روایت‌های یک مادر کتاب‌باز

می‌دانستید مرد هم گریه می‌کند؟!

راستش را بخواهم بگویم موقعیت عجیبی بود. حتی سخت! کل دخترک‌های درون ما زن‌ها که داخل واگن این طرف میله‌ها بودیم و کل پسرک‌های درون مردها که آن‌طرف میله‌ها بودند، با حیرت فکر می‌کردند: «مگر مرد هم گریه می‌کند؟!» و با نوعی شرم، چشم دوخته بودند به مرد حدودا 40‌ساله‌ای که همان موقع ناگهان سرش را گرفته بود بین دست‌هایش و زده بود زیر گریه.
کد خبر: ۱۱۷۸۱۲۴

همه طوری خجالت میکشیدند و نگاهشان را میدزدیدند، انگار شاهد صحنه وقوع جرمی ناجور هستند، یا مثلا دارند صحنه خطایی زشت را نگاه میکنند.

هیچکس چیزی نمیگفت، اما مطمئنم که همه، یا لااقل آنهایی که نزدیکتر به مرد ایستاده بودند و صدایش را موقع مکالمه تلفنی دو دقیقه قبل شنیده بودند، داشتند در ذهنشان جملات مرد هنگام آن مکالمه تلخ را مرور میکردند:

پیدا نکردم. باور کن از صبح ده جا رفتم.

نه! نیست! با این قیمت لونه مرغم پیدا نمیشه.

جور میکنم هرجور شده. فقط واسم یه جا پیدا کن که بشه زن و بچه برد.

خدا خیرت بده. زود خبر بده اگه پیدا کردی.

مرد ناگهان گریهاش را قطع کرد. انگار سنگینی سکوت
دور و بر، ناغافل هوار شد روی شانهاش. فقط تا جایی که توانست سرش را بیشتر بین شانهها پایین آورد و با کف دو دستش فشرد.

گویا کمکی از دست هیچکس برنمیآمد. گریه مرد، همه را تکان داده بود. انگار دیده بودند کوهی بریزد مثلا. اما چرا؟

چرا مرد را کوه دیده بودیم و گریهاش را فروپاشی کوهستان؟!

بیرون پنجره، روی شیشه بخار گرفته بود. هوای بیرون سرد شده بود و ذهن من همراه بلورهای یخ ضعیف شکلگرفته روی شیشه، رفته بود به اعماق پر از کتاب خاطراتم.

جایی مثلا میان صفحات «بربادرفته» از مارگارت میچل، همان حوالی باغستان سرد املاک تارا. ملک پدری اسکارلت اوهارا. آنجا که اشلی ویلکز از اسبافتاده، دارد با دستهای اشرافیاش هیزم میشکند و تلاش میکند که از اصل نیفتد.

باغ زمستانزده تارا، همان روزگار تلخی است که بر مردمان آن زمان سخت گرفته است.

بارها روی دوشها، سنگینی میکند و مادران، پسران را آموختهاند که «مرد، گریه نمیکند!»

واقعا مرد گریه نمیکند؟ واقعا مرد، چون مرد است، هیچوقت کم نمیآورد؟ هیچگاه حس ضعف به او دست نمیدهد؟ هیچ دلش نمیخواهد کم بیاورد و بگوید که نمیتواند از پس وظیفهای برآید؟

مثلا داروی فرزندش پیدا نمیشود؟ یا پولش به خریدن فلان وسیله ضروری نمیرسد؟ یا ممکن است شغلش را از دست بدهد؟ یا صاحبخانه جوابش کرده؟ یا از همسرش آنقدر که نیاز دارد، توجه، حمایت و محبت نمیبیند؟

نویسندهها هیچوقت این کلیشهها را باور نکردهاند. چه نویسندههای مرد، که خودشان دقیقا میدانستهاند غلبه حس ضعف بر یک مرد، چه حسی دارد؛ چه نویسندگان زن، که اتفاقا بارها گریه مردهای قصههایشان را درآوردهاند.

اشلی، وقتی غصه از دسترفتن ثروت و توانش را میخورد و نمیداند وعده بعدی غذای زن و بچهاش را از کجا بیاورد؛ و رِت، وقتی میداند نتوانسته علاقه همسرش را از آن خود کند و تنها مانده.

اگر فیالمثل، در ایستگاه بعدی، در واگن باز میشد و مارگارت میچل میآمد داخل و میخواست در ایستگاه سبلان پیاده شود، حتما تا چشمش به مرد گریان آنسوی میله میافتاد، میرفت کنار میلهها و با صدای بلند میگفت: «آهای آقا! میدانستی همین روزها روز جهانی مرد بود؟ میدانستی بیشتر مردهای دنیا چنان زیر بار فشار کلیشه همواره قوی‌‌بودن، کمر خم کردهاند که آمار افسردگی و خودکشیشان کلی رفته است بالا؟! میدانستی خیلیهایتان چه به روز خودتان میآورید از بس درد و رنج و ضعف خود را پنهان میکنید؟!»

بعد قاعدتا رویش را میکرد سمت همه ما، زن و مرد، میگفت: «میدانستید مرد هم گریه میکند؟!»

سمیهسادات حسینی

نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها