برشی از رمان منتشر نشده «فرار از شب» که نشر کتاب جمکران منتشر خواهد کرد

در جست‌وجوی یک ردپا

آفتاب در حال غروب است و گرد و غبار پراکنده در هوا، با تاریکی کمتر به چشم می‌آید. در خانه مجلل و زیبای ابوسفیان، حارث کنار خالد روی تشکچه‌ای روبه‌روی بزرگان مکه نشسته است.
کد خبر: ۱۱۷۹۳۶۲

ابوسفیان و عتبه بنربیعه و امیه بنخلف و چند نفر دیگر از بزرگان مکه به بالشهای نرم تکیه دادهاند و بردهها مشغول پذیرایی از آنها هستند. داخل ظرفهای بزرگی شراب و میوههای رنگانگ قرار دارد. حارث که از ورود به جمع بزرگان مکی شگفتزده و مشعوف است بدون جلب نظر، همهجای خانه ابوسفیان را نگاه میکند. خانه بسیار بزرگ و زیباست و با ظروف زیبایی تزئین شده است. مجسمههای سنگی چند بت روی طاقچهها خودنمایی میکند. خانه چند پنجره بزرگ دارد. تعدادی برده نیمهعریان سیاهپوست کنار دیوار دست بهسینه ایستادهاند. یکی از بردههای ابوسفیان ظرف بزرگی از خرما میآورد و کنار میوهها میگذارد. حارث متعجب به خرماهای درشت نگاه میکند که به رنگ سیاه مخلوط به سفید و خاکستری است؛ مرغوبترین نوع خرما از منطقه هَجَر که فقط ثروتمندان قدرت خرید آن را دارند. ابوسفیان خرمایی برمیدارد.

خرما یعنی تَعضُوض هَجَر...

خرما را در دهان میگذارد و با حرص و ولع آن را میجود.

شیرینتر از عسل...

حارث دوست دارد یکی از آنها را امتحان کند. منتظر میماند شاید ابوسفیان به آنها تعارف کند، اما ابوسفیان همینطور که خرمایی دیگر برمیدارد به یکی از بردههایش اشارهای میکند و برده سیاه از داخل صندوقچهای دو کیسه کوچک سکه بیرون میآورد و به دست ابوسفیان میدهد. ابوسفیان کیسهها را به طرف خالد میگیرد و باقیمانده خرما را قورت میدهد.

این پاداشی از سوی خدایانمان برای توست که اموالمان را به سلامت به مقصد رساندی.

خالد به حارث نگاه میکند.

این هدایا به حارث میرسد، اوست که بیابان را چونان کف دستش میشناخت و تلاش نمود و قافله را به سلامت به مکه رسانید.

جیهان خودش را از آغوش گرم غزلان بیرون میکشد. غزلان همیشه مهربان و دوستداشتنی بود و جیهان بعد از مرگ مادرش به آغوش او پناه میبرد. جیهان برای غزلان بسیار خوشحال است که اکنون خالد قدر زحمات و مهربانیهای او را میداند. جیهان بارها وقتی خالد، غزلان را به هیچ نمیدانست و او را ضعیف خطاب قرار میداد با خالد بحث و جدل میکرد، اما خالد از او نیز متنفر و بیزار بود چه رسد به زنی که فقط برایش دختر میزایید. جیهان با محبت به غزلان مینگرد و میپرسد: «دلم میخواهد به دین اسلام درآیم! به من بگو چگونه مقدور است؟»

غزلان روی موهای مشکیرنگ جیهان دست میکشد. پیش خودش فکر میکند اگر فرزندانش زنده بودند شبیه جیهان میشدند. غزلان با عشقی مادرانه بر موهای جیهان بوسه میزند.

تنها باید شهادتین بگویی و مسلمان شوی.

جیهان که فراموش کرده فرزندی در شکم دارد و خودش بزودی مادر میشود، آرامشی عجیب در وجودش احساس میکند. دوباره به آغوش گرم غزلان باز میگردد. سرش را روی پای غزلان میگذارد و طوری دراز میکشد که شکم بزرگش روی پای غزلان نباشد. جیهان در دلش احساس میکند چقدر این خدای جدید و مهربان و یکدانه را دوست دارد. با شادی لبخند میزند و مانند کودکی خردسال موهایش را به دستهای مهربان و مادرانه غزلان میسپارد تا آنها را نوازش کند. سامیه هم کنار آنها نشسته و با دلخوشی و حسرت نگاهشان میکند. غزلان که تنهایی سامیه را میبیند دست دیگرش را برای در آغوش گرفتن سامیه میگشاید. سامیه ناباورانه چند لحظه تأمل میکند. جیهان چشمهایش را میبندد و باز میکند به این معنی که قبول کن. سامیه با شادی فراوان خودش را در آغوش گرم و پرمهر غزلان جای میدهد. جیهان از او میخواهد باز هم برایشان از آیههای قرآن بخواند.

ابوسفیان به اسلام آوردن خالد اطمینان مییابد و لبخندی شیطانی بر لبهایش نقش میبندد. حارث سرش را بلند میکند و به کوه روبهرویش نگاه میکند.

