پایانی از آنجا خارج نمیشود. بزرگترین دستاورد پوراحمد کارکردن در فضایی بسته و با یک کاراکتر است بیآنکه لحظهای تماشاگر را دچار ملال و تکرار کند. محدودیت مکان و تمرکز به تک شخصیت محدودی فیلم، انسجامی به «شب یلدا» بخشیده که نمونه اش را در آثار بعدی پوراحمد به سختی میتوان جستوجو کرد. تنهایی حامد فرصتی است مغتنم برای کاویدن گذشتهها و کنار هم چیدن جزئیاتی که فقط فردی زخم دیده میتواند به آن متمرکز شود. این زخم عمیق که خنکای حضور مادر هم نمیتواند مرهمی به آن بگذارد روح حامد را در تنهایی پرهیاهویش میخراشد. مهندس پرواز بیکاری که بعد از بیکار شدن، خانواده اش را با خوش خیالی راهی دیار غربت کرده و حالا همه چیزش را از دست رفته مییابد، چه باید کند؟ غرقشدن در رویاها و کابوسهای گذشته شاید درمان دردهای حامد نباشد، ولی دست کم میتواند هوشیارش کند.
فیلمساز با زندانی کاراکترش در آپارتمان، همه ارتباط او با جهان بیرون را منحصر به مکالمات تلفنی میکند. از دل همین مکالمات است که داستان پیش میرود، راز خیانت فاش میشود و از ویرانههای یک زندگی تباه شده، عشقی نطفه میبندد. در فیلمی که کاراکتر محوریاش در اغلب دقایق افسرده حال و پریشان احوال است، عشق به عنوان راه فیلمساز برای ساختن زندگیای تازه از راه میرسد. خروج حامد از آپارتمان برای حضور در کنار مادر در انتهای فیلم، با ورود پریا مصادف میشود. حامد که احتمالا باید داغ از دست دادن مادر را هم به زخمهای قبلیاش اضافه کند با آمدن پریا شب یلدای تمام نشدنیاش را به پایان میرساند؛ شبی که سحر نداشت به معجزه عشق میتواند نویدبخش ظهور صبحی دیگر باشد.
سعید مروتی
منتقد سینما