سروان رضوانی در کمتر از نیم ساعت خود را به محل حادثه در طبقه آخر یک ساختمان قدیمی چهارطبقه در کوچهای بنبست رساند و تحقیقات درباره مرگ مشکوک مرد جوان نابینا را آغازکرد.
سروان جلیلی، معاون کلانتری منطقه که به محض اعلام خبر حادثه در محل حاضر و تحقیقات را آغاز کرده بود، درخصوص چگونگی ماجرا گفت: ساعت 6 و 50 دقیقه صبح از طریق مرکز فوریتهای پلیسی در جریان این حادثه قرار گرفتیم. خبر را مرد جوانی به نام سعید، پسرعمه جوان نابینا به پلیس 110 داده بود. به فاصله پنج دقیقه ماموران گشت ما در محل حاضر و پس از تائید خبر، بلافاصله همراه افسرتجسس خود را به اینجا رساندند و تحقیقات را آغاز کردیم.
وی اضافه کرد: پیمان 24 سال داشته و در غیاب پدر و مادر و خواهرش که به مشهد رفتهاند تنها در خانه بوده که ظاهرا هنگام استفاده از حمام پایش لیز خورده و براثر اصابت سرش با دیوار دچار خونریزی مغزی شده و جان سپرده است. البته هنوز برای ما علت اصلی مرگ و این که ماجرا صرفا یک حادثه بوده در هالهای از ابهام است.
سروان جلیلی توضیح داد پیمان ظاهرا برای اینکه زمان امتحاناتش بوده نتوانسته خانوادهاش را همراهی کند.
سروان رضوانی پس از اینکه بدقت به گزارش سروان جلیلی گوش داد، چند سوال از او کرد و سپس همراه وی به داخل حمام، جایی که جسد پیمان رها شده بود، رفت و به بررسی جسد پرداخت. جسد پیمان به حالت مچاله در حالی که سرش کنار توالت فرنگی روی زمین افتاده و رد خون دیده میشد، جلب نظر میکرد. شکاف عمیقی در سمت چپ سر او دیده میشد که ظاهرا براثر برخورد با لبه سرویس فرنگی ایجاد شده بود. او یک شلوار گرمکن آبیرنگ و تیشرت سرمهای به تن داشت که خون آلود بودند. کف حمام خشک بود و شواهد نشان میداد مدت زمان زیادی از حادثه میگذرد.
هیچگونه آثار ضرب و جرح و کبودی در بدن پیمان دیده نمیشد. سبدی که شامپو، صابون و.... در داخل آن قرار داشت کف حمام پخش شده بود.
ظاهر امر نشان میداد پیمان بر اثر از دست دادن تعادل به زمین خورده و براثر اصابت سرش با
لبه سرویس و خونریزی شدید جان سپرده است.
سروان رضوانی پس از بررسی دقیق جسد به بازرسی در داخل آپارتمان پرداخت. بظاهر همه چیز طبیعی بود. انبوهی ظرف کثیف داخل سینک و باقیمانده غذا و کیسه پر از زباله، حکایت از مهمانی شب قبل داشت.
سروان رضوانی پس از بازرسی آپارتمان پای صحبتهای سعید، پسرعمه پیمان که خبر مرگ او را به پلیس داده بود، نشست.
سعید که بشدت مضطرب و نگران بود و این اضطراب در نگاهش موج میزد به سروان رضوانی گفت: عمه و شوهرعمه و دخترعمهام سه روز پیش برای زیارت راهی مشهد شدند. پیمان چون امتحان داشت همراه آنها نرفت و در این میان عمهام او را به من سپرد. چون پیمان قبول نکرد پیش ما بماند، قرار شد من به او سر بزنم و تنهایش نگذارم.
دیشب با یکی از دوستان پیش او آمدیم تا با هم خوش باشیم. دوستم کمی مواد همراه داشت که با اصرار او، من و پیمان هم مصرف کردیم. البته پیمان کمی زیادهروی کرد ولی بخیر گذشت. تا ساعت 24 با هم بودیم، خیلی هم خوش گذشت بعد چون حال دوستم زیاد مساعد نبود به پیمان گفتم او را میرسانم و برمیگردم.
پیمان گفت «نیازی نیست برگردی، فردا بیا. او گفت میروم دوش میگیرم و میخوابم نیاز نیست برگردی پیش دوستت بمان». وقتی اصرار او را دیدم با رامین اینجا را ترک کردیم و به خانه او رفتیم و شب را هم همان جا ماندیم. تا اینکه ساعت حدود 6 صبح بود که عمهام زنگ زد و گفت کجایی؟
ماجرا را برایش گفتم. با ناراحتی گفت هرچه به خانه زنگ میزنم پیمان گوشی را برنمیدارد، خیلی نگرانش هستم. سعی کردم آرامش کنم و بعد هم گفتم الان میروم سراغش. با عجله راه افتادم به سمت خانه آنها اما وقتی رسیدم هر چه در زدم کسی در را باز نکرد.
سراغ همسایه طبقه پایین رفتم. آنها کلید خانه عمهام را داشتند. به اتفاق در خانه را باز کردیم و وقتی وارد شدیم و به جستوجو پرداختیم با جنازه او در حمام روبهرو شدیم.
سعید بعد از یک مکث طولانی ادامه داد: خیلی به او اصرار کردم آن وقت شب دوش نگیرد ولی گوش نکرد و در غیاب ما داخل حمام شد و ......
سروان رضوانی ساعتی از او بازجویی کرد و آنگاه رو به سعید گفت؛ مطمئن هستی همه چیز را گفتهای؟
سعید سراسیمه گفت: چطور مگه؟
سروان رضوانی با نگاهی معنیدار به سعید گفت: مرگ پیمان یک حادثه نبوده است و شما واقعیات را نگفتی و......
او سپس دستور دستگیری سعید و دوست دیگرش را برای تحقیقات بیشتر درباره مرگ مشکوک پیمان صادرکرد.
شما خواننده عزیز برای ما بنویسید سروان رضوانی چگونه به این موضوع پی برد. اگر داستان را بدقت بخوانید متوجه خواهید شد. پاسخ خود را همراه نام و نام خانوادگی به شماره 300011224 پیامک کنید.
حمید موفق