نام این کوه چیست؟

ابوسفیان غرق در افکارش صدای حارث را نمیشنود. یکی از سواران با اسب کنار حارث میایستد و پاسخ میدهد: «اینجا کوه ثور است.» حارث سرش را بلند میکند و در کوه به دنبال جانپناهی میگردد.

ردپا اینجا به پایان رسیده؛ آنانی که شما به دنبالشان هستید در این کوه پنهان شدهاند.

حارث از کوه بالا میرود. ابوسفیان و دیگران نیز شتابان از اسب پیاده میشوند و پشت سر حارث میروند. یکی از سواران که مرد میانسال و چاقی است، بلند میگوید: «من نمیتوانم بیایم! همینجا در انتظار بازگشتتان میمانم.»

مرد میانسال دست مرد جوانی را که میخواهد از کوه بالا برود میگیرد و آرام در گوشش نجوا میکند: «من دیروز با ابوکرزه که بهترین رهیابی است که میشناسم تا اینجا آمدیم، اما چیزی نیافتیم و بازگشتیم. از من میشنوی رنج بالارفتن از کوه را به خود نده...»

مرد جوان از رفتن صرفنظر میکند و کنار او میایستد. حارث که ایمان دارد محمدی را که ابوسفیان از او سخن میگوید در آنجا خواهد یافت، بیاعتنا به سستی دیگران چالاک از کوه بالا میرود و به غاری میرسد. حارث شگفتزده فریاد میزند: «آنها در غار هستند.»

حارث با عجله خودش را به ورودی غار میرساند، اما از تعجب درجا خشکش میزند. در ورودی غار عنکبوتی تار تنیده و آنجا را بسته است. کبوتری نیز در آنجا لانه دارد و روی تخمهایش خوابیده. پیش خودش فکر میکند اگر کسی از آنجا رد شده باشد باید تار عنکبوت و لانه کبوتر خراب میشد. ابوسفیان و دیگران درحالیکه به خاطر شیب کوه بسختی بالا آمدهاند نفسنفسزنان به حارث میرسند و متعجب به آنجا خیره میشوند. حارث که هنوز آثار بهت و حیرت در صورتش مشهود است به چهره عصبانی ابوسفیان نگاه میکند و میگوید: «به خدایان سوگند ردِ آنها را در پای همین کوه پایان یافته بودم.»

بسیار دورتر از حارث، براق با اسبش قافله کوچک حارث را تعقیب میکند. براق در این کار تبحر بسیار دارد و فاصلهاش را طوری حفظ میکند که حارث او را نبیند. از پشت تپهها حرکت میکند. حارث به آرامی و بیعجله حرکت میکند تا خالد فرصت کافی برای فرار داشته باشد. او به همراه قافله کوچکش خیلی زود از مکه خارج میشود. در طول مسیر حارث به حرفهایی که به ابوسفیان گفته فکر میکند؛ به سوءاستفاده از او برای رسیدن به مقاصدش. بهعنوان یک مرد از اینکه متوجه مکر ابوسفیان نشده و بازیچه دستش شده از خودش خجالت میکشد. حارث به روزی که پشت سر گذاشت میاندیشد. ابتدای صبح را درصدد یافتن پیامبر بود و هنوز شب نشده از مریدان و پیروانش شده بود. حارث نزدیک غار ثور میرسد و با دیدن کوه لبخندی دلنشین روی لبهایش نقش میبندد. چقدر خوشحال بود که برای یک بار هم شده در زندگیاش اشتباه کرده و نتوانسته بود پیامبر را بیابد. اگر او را تحویل ابوسفیان میداد عذاب وجدانش هزاران برابر بود.

سحر نزدیک است و کمکم شب چادر سیاهش را از روی بیابان زیبایی که حارث عاشقش بود جمع میکرد تا جایش را به روز و روشنایی بدهد. حارث به کوه زیبا خیره شده و با لذت به آن نگاه میکند.

در همین موقع پیامبر از غار بیرون میآید. حارث از تعجب دهانش باز میماند و مبهوت به مردانی خیره میماند که از همان غار بیرون میزنند و از کوه پایین میآیند. حارث پیش خودش فکر میکند حتما یکی از آن دو محمد، فرستاده خداست و بیشک تار عنکبوت و کبوتری که بر تخم خوابیده بود از معجزات اوست. حارث قلبش از عشقی بیپایان لبریز است و از صمیم قلب به قدرت خداوند ایمان میآورد. مشتاق گفتوگو با پیامبر است و میخواهد جلو برود، اما ناگهان به یاد یاران ابوسفیان میافتد که به دنبالش هستند.

برمیگردد و به پشت سرش نگاه میکند. حدسش درست است؛ در دوردست افراد ابوسفیان دیده میشوند که به تاخت به سمت او میآیند. حارث باید تصمیم بگیرد اگر جلو برود بهطور حتم افراد ابوسفیان به او خواهند رسید و پیامبر را که هممسیر با اوست خواهند یافت. حارث بیهیچ تأملی برمیگردد و قافله را به عقب و به سمت افراد ابوسفیان هدایت میکند.

اکرم صادقی

داستاننویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها